🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_110
_ببخشید...من باید شمارو ببینم.
صدای ارشیا جدی شده بود.
_گفتم شما؟
_من...من..ترنجم.
برای چند لحظه سکوت توی گوشی پر شد. و بعد صدای متعجب ارشیا رو شنیدم:
_ترنج خانم؟ اتفاقی افتاده؟
_اینجوری نمی تونم بگم باید حتما شما رو ببینم.
_برای خانواده مشکل پیش اومده؟ماکان؟
صداش یک کم نگران شده بود.
_نه نه خانواده خوبن. برای خودم یه مشکل پیش اومده.
نمی دونم چرا این و گفتم ولی دیدم بهترین
راهه.
_چه مشکلی؟
_اینجوری نمی تونم بگم.
_خوب من باید بدونم برای چی می خواین من و ببینین؟
وای خدا چرا اینجوری می کنه.من باید درباره موضوع مهمی با شما صحبت کنم.بعد هر چه احساس داشتم توی صدام
ریختم.
_خواهش می کنم آقا ارشیا باور کنین خیلی مهمه.
صدای نفس پر صداشو شنیدم.
_ماکان در جریانه؟
ناخودآگاه گفتم:
_وای نه. تو رو خدا آقا ارشیا باید ببینمتون یه مسئله ای هست که باید به شما بگم نمی تونم به ماکان بگم.
خواهش می کنم .زیاد وقتتون و نمی گیرم.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