۱۵ آذر ۱۳۹۸
▪️ حضرت آیتالله خامنهای:
▪️ «قم، حرم مطهّر و مضجع شریف #حضرت_فاطمه_معصومه علیها سلام است؛ آن بزرگواری که این #سرچشمه_جوشان_و_خروشان نخستین بار از کنار مرقد او جوشید و برکاتش به همه عالم و بخصوص به دنیای اسلام رسید.»
🏴 وفات حضرت معصومه ، کریمه اهل بیت (علیها سلام ) بر پیروان ولایت تسلیت باد
🏴 @nahadpnuash 🏴
۱۶ آذر ۱۳۹۸
#روز_دانشجو به روایت رهبر انقلاب
16#_آذر متعلق به #دانشجوی_ضدآمریکاست
جالب است توجه کنید که ۱۶ آذر در سال ۳۲ که در آن سه نفر دانشجو به خاک و خون غلتیدند، تقریباً چهار ماه بعد از ۲۸ مرداد اتفاق افتاده؛ یعنی بعد از #کودتای ۲۸ مرداد و آن اختناق عجیب - سرکوب عجیب همهی نیروها و سکوت همه - ناگهان به وسیلهی دانشجویان در دانشگاه تهران یک انفجار در فضا و در محیط به وجود میآید. چرا؟ چون #نیکسون که آن وقت معاون رئیس جمهور آمریکا بود، آمد ایران. به عنوان اعتراض به آمریکا، به عنوان اعتراض به نیکسون که عامل کودتای ۲۸ مرداد بودند، این دانشجوها در محیط دانشگاه اعتصاب و تظاهرات میکنند، که البته با سرکوب مواجه میشوند و سه نفرشان هم کشته میشوند. حالا ۱۶ آذر در همهی سالها، با این مختصات باید شناخته شود. ۱۶ آذر مال دانشجوی ضد نیکسون است، دانشجوی ضد آمریکاست، دانشجوی ضد سلطه است. ۱۳۸۷/۰۹/۲۴
🌹🌹#دانشجوی_عزیز_روزت_مبارک.🌹🌹
@nahadpnuash
۱۶ آذر ۱۳۹۸
هدایت شده از KHAMENEI.IR
8.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ببینید | گفتوشنود رهبر انقلاب با مدیر کارخانهای که ۸۰۰نفر از کارکنانش دچار معلولیت حرکتی هستند
🔻 شرکت «فیروز» یک تفاوت جدی با همهی شرکتهای ایرانی دارد. مدیرعامل این شرکت که خودش تمام عمر روی صندلی چرخدار زندگی کرده، تمام ۸۰۰ کارگر کارخانهاش را از میان توانیابان انتخاب کرده و معتقد است روشی که انتخاب کرده در مقابل شیوههای سرمایهداری نوین است. او اعتقادی به اتوماسیون ندارد و معتقد است که در این وضعیت بحران بیکاری نباید با اتوماسیون، جلوی اشتغال را گرفت. شعار جالبی هم دارد؛ میگوید: «ما چون محدودتریم، سازندهتریم.»
🔺️ بازنشر به مناسبت روز #معلولان
🔍 حاشیه این بازدید را بخوانید:
http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=39506
۱۶ آذر ۱۳۹۸
هدایت شده از همرسان آذربایجان شرقی
#واسطه_گری ازدواج را تسهیل می کند
💞💞بیاییم با فرهنگسازی صحیح #ازدواج_آسان را ترویج دهیم. 💞💞
👈👈 با دعوت دوستانتان #همکار_ما_باشید در👇👇👇
@ezdevajj
۱۶ آذر ۱۳۹۸
هدایت شده از همرسان آذربایجان شرقی
پیامبر اکرم (ص) :
#النِکاحُ_سُنَتی 😍
📢📢دانشجویان، طلبه ها، مؤمنین محترم♥️
1⃣اگه ازدواج نکردی😔
2⃣نمی دونی چطور ازدواج کنی 😔
3⃣دختر یا پسر خوب سراغ نداری 😅
4⃣و...
