#زبان_حال_حضرت_زینب سلاماللهعلیها
#مرثیه_حضرت_زهرا سلاماللهعلیها
#مرثیه_امام_علی سلاماللهعلیه
#مرثیه_امام_حسن سلاماللهعلیه
#مرثیه_امام_حسین سلاماللهعلیه
#مرثیه_حضرت_زینب سلاماللهعلیها
#اسارت
#شام
دوستان شرح گرفتاری من گوش کنید
قصه ی عشق و وفاداری من گوش کنید
در ره دین خدا یاری من گوش کنید
داستان غم و غمخواری من گوش کنید
گر چه این قصه ی جانسوز به گفتن نتوان
نه به گفتن نتوان بلکه شنفتن نتوان
پرورش یافته ی مدرسه ی الهامم
زینت شیر خدا شیر زن اسلامم
دختر دخت نبی امّ مصائب نامم
کرد لبریز ز غم ساقی گردون جامم
صبر بی صبر شد از صبر و شکیبائی من
ناتوان شد خرد از درک توانائی من
پیش هر حادثه ای آنکه قد افراخت منم
آنکه بر تیر بلا سینه سپر ساخت منم
آنکه بر نزد بلا هستی خود باخت منم
وآنکه با آتش غم سوخت ولی ساخت منم
باغبانم من و غارت شده یکجا باغم
ظلم بگذاشته هی داغ به روی داغم
هستی خود به ره حضرت داور دادم
آنچه دادم به ره دوست سراسر دادم
نه ز کف جدّ عزیزی چو پیمبر دادم
پدر و مادر و فرزند و برادر دادم
گر چه یکروز دلی شاد نبوده است مرا
لیک در صبر، جهانی بستوده است مرا
چه بگویم چه ستمها به سرم آوردند
طفل بودم که گل خاطر من پژمردند
پیش من در پَسِ در مادر من آزردند
ریسمان بسته به مسجد پدرم را بردند
من هم استاده و این منظره را می دیدم
مات و وحشت زده می دیدم و می لرزیدم
بعد از این حادثه دشمن ز سرم افسر برد
وز سر من صدف خاک گران گوهر برد
چرخ پیر از بَرِ من تازه جوان مادر برد
نه همین مادر من مادر پیغمبر برد
خفت در خاک و مرا جفت غم و ماتم کرد
مادرم رفت و ز غم قامت بابم خم کرد
مادری دیده ام و پهلوی بشکسته ی او
ناله ی روز و شب و گریه ی پیوسته ی او
کشتن محسن و آن طایر بشکسته ی او
ناتوانیّ و نماز شب بنشسته ی او
مادر از من رخ نیلی شده بر می گرداند
بیشتر ز آتش غمها دل من می سوزاند
پدرم داد شریک غم خود را از دست
دَرِ دل جز به غم فاطمه بر غیر ببست
وز همه خلق برید و به غم او پیوست
زانوی خویش بغل کرده و در خانه نشست
داغ مادر زده آتش به جگر از یکسو
غربت و خانه نشینیّ پدر از یکسو
بود در سینه هنوز آتش داغ مادر
که فلک طرح دگر ریخت مرا سوخت جگر
سحرم داد منادی خبر مرگ پدر
خبر قتل پدر داد قضا بر دختر
دیدم آن تاج سرم را که دو تا گشته سرش
بسته خون سر او هاله به دور قمرش
بعد از آن بود دلم خوش که برادر دارم
به سرم سایه ی دو سرو صنوبر دارم
دو گل سر سبد از باغ پیمبر دارم
دو برادر ز دو عالم همه بهتر دارم
غافل از آنکه کنون درد من آغاز شده
به رُخم تازه دَرِ غصه و غم باز شده
پس از آن رخت عزا بهر حسن پوشیدم
جگر پاره ی او را به لگن خود دیدم
شرح دفنش چو ز عباس جوان بشنیدم
تیرباران شدن جسم حسن بشنیدم
رفت از دست، حسن، گشت دلم خوش به حسین
شد مرا روح و روان، قدرت دل، نور دو عین
بعد از آن واقعه ی کرببلا پیش آمد
گاه جانبازی در راه خدا پیش آمد
