eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
در خراباتِ مُغان نورِ خدا می‌بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم خواهم از زلفِ بُتان نافه گشایی کردن فکرِ دور است همانا که خطا می‌بینم سوزِ ، اشکِ روان، آهِ سحر، نالهٔ شب این همه از نظرِ لطفِ شما می‌بینم هر دَم از رویِ تو نقشی زَنَدَم راهِ خیال با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم آن چه من هر سَحَر از بادِ صبا می‌بینم دوستان عیبِ نظربازیِ مکنید که من او را ز مُحِبّانِ شما می‌بینم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/865 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
غمِ زمانه که هیچش کَران نمی‌بینم دَواش جز مِیِ چون ارغوان نمی‌بینم چرا که مصلحتِ خود در آن نمی‌بینم ز آفتابِ قَدَح ارتفاعِ عیش بگیر چرا که طالعِ وقت آن چُنان نمی‌بینم نشانِ اهل خدا عاشقیست، با خود دار که در مشایخِ شهر این نشان نمی‌بینم بدین دو دیدهٔ حیران من هزار افسوس که با دو آینه رویش عیان نمی‌بینم به جایِ سرو جز آبِ روان نمی‌بینم در این خُمار کَسَم جرعه‌ای نمی‌بخشد ببین که اهل در میان نمی‌بینم نشانِ مویِ میانش که در او بستم ز من مَپرس که خود در میان نمی‌بینم من و سفینهٔ که جز در این دریا بضاعت سخن دُرفشان نمی‌بینم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/864 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم من به بویِ سرِ آن زلفِ پریشان بروم دلم از وحشتِ زندانِ سِکَندَر بگرفت رخت بربندم و تا مُلکِ سلیمان بروم چون صبا با تنِ بیمار و بی‌طاقت به هواداریِ آن سروِ خرامان بروم در رهِ او چو قلم گر به سرم باید رفت با زخم‌کَش و دیدهٔ گریان بروم تا درِ میکده شادان و غزل‌خوان بروم به هواداری او ذَرِّه صفت، رقص کنان تا لبِ چشمه‌ی خورشیدِ درخشان بروم تازیان را غمِ احوالِ گران‌باران نیست پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم ور چو ز بیابان نبرم رَه بیرون همرهِ کوکبهٔ آصفِ دوران بروم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/863 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گر از این منزلِ ویران به سویِ خانه رَوَم دگر آن جا که رَوَم عاقل و فرزانه رَوَم نذر کردم که هم از راه به میخانه روم تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک به درِ صومعه با بَربَط و پیمانه روم آشنایانِ رَهِ گَرَم خون بخورند ناکَسَم گر به شکایت سویِ بیگانه روم بعد از این دستِ من و زلفِ چو زنجیرِ نگار چند و چند از پِیِ کامِ دیوانه روم سجدهٔ شُکر کنم و از پِیِ شُکرانه روم خُرَّم آن دَم که چو به تَوَلّای وزیر سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/861 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
آن که پامالِ جفا کرد چو خاکِ راهم خاک می‌بوسم و عُذرِ قَدَمَش می‌خواهم ،_حاشا بندهٔ معتقد و چاکرِ دولتخواهم بسته‌ام در خَمِ گیسویِ تو امّیدِ دراز آن مبادا که کُنَد دستِ طلب کوتاهم ذَرِّهٔ خاکم و در کویِ توام جای خوش است ترسم ای دوست که بادی بِبَرَد ناگاهم پیرِ میخانه سَحَر جامِ جهان بینم داد و اندر آن آینه از حُسنِ تو کرد آگاهم حالیا دیرِ مُغان است حوالتگاهم با منِ راه نشین خیز و سوی میکده آی تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم مست بگذشتی و از اندیشه نبود آه اگر دامنِ حُسنِ تو بگیرد آهم خوشم آمد که سحر خسروِ خاور می‌گفت با همه پادشهی بندهٔ تورانشاهم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/860 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دیدار شد مُیَسَّر و بوس و کنار هم از بَخت شُکر دارم و از روزگار هم جامم به دست باشد و زلفِ نگار هم ما عیب کس به مستی و رندی نمی‌کنیم لعلِ بُتان خوش است و مِیِ خوشگوار هم ای بشارتی دَهَمَت محتسب نماند و از مِی جهان پُر است و بُتِ میگسار هم خاطر به دستِ تفرقه دادن نه زیرکیست مجموعه‌ای بخواه و صُراحی بیار هم تا خاک لعل گون شود و مُشکبار هم آن شد که چشمِ بد نگران بودی از کمین خصم از میان بِرَفت و سرشک از کنار هم چون کائنات جمله به بویِ تو زنده‌اند ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم چون آب روی لاله و ، فیضِ حُسنِ توست ای ابرِ لطف بر منِ خاکی بِبار هم حافظ اسیرِ زلفِ تو شد از خدا بترس و از اِنتِصافِ آصفِ جم اقتدار هم بُرهان مُلک و دین که ز دستِ وزارتش ایام کانْ یمین شد و دریا