💞کافیه عضو این کانال بشی 👇👇👇
#مشاور مذهبی رایگان ❤️
#ملاک_های انتخاب همسر
#واسطه_گری در ازدواج
#مهارتهای_ قبل و بعد ازدواج
و...
✅کانال #ازدواج_آسان 👇👇
@ezdevajj
۱۶ آذر ۱۳۹۸
💠 به مناسبت روز دانشجو جلسه ی هم اندیشی با موضوع وقایع 16 آذر و مسائل و مشکلات دانشجویی با حضور فعالین فرهنگی دانشگاه و حجت الاسلام دکتر جلیلی مسئول دفتر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه پیام نور استان آ-ش در مورخه 98/9/16 برگزار شد.
🆔 @nahadpnuash
۱۷ آذر ۱۳۹۸
#کتاب_سلام_بر_ابراهیم1
قسمت بیست و نه
تسبیحات🌹
🗣امیر سپهرنژاد
👇👇👇
💫دوازدهم مهر 1359 است. دو روز بود كه ابراهيم مفقود شده!
💫برای گرفتن خبر به ستاد اسرای جنگی رفتم اما بی فايده بود.
💫تا نيمه های شب بيدار و خيلی ناراحت بودم. من ازصميمی ترين دوستم هيچ خبری نداشتم.
💫بعد از نماز صبح آمدم داخل محوطه. سكوت عجيبی در پادگان ابوذر حکم فرما بود. روی خاک های محوطه نشستم. تمام خاطراتی كه با ابراهيم داشتم در ذهنم مرور می شد.
💫هوا هنوز روشن نشده بود. با صدايی درب پادگان باز شد و چند نفری وارد شدند.
💫ناخودآگاه به درب پادگان نگاه كردم. توی گرگ و ميش هوا به چهره آنها خيره شدم.
💫يک دفعه از جا پريدم! خودش بود، يکی از آنها ابراهيم بود. دويدم و لحظاتی بعد در آغوش هم بوديم. خوشحالی آن لحظه قابل وصف نبود.
💫ساعتی بعد در جمع بچه ها نشستيم.
💫ابراهيم ماجرای اين سه روز را تعريف می كرد: با يک نفربر رفته بوديم جلو، نمی دانستيم عراقی ها تا كجا آمده اند.
💫كنار يک تپه محاصره شديم، نزديک به يکصد عراقی از بالای تپه و از داخل دشت شليک می كردند.
💫ما پنج نفر هم در كنار تپه در چاله ای سنگر گرفتيم و شليک می كرديم.
💫تا غروب مقاومت كرديم، با تاريک شدن هوا عراقی ها عقب نشينی كردند.
💫دو نفر از همراهان ما كه راه را بلد بودند شهيد شدند.
💫از سنگر بيرون آمديم، كسی آن اطراف نبود. به پشت تپه و ميان درخت ها رفتيم. در آنجا پيكر شهدا را مخفي كرديم. خسته و گرسنه بوديم. از مسير غروب آفتاب قبله را حدس زدم و نماز را خوانديم.
💫بعد از نماز به دوستانم گفتم: برای رفع اين گرفتاری ها با دقت تسبيحات حضرت زهرا(س) را بگوئيد.
💫بعد ادامه دادم: اين تسبيحات را پيامبر، زمانی به دخترشان تعليم فرمودند كه ايشان گرفتار مشكلات و سختی های بسيار بودند.
💫بعد از تسبيحات به سنگر قبلی برگشتيم. خبری از عراقی ها نبود. مهمات ما هم كم بود.
💫یک دفعه در كنار تپه چندين جنازه عراقی را ديدم. اسلحه و خشاب و نارنجک های آنها را برداشتيم. مقداری آذوقه هم پيدا كرديم و آماده حركت شديم. اما به كدام سمت!؟
💫هوا تاريک و در اطراف ما دشتی صاف بود. تسبيحی در دست داشتم و مرتب ذكر می گفتم. در ميان دشمن، خستگی، شب تاريک و.. اما آرامش عجيبی داشتيم!
💫نيمه های شب در ميان دشت يک جاده خاكی پيدا كرديم. مسير آن را ادامه داديم. به يك منطقه نظامي رسيديم که دستگاه رادار در داخل آن قرار داشت. چندين نگهبان هم در اطراف آن بودند. سنگرهائی هم در داخل مقر ديده می شد.