سفر تشنگی و داغ و بلا پیش آمد
چه بگویم که در این راه چه ها پیش آمد
این سفر بود که با هستی من بازی کرد
قامتم خم شد و اسلام سرافرازی کرد
آنکه را بود برادر به سفر من بودم
تیر غمهای ورا گشت سپر من بودم
کرد از هستی خود صرف نظر من بودم
کرد قربان برادر دو پسر من بودم
دست گلچین دو گل احمر من پرپر کرد
ره سپر سوی جنان بدرقه ی اکبر کرد
خواهر اینگونه کجا دهر به خاطر دارد
به رهش بهر برادر دو پسر بسپارد
جسمشان چونکه برادر به حرم می آرد
مادر از خیمه ی خود پای برون نگذارد
دیدم ار دیده ی او چهره ی خواهر بیند
شبنم شرم به گلبرگ رخش بنشیند
روز عاشور چگویم به چه روز افتادم
داستانی است که هرگز نرود از یادم
هیجده محرم خود را همه از کف دادم
کوه غم شد دل و چونان که ز پا افتادم
روز طی گشته نگویم که چه بر ما آمد
شب جانکاه و غم افزا و محن زا آمد
آن زمان گو که بگویم چه بدیدم آنشب
خارها بود که از پای کشیدم آنشب
تا سحر از پی اطفال دویدم آنشب
داد روی سیه و موی سپیدم آنشب
آنکه می سوخت به حال دل ما آتش بود
کاست از عمر من و سرکشی خود افزود
شب من یکطرف و جمع پریشان یکسو
هستی سوخته یکسو دل سوزان یکسو
مادران یک طرف و نعش عزیزان یکسو
کودکی گم شده در دشت و بیابان یکسو
چه بگویم چه شبی را به سحر آوردم
با نماز شب بنشسته ی خود سر کردم
با اسارت پی آزادی قرآن رفتم
با یتیمان و سر پاک شهیدان رفتم
راه ناطی شده در کوفه به زندان رفتم
گنج بودم من و در شام به ویران رفتم
بهر اطفال چو احساس خطر می کردم
خویش بر کعب نی خصم سپر می کردم
گر چه هر غم بنوشتند به پیشانی من
عالمی گشته پریشان ز پریشانی من
چشم تاریخ ندیده است بخود ثانی من
قدرت روح مرا بین ز سخنرانی من
که شهادت ز برادر شده تبلیغ از من
و آن بیانی که کند کار دو صد تیغ از من
شامیان هلهله ی فتح در این جنگ زدند
ما عزادار ولی در بر ما چنگ زدند
در دل ریش از آن چنگ زدن چنگ زدند
بر سَرِ بام شده بر سَرِ ما سنگ زدند
طاق شد طاقتم از محنت و بی تاب شدم
شمع سان ز آتش غم سوختم و آب شدم
در سفر شاهد هجده سر بی تن گشتم
شاهد راه حق و عشق برادر گشتم
قصه کوته ز سفر سوی وطن برگشتم
لیک با همسر خود تا که برابر گشتم
آمد از دور ولی تا نظر انداخت مرا
مات و حیرت زده شد بر من و نشناخت مرا
این سفر موی من آشفته تر از حالم کرد
همچنان طایر بشکسته پر و بالم کرد
قامت چون الفم دید و ز غم دالم کرد
حسرت و داغ و غم و درد به دنبالم کرد
گشت پشتم خم و رختم سیه و موی سپید
جای من کوه اگر بود ز هم می پاشید
کن از این قصه ی پر غصه گذر انسانی
دیگر از ماتم من نام مبر انسانی
زدی آتش به دل جن و بشر انسانی
چونکه ریزی ز سر خامه شرر انسانی
گر چه پر شور سرودی نمک از ما داری
گر چه شیرین شده شعرت کمک از ما داری
#علی_انسانی
@poem_ahl
#زبان_حال_امام_حسین سلاماللهعلیه
#مرثیه_حضرت_علی_اکبر سلاماللهعلیه
از سينه اگر چه مي كشم آه برو
