چفیه ات را گر ز سر شانه تکانی بدهی
دل ما مثل دلت #پاک و #حسینی می شود....
#سلامبرادرآسمانیام
سلام صبحتون شهدایی
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
biukafi-ramazan-4.mp3
11.73M
منو ببخش اگه اشکی نمونده ...
🎙مداحی حاج ابوذر بیوکافی
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
#شهیدنوشت
#شهیدسیدمرتضیاوینی:
فاش بگویم...
هیچکس جر انکه دل❤️به خدا سپرده است...
رسم دوست داشتن نمیداند!
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
#امام_خامنه_ای
اغلب وصیت نامه شهدا که به دستم رسیده خوانده ام. ما واقعا از این وصیت نامه ها درس می گیریم...
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
گویند چرا دل به شهیدان دادی...
ولله من ندادم آن ها بردند...
رفاقت با شهدا دوطرفست...
باهاشون رفیق شو..
رفیق شهیدتو انتخاب کن...
بشین یه دل سیر باهاش حرف بزن و درد دل کن..
اونقدر آروم میشی...
مارو هم دعا کنید رفقا..
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد
https://eitaa.com/piyroo
#ماه_مبارک_رمضان
#در_جبهه_ها
حجت الاسلام والمسلمين علي اكبر محمدي، نماينده ولي فقيه در لشكر ۴۲ قدر اراك، از خاطرات #ماه_رمضان در جبهه مي گويد :
ربناي لحظه هاي #افطار، از پايان يك روز #روزه_داري خبر مي داد؛ ربنايي يك تمام وجود رزمندگان مملو از حقانيت آن بود.
بچه ها با اشتياق فراوان براي نماز مغرب و عشا وضو مي گرفتند، ماشين توزيع غذا به همه چادرها سر مي زد و #افطاري را توزيع مي كرد.
سادگي و صميميت در سفره #افطارمان موج مي زد و ما خوش حال از اينكه خدا توفيق #روزه گرفتن را به ما هديه داده بود.
سر سفره مي نشستيم و بعد از خواندن دعا، با نان و خرما #افطار مي كرديم .
دعاي #توسل و زيارت #عاشورا هم در اين روزها حال و هواي ديگري داشت.
«السلام عليك يا ابا عبدالله» زيارت #عاشورا و «يا وجيها عندالله اشفع لنا عندالله» دعاي #توسل، به سفره #افطار و سحر ما معنويتي مي بخشيد كه غير قابل توصيف است و همين توشه معنوي و غفلت زدايي ها، رزمندگان را از ديگران ممتاز مي كرد.
نمي توانم حال و هواي اين لحظه ها را براي شما بيان كنم.
در لشكر ۲۸ سنندج بودم و قرار بود بعد از يك هفته به خانه برگرديم ، اما جاذبه اين ماه، مرا در كردستان ماندگار كرد.
#ماه_رمضان، بهترين وزيباترين خاطرات را براي ما در سنگرها آفريد.
بركت دعا دركنار سنگرها، نماز روي زمين خاكي، #سحري خوردن كنار آرپي جي و مسلسل، وضو گرفتن با آب سرد، قنوت در دل شب، قيام رو به روي آسمان بي هيچ حجابي كه تو را از ديدن محروم كند، گريه بسيجي هاي عاشق در ركوع و... همه چيز را براي مهماني خدا آماده كرده بود.
https://eitaa.com/piyroo
"بیسیم چی محرم اسرار جنگ"
چه رازها که در دل نداری...
ای کاش راز دل فاش کنی تا خسته شدگان از نبرد و مبارزه نتوانند
این انقلاب را بدست نامحرمان
و نااهلان بسپارند...
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد
https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 #کلیپ
💎 برای امام زمانم...
👈 بیاین نیتهامونو عوض کنیم😍
#دیدن_این_کلیپ_شدیدا_توصیه_میشود
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد
https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🎥 #کلیپ 💎 برای امام زمانم... 👈 بیاین نیتهامونو عوض کنیم😍 #دیدن_این_کلیپ_شدیدا_توصیه_میشود #ا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_یادت_باشد_داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷 #فصل_سوم.. #قسمت_سیزده
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_یادت_باشد_داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
#فصل_سوم.. #قسمت_چهاردهم ...🌷🕊
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
اول رفتیم قطعه یک ردیف یک سر مزار شهید براتعلی سیاهکلی که از اقدام دور حمید بود از آنجا هم قدم زنان به قطعه هفت ردیف دهم آمدیم وعده گاه همیشگی حمید سر مزار شهید حسن حسین پور این شهید رفیق و هم دوره ای حمید بود از شهدای عملیات پژاک که سال نود شهید شده بود حمید در عالم رفاقت خیلی روی این شهید حساب باز می کرد.