💫ما نمی دانسـتيم در كجا هستيم. هيچ اميدی هم به زنده ماندن خودمان نداشتيم، برای همين تصميم عجيبی گرفتيم!
💫بعد هم با تسبيح استخاره كردم و خوب آمد. ما هم شروع كرديم! با یاری خدا توانستيم با پرتاب نارنجک و شليک گلوله، آن مقر نظامی را به هم بريزيم.
💫وقتی رادار از كار افتاد، هر سه از آنجا دور شديم.
💫 ساعتی بعد دوباره به راهمان ادامه داديم. نزديک صبح محل امنی را پيدا كرديم و مشغول استراحت شديم. كل روز را استراحت كرديم. باور كردنی نبود، آرامش عجيبي داشتيم.
💫با تاريک شدن هوا به راهمان ادامه داديم و با ياری خدا به نيروهای خودی رسيديم.
💫ابراهيم ادامه داد: آنچه ما در اين مدت ديديم فقط عنايات خدا بود.
💫تسبيحات حضرت زهرا(س) گره بسياری از مشكلات ما را گشود.
💫بعد گفت: دشمن به خاطر نداشتن ايمان از نيروهای ما می ترسد.
💫ما بايد تا می توانيم نبردهای نامنظم را گسترش دهيم تا جلوی حملات دشمن گرفته شود.
۱۷ آذر ۱۳۹۸
🔹 #امید_یک_کشور
🔹« دانشجو نیروی مورد امید یک کشور است، دانشجو است که میتواند در مقابل مشکلات بِایستد؛ #دانشجو، #هم_جوان است، #هم_عالم است؛ او است که فردای کشور را باید اداره بکند، او است که باید آگاه باشد تا سنگر ایستادگی را در مقابل زیادهخواهان و فرصتطلبان و دیگران تقویت بکند، این باید محکم باشد.»
💎 #مقام_معظم_رهبری
💻 @nahadpnuash
۱۷ آذر ۱۳۹۸
هدایت شده از مهدی قشلاقی
📢📢دانشجویان، طلبه ها، جوانان عزیز
💞کانال#ازدواج_آسان زیر نظر اساتید حوزه و دانشگاه راهاندازی شد:
اگه ازدواج نکردی😔
نمی دونی چطور ازدواج کنی 😔
دختر و پسر خوب سراغ نداری 😅
#واسطه_گری در ازدواج لازم داری 😄😄
و...
🎧#مشاور_مذهبی_رایگان 😍
💞کافیه عضو این کانال بشی 👇👇👇
http://eitaa.com/ezdevajj
۱۷ آذر ۱۳۹۸
💞 پیامبر خدا صلی الله علیه و آله
🔺هرگاه در حضور كسى از برادر مسلمانش غیبت شود و او بتواند ياريش دهد اما به يارى (دفاع از) او برنخيزد، خداوند در دنيا و آخرت تنهايش میگذارد.
📙من لا يحضره الفقيه،4/372
💎 @nahadpnuash 💎
۱۸ آذر ۱۳۹۸
#کتاب_سلام_بر_ابراهیم1
قسمت سی
شهرک المهدی🌹
🗣علی مقدم
🗣حسین جهانبخش
👇👇👇
💫از شروع جنگ يک ماه گذشت. ابراهيم به همراه حاج حسين و تعدادی از رفقا به شهرک المهدی در اطراف سرپل ذهاب رفتند. آنجا سنگرهای پدافندی را در مقابل دشمن راه اندازی كردند.
💫نماز جماعت صبح تمام شد. ديدم بچه ها دنبال ابراهيم می گردند!
💫با تعجب پرسيدم: چی شده؟!
💫گفتند: از نيمه شب تا حالا خبری از ابراهيم نيست!
💫من هم به همراه بچه ها سنگرها و مواضع ديده بانی را جستجو كرديم ولی خبری از ابراهيم نبود!
💫ساعتی بعد يكی از بچه های ديده بان گفت: از داخل شيار مقابل، چند نفر به اين سمت می يان!