حالا كه شدي تشنه ي اين راه برو
بي تاب سفر اگر چه هستي بگذار
تا خوب تو را ببينم آنگاه برو
بابا به فداي تو چه مردي شده اي
قدري پسرم مقابلم راه برو
يك لحظه اگر نبينمت مي ميرم
حالا چه رسد به اينكه تو، آه برو
تو مي روي و هر قدمت مي گويد
دستم شده از دست تو كوتاه برو
از رفتن تو هنوز هم بي خبرست
پس تا نشده رقيّه آگاه برو
شرمنده براي بدرقه آبي نيست
بابا، علي ام خدا به همراه برو
#عمران_بهروج
@poem_ahl
#مناجات_با_امام_حسین سلاماللهعلیه
اگر سنگِ مسی را کوه زر کردم ضرر کردم
اگر اینگونه خود را معتبر کردم ضرر کردم
من از "اِلّا جمیلا"یی که زینب گفت دانستم
به غیر از پرچمت هر جا نظر کردم ضرر کردم
منم آن تاجرِ یوسف فروشی که نفهمیدم
در این بازار سودی هم اگر کردم ضرر کردم
مرا جز بی قراری در هوای تو، قراری نیست
بجز خاک تو هر خاکی به سر کردم، ضرر کردم
برایم دشمنی با دشمنانت منفعت ها داشت
اگر از دوستان تو حذر کردم، ضرر کردم
لفی خسری که حق گفته بُوَد توصیف حال من
که هر لحظه بدون روضه سر کردم ضرر کردم
به غیر از خاطراتِ راه تو، ورد زبانم نیست
به غیر از کربلا، هر جا سفر کردم ضرر کردم
نکیر و منکر از من هر چه پرسیدند یادم رفت
بجز نام تو هر نامی ز بر کردم ضرر کردم
#عمران_بهروج
@poem_ahl
#مرثیه_امام_حسین سلاماللهعلیه
#عطش
ماه در آغوش خورشید از خجالت آب بود
ساقی آلالهها در ساغرش مهتاب بود
نوشدارویی نبود و بودنش بیهوده بود
تکه تکه، پاره پاره، پیکر سهراب بود
آسمان گریان، ولی چشمان او اشکی نداشت
آب از فرط خجالت در عرق غرقآب بود
یک طرف نجوای ایمان، یک طرف فریاد کفر
روز گلچین خدا از بندههای ناب بود
باغبانی تشنه و گلهای باغی تشنهتر
نازدانه غنچهای از تشنگی سیراب بود
میهمانان تشنه، اما میزبانان غرق آب
این چگونه رسمی و این از کدام آداب بود
گوش صحرا مملو از امواج سرخ العطش
چشم صحرا مات این کیش بد و نایاب بود
درس اول در کتابم بود بابا آب داد
پس چرا در کربلا فریاد بابا آب بود؟
#عمران_بهروج
@poem_ahl
#زبان_حال_امام_علی سلاماللهعلیه
#مرثیه_حضرت_زهرا سلاماللهعلیها
این قلب شکسته ی مرا بند بزن
سخت است ولی فاطمه لبخند بزن
چشمان تو بود، به علی جان می داد
دستان تو نان را به یتیمان می داد
در جنگ، علی اگر که بی واهمه بود
ذکر لب او همیشه یافاطمه بود
آنروز چقدر روز غمناکی بود
دیدم که چگونه چادرت خاکی بود
از خستگیت به کوچه ها افتادی؟!
یا باز به یاد کربلا افتادی؟!
دیگر غم تو که جای انکار نداشت
وقتی که حسن رنگ به رخسار نداشت
هر چند که در عمق دلت آشوبست
دنیای علی، کمی بخندی خوبست
خسته شده اند بس که هق هق کردند
یکبار بخند، بچه ها دق کردند
ای من به فدای خنده هایت زهرا
انگار شکسته دنده هایت زهرا
گفتم بخدا حیا ندارند نرو
از هر عملی ابا ندارند نرو
طوفان غم قاصدک ندارد برگرد
دستان علی نمک ندارد برگرد
گفتی که نگویند تو تنها ماندی
دیدی که چگونه پشت در جا ماندی؟!
