#سلام_بر_حسین(ع)
دل من خواست پیامی برساند به حسین
نامه از نزد غلامی برساند به حسین
پس به فطرس برسانید که از جانب ما
در همین حال سلامی برساند به حسین
🏴
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
❣ #سلام_امام_زمانم❣
📖 السَّلامُ عَلَيْكَ يا غَوْثَ الْمَلْهُوفينَ...
💠سلام بر تو ای #امید دلهای رنجور💔
تنها آرزوی #ظهور توست که امید را در این قلب های خسته زنده نگاه می دارد.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
🏴
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
💠خوابش را دیدم، گفتم: چگونه توفیق
شهادت پیدا کردی؟!
⭕️ گفت: از آنچه دلم میخواست گذشتم!
#شهید_سیدمجتبی_علمدار
🏴
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🌒 امروز اول ماه #صفر است 🌘
#خونریزی و #صدقه ودود کردن #اسپند فراموش نشود.
ان شاءالله با خواندن این دعا در اول ماه صفر ازبلا دور بوده ، #حاجت روا شوید: نیت کنید.
✨ سبحان الله يافارج الهمّ ويا كاشف الغم فرّج همي ويسرّ أمري وأرحم ضعفي وقلة حيلتي و أرزقنی من حيث لاأحتسب يارب العالمين ✨
حضرت رسول فرمودند 📌
🔓 هر كس مردم رااز اين دعا باخبر كند در #گرفتاريش #گشايش ايجاد می شود 🔓
🏴
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🌷پیام شهید ابراهیم هادی و همه ی شهدا🌷
لطفا در میان #نگاه های مختلفی که به خود #جلب میکنید ،
مراقب #چشمان_گریان
امام زمان عج الله و شهدا باشید!!!!
#چه_خانوم_هستید_چه_آقا....
💢پا روی هوای نفستان بگذارید تنها برای #رضای_خدا کار کنید نه برای جلب توجه و معروفیت یا هر چیز دیگری که بشه ازش نام برد.
💢 دقت کنید رفتارها و کردارهای شما زیر ذره بین #امام_زمان و #شهدا قرار دارد. ان شاءالله خطا و اشتباهی ازتون سر نزند که شرمنده ی امام زمان و شهدا شوید.
#شهید_ابراهیم_هادی
🏴
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
https://eitaa.com/piyroo
#شهید_حسینعلی_حق_وردی
در دوم آبان ۱۳۴۵، در روستای شهرک از توابع شهر زنجان دیده به جهان گشود. پدرش علی، کارگری میکرد و مادرش نارخانم نام داشت. تا اول متوسطه درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. سیام آبان ۱۳۶۴، در بانه هنگام درگیری با گروههای ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای پایین شهر زادگاهش قرار دارد.
#وصیتنامه_شهید
وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ
گمان مبرید آنان که در راه خدا کشته شده اند مردگانند ؛ بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.
شکر خدایی را که به ما توفیق داد تا در این جنگ شرکت کنیم و شاهد پیروزی ها و دلاوریهای سپاه اسلام باشیم ؛ اکنون در ایام محرم هستیم ماهی که خون بر شمشیر پیروز شد ؛ ماهی را که تاریکی ها را پس زد و نور را پیروز گردانید.
برادران و خواهران عزیزم ؛ رسالت ما در مقابل اسلام و انقلاب و همه شهیدان و کیفیت ادامه راه انان در رساندن پیام مظلومیت اسلام و مظلومیت این انقلاب که بر همه جهانیان بسی سنگین است بر عهده ماست ؛ من هم مثل برادران جان بر کف که به غیر از جان چیزی ندارم که به دین اسلام هدیه کنم ؛ لذا خواستم جان خود را در راه اسلام و عقیده ام و قرآنم قربانی کنم ایمان ما استوار و قلب ما آرام است است. ما را گریه مادران داغدیده و زاری خواهران بی برادر و اشک سالخوردگان خردسالان از راه خویش باز گرداند ؛ امیدوارم در زمره مسلمانان مومن و شهید قرار بگیرم.