💫اين شيار درست رو به سمت دشمن بود. بلافاصله به سنگر ديده بانی رفتم و با بچه ها نگاه كرديم.
💫سيزده عراقی پشت سر هم در حالی كه دستانشان بسته بود به سمت ما می آمدند!
💫پشت سر آنها ابراهيم و يكی ديگر از بچه ها قرار داشت! در حالی كه تعداد زيادی اسلحه و نارنجک و خشاب همراهشان بود.
💫هيچ كس باور نمی كرد كه ابراهيم به همراه يک نفر ديگر چنين حماسه ای آفريده باشد! آن هم در شـرايطی كه در شهرک المهدی مهمات و سلاح كم بود. حتی تعدادی از رزمنده ها اسلحه نداشتند.
💫يكی از بچه ها خيلی ذوق زده شده بود، جلوآمد و كشيده محكمی به صورت اولين اسير عراقی زد و گفت: عراقی مزدور!
💫 برای لحظه ای همه ساكت شدند.
💫ابراهيم از كنار ستون اسرا جلو آمد. روبروی جوان ايستاد و يكی يكی اسلحه ها را از روی دوشش به زمين گذاشت. بعد فرياد زد: برا چی زدی تو صورتش؟!
💫جوان كه خيلی تعجب كرده بود گفت: مگه چی شده؟ اون دشمنه.
💫ابراهيم خيره خيره به صورتش نگاه كرد و گفت: اولاً اسيره، در ثانی اين ها اصلاً نمی دونند برای چی با ما می جنگند حالا تو بايد اين طوری برخورد كنی؟!
💫جوان رزمنده بعد از چند لحظه سكوت گفت: ببخشيد، من كمی هيجانی شدم. بعد برگشت و پيشانی اسير عراقی را بوسيد و معذرت خواهی كرد.
💫اسير عراقی كه با تعجب حركات ما را نگاه می كرد به ابراهيم خيره شد.
💫نگاه متعجب اسير عراقی حرف های زيادی داشت!
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
💫دو ماه پس از شروع جنگ ابراهيم به مرخصی آمد.
💫با دوستان به ديدن او رفتيم.
💫در آن ديدار ابراهيم از خاطرات و اتفاقات جنگ صحبت می كرد اما از خودش چيزی نمی گفت.
💫تا اينكه صحبت از نماز و عبادت رزمندگان شد.
💫يکدفعه ابراهيم خنديد و گفت: در منطقه المهدی در همان روزهای اول، پنج جوان به گروه ما ملحق شدند. آنها از يک روستا باهم به جبهه آمده بودند.
💫چند روزی گذشت. ديدم اين ها اهل نماز نيستند! تا اينكه يک روز با آنها صحبت كردم.
💫بندگان خدا آدم های خيلی ساده ای بودند. آنها نه سواد داشتند نه نماز بلد بودند. فقط به خاطر علاقه به امام آمده بودند جبهه. از طرفی خودشان هم دوست داشتند كه نماز را ياد بگيرند.
💫من هم بعد از ياد دادن وضو، يكي از بچه ها را صدا زدم و گفتم: اين آقا پيش نماز شما، هركاری كرد شما هم انجام بديد. من هم كنار شما می ايستم و بلندبلند ذكرهای نماز را تكرار می كنم تا ياد بگیرید.
💫ابراهيم به اينجا كه رسيد ديگر نمی توانست جلوی خنده اش را بگيرد.
💫چند دقيقه بعد ادامه داد: در ركعت اول وسط خواندن حمد، امام جماعت شروع كرد سرش را خاراندن.
💫يكدفعه ديدم آن پنج نفر شروع كردند به خاراندن سر!!
💫خيلی خنده ام گرفت اما خودم را كنترل كردم.
💫اما در سجده، وقتی امام جماعت بلند شد مُهری که به پيشانيش چسبيده بود و افتاد. پيش نماز به سمت چپ خم شد كه مُهرش را بردارد.
💫يكدفعه ديدم همه آنها به سمت چپ خم شدند و دستشان را دراز كردند!
💫اينجا بود كه ديگر نتوانستم تحمل كنم و زدم زير خنده!
@nahadpnuash
۱۸ آذر ۱۳۹۸