بر روی سرم تمام دنیا می خورد
بر دست تو تازیانه ای تا می خورد
فرزند رسول و این چنین رفتاری
هیهات ازاین رسم امانتداری
#عمران_بهروج
@poem_ahl
#مناجات_با_امام_زمان سلاماللهعلیه
#سامرا
#کربلا
از آن زمان که خدایم سرشت تا باشم
نوشت تا که فقط عاشق شما باشم
نوشت با همه کس غیر تو غریب شوم
نوشت تا که فقط با تو آشنا باشم
خدا رقم زده این سرنوشت را؛ چه کنم؟
همیشه شاه تو باشی و من گدا باشم
امام عصر! امام زمان! مباد دمی
دمی که از تو و از یاد تو جدا باشم
تو نیستی و من این را ز خود نپرسیدم
در این زمانه که او نیست، من چرا باشم؟
میان خانهات امشب عزا به پا کردی
چه میشود که در آن مجلس عزا باشم؟
برای آنکه کمی در غمت شریک شوم
اجازه میدهی امشب که سامرا باشم؟
قسم به اشک روانت، برای من بنویس
که باز یک سحر جمعه کربلا باشم
#محمد_بیابانی
@poem_ahl
#زبان_حال_حضرت_زینب سلاماللهعلیها
#مرثیه_حضرت_زینب سلاماللهعلیها
#مرثیه_امام_حسین سلاماللهعلیه
#اسارت
نماز عشق شکسته نخوانده بودم وخواندم
قنوت، بازوی بسته نخوانده بودم وخواندم
زنی ز هاشمیان تا کنون اسیر نبودست
دعا به ناقه نشسته نخوانده بودم و خواندم
به دوش، جسم دو دختر، نبرده بودم و بردم
ز کینه سنگ ز شامی، نخورده بودم و خوردم
به قتلگه به من و دخترت چه شد، دیدی
که زنده زنده کنارت، نمرده بودم و مردم
به شب، میان بیابان، نرفته بودم و رفتم
به جستجوی یتیمان، نرفته بودم و رفتم
نخفته بودم و خفتم، به روی خشت خرابه
به کوفه گوشه ی زندان، نرفته بودم و رفتم
هزار رنگ پریده، ندیده بودم و دیدم
شفق به ماه چکیده، ندیده بودم و دیدم
ندیده بودم و دیدم محاسنت در خون
به داس، یاس بریده، ندیده بودم و دیدم
به کوفه جای به زندان نکرده بودم و کردم
به شام، خانه به ویران نکرده بودم و کردم
نگفته بودی و گفتی اذان ز مأذنه ی نی
به نیزه گوش به قرآن نکرده بودم و کردم
#علی_انسانی
@poem_ahl
#مناجات_با_امام_حسین سلاماللهعلیه
#نوکری
عمرم گذشت اما بدرد تو نخوردم
شرمنده ام آقا بدرد تو نخوردم
تو فکر من بودى ولیکن من نبودم
اصلا به فکر نوکرى کردن نبودم
من دور بودم تو مرا نزدیک کردى
راه مرا از کربلا نزدیک کردى
گفتى اگر تو بى پناهى من حسینم
حتى اگر غرق گناهى، من حسینم
گفتى بیا پاک از گناهت میکنم من
تو رو به چاهى، رو به راهت میکنم من
گفتى بیا مثل تو خیلى خار دارم
حتى براى مثل تو هم کار دارم
آواره ام، آواره را آواره تر کن
بیچاره ام، بیچاره را بیچاره تر کن
آوارگى در این حسینیه می ارزد
بیچارگى در این حسینیه مى ارزد
هرشب اسیرم میکنى پاى بساطت
دارى تو پیرم میکنى پاى بساطت
من چاى میریزم گناهم را بریزى
یکجا تمام اشتباهم را بریزى
شان نزولت میکند آخر بلندم
سر را تو دادى جاى آن من سربلندم
وقتى گذر کردند خیلی ها ازینجا
رفتند تا معراج تا بالا ازینجا
اینجا گرفته از خدا عیسى دمش را
اینجا خدا بخشید آخر آدمش را
من خام بودم غصه و غم پخته ام کرد
این پخت و پزهاى محرم پخته ام کرد
میبینم اینجا پنج تا نور مقدس
این آشپزخانه ست یا طور مقدس
اینجا همانجایی ست که مولا میاید
زینب میاید، بیشتر زهرا میاید
پخت و پز آقاى بى سر را به من داد
درکارهایش کار مادر را به من داد
من عالمى دارم در اینجا با رقیه
هروقت دستم سوخت گفتم یا رقیه
منت ندارم بر سرت، تو لطف کردى
حالا که هستم نوکرت تو لطف کردى
یک شب غذاى خواهرت را بار کردم
یک شب غذاى دخترت را بار کردم
باید که دست از هرچه غیرکربلا شست
دیگ تو را شستم خدا روح مرا شست
خدمت تجلى ارادتهاى شیعه ست
