. 🌱
#آیھراهنما
بِسْمِ اللُّهُِ الْرَّحْمنِ الْرَحِیم
« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ » مائده ۹۰
•┈—┈—┈✿┈—┈—┈•
ای کسانی که ایمان آورده اید!
همانا شراب و قمار و بت ها و تیرهای قرعه، پلید و از کارهای شیطان است، پس از آنها بپرهیزید، تا رستگار شوید
#دعا
#نماز_اول_وقت
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
روزی که زانوم رو عمل کردم ، ماه رمضون بود . چند روزی بستری بودم.
خواهرهام نوبتی کنارم می موندن .
وقت اذان که میشد بابک سریع خودش رو میرسوند تا خاله هاش رو برسونه خونه تا وقت افطار پیش شوهر و بچه هاشون باشن . ✨
قبلش کلی اصرار میکرد بره برای خاله هاش چیزی بخره تا افطار کنن .
تو اون چند روز ،هروقت اومد بیمارستان ،دستش پر بود :کمپوت می اورد ؛ ابمیوه و بیسکویت میخرید. ☺️
همه سر به سرش می ذاشتن و میگفتن که ( چه خبره ؟! چرا این همه چیز میخری؟ مگه غریبه هستی؟)
اون هم می اومد کنار تختم ، دست می کشید به سرم ، و میگفت (مامان، اینجا همه ش دراز کشیده ؛شاید یهو گشنش شد. کم کم میخوره دیگه:)
#راوی: مادر شهید
#شهیدبابک نوری هریس🌷
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
#آیتاللهناصری:
برایهر يكتومانیکهمندرایندنیاازکسیبخورم
وبهاوندهموبهاوظلمبكنم، واللهالعلیالعظيم
#روزقيامت،میآيدجلویمنرامیگيرد؛💥
ومیگويد: پولِمنرابده.
جوابمیدهم: اينجاكهپولنيست.
میگويد: منهمرهايتنميكنم.پولِمنرابده.
هرچهمیگويم،پولخودرامیخواهد.
برایهريكتومان، هفتادنمازِمقبولازمنمیگيرد.
درروايتیدارد هفتادهزارنمازِمقبولازمنمیگيرد.
اگربگويممناينقدر نمازِمقبول ندارم،
بهجایطلبیكهازمندارد،گناهاناورابهمنمیدهند.
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
#سنگر_خاطره
📍گل های عاشقی...
🌟جمعه ها با دوستاش می رفت کوهنوردی . یک بار نشدکه دست خالی برگرده. همیشه برام گل های وحشی زیبا با بوته های طلایی می آورد معلوم بود که از میون صد ها شاخه و بوته به زحمت چیده شدند . بعد از شهادتش رفتم اتاق فرماندهی تا وسایلش رو ببینم و جمع کنم.دیدم گوشه اتاقش یه بوته خاره طلایی گذاشته که تازه بود.جریانش رو پرسیدم،گفت:از ارتفاعات لولان عراق آورده بود.شک نداشتم که برای من آورده بود.
#شهید_حسن_آبشناسان🌷
یاد شهدا با صلوات🌸
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_662
"یعنی اینقدر پوستم تیره اس؟"
باز کمی از چایش را خورد.
و رفت سمت میزش کیفش را برداشت و آینه اش را بیرون کشید و با دقت به خودش
نگاه کرد:
"خوب سبزه که هستم. ولی غروب و شب؟"
آینه اش را توی کیفش برگرداند و پشت میزش نشست.
حالا نه که خود ماکان بلوره.
خوب خودشم تقریبا سبزه اس حالا درسته از من روشن تره ولی خوب سبزه اس دیگه.
حالا اون دختره خودش....خوب اره هم خوشکله هم خیلی سفیده....
با این فکر لگدی به میز زد و گفت:
"حالا که چی؟ خوشکله به من چه. ولی بی ادبه. بله تازه شاعر میگه: ادب مرد به ز دولت اوست خوب که این چه
ربطی به زنا داره."
بعد هم شانه ای بالا انداخت و لیوان چایش برداشت و مشغول خوردنش شد.
دلم می خواد شب باشم به کسی چه
مربوطه.
مهتاب بعد از کلی غر غر کردن با خودش دوباره مشغول کارش شد.
گرچه سعی کرده بود به خودش دلداری بدهد ولی باز هم از خنده ماکان و آن دختر ناراحت شده بود.
کار طراحی دو تا تقریبا تمام شده بود که شاگر آقای موسوی هم رسید و سکه ها را تحویل ماکان داد و رفت. مهتاب
کار های تمام شده را برداشت و برد تحویل خانم دیبا داد و گفت:
-من این دوتا رو تمام کردم. دیگه چکار کنم؟
خانم دیبا با تعجب گفت:
-خانم سبحانی خیلی دستت تنده ها.
مهتاب با خودش گفت:
این خانم دیبا صد در صد چیزی از طراحی و گرافیک سرش نمی شه. وگر نه هر روز این سوال و نمی پرسید.
فلش
را روی میز گذاشت و گفت:
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