بنده ای که در طول زندگی چندین ساله خود توشه ای قابل عرضه به درگاهش ندارد ؛ بنده ای گنه کار که نتوانسته بنده ای صالح یرای او باشد ؛ امید از درگاه رحمتش دارم که حداقل با ریخته شدن خونم به پیروی از آقا اباعبدالله الحسین (ع) در جهت احیای دین و ناموس کشور رضایتش را جلب نمایم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
https://eitaa.com/piyroo
فرمانده با عصبانيت فرياد زد: اين بچه رو كی آورده اينجا؟!
مرد ميانسالی برای وساطت آمد: بَرش نگردونيد اين بچه حالا كه اومده، من خودم ازش مراقبت می كنم...
گفتم: نميشه پدر جان! اگه اين بچه #شهيد بشه، فردا پدر و مادرش مشكل درست می كنند، مردم بدبين می شن...
گفت: پدر اين بچه منم خواهش ميكنم بذاريد بمونه سيزده سالشه اما به اندازه يه مرد پنجاه ساله قدرت داره....
شهدا شرمنده ایم 😔
https://eitaa.com/piyroo
🌷كلاس شلمچه
چه كنم ديگه؟ منم دلم خوشه به اين يه مشت خاك. چهقدر خوب شد اين خاكها رو آوردم. خاك نيست تربته. اون روز كه منم ميخواستم مثل بقيهي بچهها يه مشت خاك تبركي از شلمچه بردارم نزديك بود شيطون گولم بزنه و از ترس اينكه كلاسم پايين بياد، دستام رو خاكي نكنم... من از شلمچه چيزي نميدونستم... من كه خيلي چيزي يادم نميآمد، اما داداشم ميگه وقتي جنگ شروع شد، بابا همهي ما رو فرستاد آمريكا بعدش هم خودش اومد اونجا...
وقتي رفتيم شلمچه خيلي از بچهها از حال و هوش رفتن... زيارت عاشورا خوانديم و بعد همهي بچهها از خاك اونجا تبركي برداشتن. منم ميخواستم بردارم ولي يه دفعه گفتم بابام و دوستام مسخرهام ميكنند؟ ولي وقتي ياد اونجايي افتادم كه ميگفتن فقط چهارصد شهيد رو يه جا از زمينش بيرون آوردن، دلم آتش گرفت و خودم رو سرزنش كردم. افتادم رو خاكها، يه پلاستيك كه توش خوراكي بود از ته كيفم بيرون آوردم. خوراكيهايش را ريختم بيرون. دو سه تا مشت برداشتم و ريختم توي پلاستيك. بعد هم كه از جنوب برگشتم فكر اونجا دست از سرم برنميداشت. پيش خودم ميگفتم: «ما كجا و جبهه كجا؟» اگر خدا قبول كند حالا ديگه عوض شدم. حالا وقتي كه دلم ميگيره و ميخوام به خاطر گذشتهها استغفار كنم. ميروم توي اتاقم و چفيهاي كه قبلاً به جاي روسريام استفاده ميكردم و موهايم از زيرش بيرون ميريخت رو باز ميكنم و تربت شلمچه رو ميريزم روش، زيارت عاشورا ميخوانم و از خدا ميخواهم مرا ببخشد و پيش شهدا روسفيدم كند.
هروقت ميروم تا با تربت شلمچه و چفيهام خلوت كنم، مادر ميپرسد كجا ميروي؟ منم ميگم ميرم درس بخوانم. به خدا دروغ نميگم... من ميروم توي كلاس چفيه و از معلم شلمچه درس ميگيرم... كمكم دارم بچههاي كلاس رو عادت ميدم كه ديگه منو پريوش صدا نكنن. به بچهها گفتم به من بگن زينب...
منبع: كتاب خاك وخاطره - صفحه: 42
https://eitaa.com/piyroo