بالاترین نوع عبادتهاى شیعه ست
ما به ولایت میرسیم از این مودت
ما به مودت میرسیم از راه خدمت
خدمت در این خانه تنها فرصت ماست
گفتند: اینجا پنج روزى نوبت ماست
این پارچه مشکى -فداى روى ماهش-
دارد سفیدم میکند رنگ سیاهش
از سوخته دلها نگیر آقا غمت را
یک وقت از دستم نگیرى پرچمت را
بگذار یک گوشه به پاى تو بمیرم
کنج حسینیه براى تو بمیرم
من که به غیر از لطف تو یارى ندارم
من که به غیر از کار تو کارى ندارم
آنقدر بین دسته هایت ایستادم
نذر على اصغر تو آب دادم
اى کاش بین ایستادن ها بمیرم
آخر میان آب دادن ها بمیرم
خوب است نوکر آخرش بى سر بمیرد
خوب است بین نوکرى نوکر بمیرد
خوب است ما هم گوشه اى عطشان بیفتیم
در زیر پاى این و آن عریان بیفتیم
خدمت به این بى رنگ و رو هم رنگ و رو داد
این کفش ها را جفت کردن آبرو داد
در هر کجا که نام پیراهن میاید
زهرا میاید پیش ما حتما میاید
من دست بر سینه دم در مینشینم
در مجلس فرزند مادر را ببینم
من مینشینم کار و بارم پا بگیرد
شاید به من هم چادر زهرا بگیرد
#علی_اکبر_لطیفیان
@poem_ahl
#مناجات_با_امام_حسین سلاماللهعلیه
#مرثیه_امام_حسین سلاماللهعلیه
#وداع_با_محرم
دارد تمام می شود آقا عزای تو
کم گریه کرده ایم محرم برای تو
دارد چه زود سفره تو جمع می شود
تازه نشسته ایم بخوریم از غذای تو
شبهاي آخر است... گدا را حلال كن
اين هم بساطِ نوكر بي دست و پاي تو
ما را ببخش گريه ي سيري نكرده ايم
چشمانِ خشكِ ما خجل از اين عزاي تو
هر روز روز تو همه جا محضر شما
یعنی که هست هر چه زمین کربلای تو
میل دوبارگی بهشت آدمی نداشت
وقتی شنید گوشه ای از روضه های تو
کی دست خالی از در این خانه رفته است
دست پر است تا به قیامت گدای تو
تنها بلد شدیم تباکی کنیم و بس
گریه کند برای تو صاحب عزای تو
گریه کن تو حضرت زهراست والسلام
جانم فدای فاطمه و جانم فدای تو
تازه به شام می رسد از راه قافله
تازه رسیده نوبت تشت طلای تو
#علی_اکبر_لطیفیان
@poem_ahl
#مناجات_با_امام_حسین سلاماللهعلیه
#مرثیه_امام_حسین سلاماللهعلیه
#مرثیه_حضرت_زینب سلاماللهعلیها
سرّ تاریکی شب را ز من و شمع بپرس
آنقدر آه کشیدیم دوتایی شب سوخت
چقدر آب نخوردیم به یاد لب تو
از زمانی که لبت سوخت هزاران لب سوخت
گر بگوییم دلی مانده نمانده بخدا
دل ما سوخت همان شب که دل زینب سوخت
#علی_اکبر_لطیفیان
@poem_ahl
#زبان_حال_حضرت_زینب سلاماللهعلیها
#مرثیه_حضرت_زینب سلاماللهعلیها
#اسارت
پس از تو آب اگرخوردم از این چشمان تر خوردم
گلی هستم که از هر شش جهت به خار برخوردم
برای دلخوشی دختران نیمه جانت بود
در این یکسال و اندی لقمه نانی هم اگر خوردم
چه کارى بر مى آمد از برادر مرده اى چون من
فقط زانو بغل کردم، فقط خون جگر خوردم
منی که سایه ام را مردم کوچه نمی دیدند
منی که شش برادر داشتم حالا نظر خوردم
به نان کوچه و خرمای مردم لب نزد زینب
میان کوفه هر چه خوردم از دست پدر خوردم
نمی دانم تو می بینی که جایی را نمی بینم؟
غروبی داشتم میرفتم از خانه به در خوردم
شب شام غریبانت از این خیمه به آن خیمه
برای هر یتیمی که سپر گشتم سپر خوردم
دلیل تازیانه خوردن ما گریهی ما بود
ز طفلان بیشتر گریان شدم پس بیشتر خوردم
من پرده نشین را محمل بى پرده اى دادند
به هر جا که گذر کردم چقدر از رهگذر خوردم
تو و پیراهن پاره، من و این چادر پاره
تو سنگ از صد نفر خوردى، من از صدها نفر خوردم
ببین این روزها پیراهنم هم رنگ عوض کرده
فقط گرما نخورده بودم آنهم آنقدر خوردم
#علی_اکبر_لطیفیان
@poem_ahl