سر مزارش که رسیدیم به من گفت فاتحه که خوندی تو برو سر مزار بقیه شهدا من با حسن حرف دارم کمی فاصله گرفتم شروع کرد به درد و دل کردن مهم ترین حرفش هم همین بود پس کی منو می بری پیش خودت؟صدای اذان که بلند شد خودم را وسط حسینیه امامزاده حسن پیدا کردم خیلی خوشحال بودم از این ارتباطم با حمید روز به روز بهتر می شد سری قبلی که امامزاده آمدم سر اینکه نتوانستم با حمید راحت باشم کلی گریه کردم ولی حالا بر خلاف روزهای اول که نمی دانستیم از چه چیزی باید حرف بزنیم هر چقدر می گفتیم تمام نمی شد کاکل مان حسابی به هم گره خورده بود و به هم وابسته شده بودیم.
هوای آن شب به شدت سرد بود در کوچه و خیابان پرنده پر نمی زد حمید زنگ زده بود صحبت کنیم از صدای گرفته ام فهمید حال چندان خوشی ندارم نمی خواستم این وقت شب نگرانش کنم ولی آنقدر اصرار کرد که گفتم حالم خوش نیست دل پیچع عجیبی دارم تو نگران نشو نبات داغ میخورم خوب میشم اسپاسم شدیدی گرفته بودم به خودم تلقین می کردم که یک دل درد ساده است ولی هر چه می گذشت بدتر می شوم.
حمید پشت تلفن حسابی نگرانم شد از خداحافظی مان یک ربع نکشیده بود که زنگ را زدند حمید بود گفت پاشو حاضر شو بریم بیمارستان گفتم حمید جان چیز خاصی نیست نگران نباش هر چه گفتم راضی نشد این طور موقع که نگرانم می شد مرغ حمید یک پا داشت خیلی روی سلامتی آن حساس بود به قاعده خودم اصلا فکر نمی کردم حمید مردی باشد که تا این حد بخواهد روی این چیزها دقت داشته باشد.
هر کار کردم کوتاه نیامد آماده شدن به اورژانس بیمارستان ولایت رفتیم تشخیص اولیه این بود که آپاندیسم عود کرده است دستم را آنژیوکت زدند خیلی خون از دستم آمد تمام لباس ها و کفش هایم خونی شده بود حمید با گاز استریلی که خیس کرده بود دستم را می شست و کفش هایم را تمیز می کرد عین پروانه دور من بود.
برای سونوگرافی باید به بیمارستان شهید رجایی می رفتیم از پرستارها کسی همراه ما نیامد من و حمید سوار آمبولانس شدیم پشت آمبولانس خودمان بودیم حالم بهتر شده بود یک جا بند نمی شدم بلند می شوم می ایستادم اولین باری بود که آمبولانس سوار می شدم از هیجان درد را فراموش کرده بودم از خط بالای شیشه بیرون را نگاه می کردم آن قدر شیطنت کردم که حمید صدایش در آمد گفت بشین فرزانه سرت گیج می ره تو آبرو برای ما نذاشتی مثلا داریم مریض می بریم.
ساعت یازده شب بود آن قدر بالا پایین پریدم که مریضی یادم رفته بود وقتی دکتر جواب سونوگرافی را دید گفت چیز خاصی نیست ولی امشب بهتره خانوم تحت مراقبت باشن.
دوباره به بیمارستان ولایت برگشتیم با تماس به خانواده موضوع را اطلاع دادیم حمید به عنوان همراه کنارم ماند. پنج شنبه بود و طبق معمول هر هفته هیت داشت ولی به خاطر من نرفت.
از کنار تخت من تکان نمی خورد به صورتم نگاه می کرد و می گفت راست میگن شبیه ننه هستیا لبخند زدم خیلی خسته بودم داروها اثر کرده بود نمی توانستم با او صحبت کنم .
نفهمیدم چطور شد خوابم برد ساعت از نیمه شب گذشته بود که با صدای گریه حمید از خواب پریدم دستم را گرفته بود و اشک می ریخت گفتم عه چرا گریه میکنی نگران نباش چیزی خاصی نیست گفت می ترسم اتفاقی برات بیفته تمام این مدتی که خواب بودی داشتم به این فکر می کردم که اگر قراره روزی بین ما جدایی اتفاق بیفته اول باید من برم والا من طاقت نمیارم.
آن شب تا صبح کارش شده بود کنار تخت من نماز بخواند پلک روی هم نمی گذاشت فکر کنم یک دور منتخب مفاتیح را تمام کرد پرستار بخش وقتی دید حمید کنار تخت من مشغول نماز شده است گفت نما ز خونه هست اگر میخواهید نماز بخونید برید اونجا ولی حمید قبول نکرد گفت میخوام کنار خانمم باشم...🌹🍃
#یازهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد...
https://eitaa.com/piyroo