eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃 ☝️🏻یادت نرود بانو! 💐هربار که از خانه پا به بیرون میگذاری  گوشه‌ چادرت را در دست بگیر و  آرام زیر لب بگو؛  "هذه امانتک یا فاطمةالزهراء"❤️   🌸 https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدایا؟ تو قول دادی... و قَال ربَّـڪُمُ ادْعُونے أستَجبْ لڪُمْ یادت هست ؟! حالا منم با رو سیاهی میگویم #شهادت میخواهم... #اللهم_الرزقنا_توفیق_شهادت #افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_شهید__دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo
یَا مُؤْمِنُ ، مُلَقِّنُ ، مُمَکِّنُ ، مُزَیِّنُ ، مُهَوِّنُ ... به خدا بدیم هدیه بگیریم‌ ... https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_یادت_باشد_داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_‌مرادی🌷 #فصل_دوم.. #قسمت_دوازد
🕊🌹🔹 🌹 🔹 عاشقانه و زندگی 🌷 .. ...🌷🕊 🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊 لباس هایم را که عوض کردم جلوی تلویزیون نشستم و پاهایم را دراز کردم پاهایم تاول زده است تلویزیون داشت سریال دونگی را نشان می داد که زنگ خانه را زدند حمید بود درست ساعت پنج. آن قدر خسته بودم که کلا قرار امروز فراموشم شده بود حمید بالا نیامد همان جا داخل حیاط منتظر ماند از پنجره نگاهی به حیاط انداختم حمید در حال مرتب کردن موهایش بود همان لباس هایی را پوشیده بود که روز اول صحبت مان دیده بودم یک شلوار طوسی یک پیراهن معمولی آن هم طوسی رنگ که پیراهنش را روی شلوار انداخته بود گاهی ساده بودن قشنگ است. چون از صبح کلاس بودم نای بیرون رفتن نداشتم و کف پاهایم درد می کرد برای بیرون رفتن این پا و آن پا می کردم مادرم که طبق معمول هوای حمید را همه جوره داشت گفت: پاشو برو زشته حمید منتظره بنده خدا چند وقته تو حیاط سرپاست. سریع حاضر شدم و از خانه بیرون ز دیم باد شدیدی می وزید و گرد و خاک فضای آسمان را پر کرده بود‌. با ماشین آقا سعید آمده بود کمی معذب بودم برای همین پیشنهاد دادم با تاکسی برویم این طوری راحت تر بودم،طفلک با این که حس کردم این پیشنهاد به بر جکش خورده ولی نظرم را پذیرفت و زود تاکسی گرفت...🌹🍃 ...🌹🍃 🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃 ...‌ https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_یادت_باشد_داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_‌مرادی🌷 #فصل_دوم.. #قسمت_سیزده
🕊🌹🔹 🌹 🔹 عاشقانه و زندگی 🌷 .. ...🌷🕊 🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊 وقتی سبزه میدان از ماشین پیاده شدیم باد شدیدتر شده بود و امان نمی داد گفتم: حمید آقا انگار قسمت نیست خرید کنیم من که خسته هوا هم که این طوری. حمید که از روی شوق چشمش را روی بدی آب و هوا بسته بود گفت: هوا به این خوبی اتفاقا جون میده برای خرید دو نفره. امروز باید حلقه رو بخریم من به مادرم قول دادم. چند تا مغازه طلا فروشی رفتیم دنبال یک حلقه سبک و ساده می گشتم که وقتی به انگشتم می اندازم راحت باشم ولی حمید دنبال حلقه های خاصی بود که روی آن نگین کار شده باشد ویترین مغازه ها را که نگاه می کردیم احساس کردم میخواهد حرف بزند ولی جلوش خودش را می گیرد گفتم: چیزی هست که میخواین بگین؟ احساس میکنم حرفتون رو میخورین. کمی تامل کرد و گفت: اره ولی نمیدونم الان باید بگم یا نه؟ گفتم: هر جور راحتین خودتون رو زیاد اذیت نکنین موردی هست بگین. یک ربع گذشت همه حواسم رفته بود به حرفی که حمید می خواست بگوید، روی ویترین مغازه تمرکز نداشتم و نمی تونستم انتخاب کنم گفتم: حمید آقا میشه خواهش کنم حرفتون رو بزنین،من حواسم پرت شده که شما چی میخوای بگی؟ هنوز همین طوری رسمی با حمید صحبت می کردم...🌹🍃 ...🌹🍃 🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃 ...‌ https://eitaa.com/piyroo
🌹با سلام و عرض ارادت محضر همسنگران محترم شبتون بخیر سپاس از همراهی تون 🌹 🍀روایتگری شــ.ـ💔ـــــهدایی قسمت 311 https://eitaa.com/piyroo