یسار هم بر یادِ رایِ انورِ او آسمان به صبح جان می‌کُنَد فدا و کواکب نثار هم گویِ زمین ربودهٔ چوگانِ عدلِ اوست وین برکشیده گنبدِ نیلی حصار هم عزمِ سَبُک عِنان تو در جنبش آورد این پایدار مرکز عالی مدار هم تا از نتیجه فلک و طور دور اوست تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم خالی مباد کاخِ جلالش ز سروران و از ساقیانِ سَرو قَدِ گُلعِذار هم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/859 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دَردَم از است و درمان نیز هم دل فدایِ او شد و جان نیز هم یار ما این دارد و آن نیز هم یاد باد آن کو به قصدِ خونِ ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم دوستان در پرده می‌گویم سخن گفته خواهد شد به دَستان نیز هم چون سر آمد دولتِ شب‌هایِ وصل بگذرد ایامِ هِجران نیز هم گفتمت پیدا و پنهان نیز هم اعتمادی نیست بر کارِ جهان بلکه بر گردونِ گَردان نیز هم عاشق از قاضی نترسد مِی بیار بلکه از یَرغویِ دیوان نیز هم محتسب داند که عاشق است و آصفِ مُلکِ سلیمان نیز هم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/858 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ما بی غمانِ مستِ از دست داده‌ایم همرازِ و همنفسِ جامِ باده‌ایم تا کار خود ز ابرویِ جانان گشاده‌ایم ای گُل تو دوش داغِ صَبوحی کشیده‌ای ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم پیرِ مُغان ز توبهٔ ما گر ملول شد گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم کار از تو می‌رود، مددی ای راه کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم این داغ بین که بر خونین نهاده‌ایم گفتی که این همه رنگ و خیال چیست نقشِ غلط مَبین که همان لوحِ ساده‌ایم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/857 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و خود ازرق نکنیم کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به می صاف مروّق نکنیم خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرّق نکنیم تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/842 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمده‌ایم از بد این جا به پناه آمده‌ایم تا به اقلیمِ وجود این همه راه آمده‌ایم سبزهٔ خطِّ تو دیدیم و ز بُستانِ بهشت به طلبکاریِ این مهرگیاه آمده‌ایم با چُنین گنج که شد خازنِ او روحِ امین به گدایی به درِ خانهٔ شاه آمده‌ایم لنگرِ حِلمِ تو ای کِشتیِ توفیق کجاست؟ که در این بحرِ کَرَم غرقِ گناه آمده‌ایم که به دیوانِ عمل نامه سیاه آمده‌ایم حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز که ما از پِیِ قافله با آتشِ آه آمده‌ایم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/855 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بیا که قصرِ اَمَل سخت سست بنیادست بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزادست چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب سروشِ عالَمِ غیبم چه مژده‌ها دادست که ای بلندنظر شاهبازِ سِدره نشین نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست تو را ز کنگرهٔ عرش می‌زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتادست که این حدیث، ز پیرِ طریقتم یادست غمِ جهان مخور و پندِ من مَبَر از یاد که این لطیفهٔ ز رهروی یادست رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست مجو درستیِ عهد از جهانِ سست نهاد که این عجوز، عروس هزاردامادست نشان عهد و وفا نیست در تبسمِ بنال بلبل بی که جای فریادست حسد چه می‌بری ای سست نظم بر ؟ قبولِ خاطر و لطفِ سخن خدادادست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/851 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
عمریست تا به راهِ غَمَت رو نهاده‌ایم روی و ریایِ خَلق به یک سو نهاده‌ایم در راهِ جام و ساقیِ مَه رو نهاده‌ایم هم جان بِدان دو نرگسِ جادو سپرده‌ایم هم بدان دو سُنبلِ هندو نهاده‌ایم عمری گذشت تا به امیدِ اشارتی چشمی بدان دو گوشهٔ ابرو نهاده‌ایم ما مُلکِ عافیت نه به لشکر گرفته‌ایم ما تختِ سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم بنیاد بر کرشمهٔ جادو نهاده‌ایم بی زلفِ سرکشش سرِ سودایی از ملال همچون بنفشه بر سرِ زانو نهاده‌ایم در گوشهٔ امید چو نَظّارگانِ ماه چَشمِ طلب بر آن خَمِ ابرو نهاده‌ایم گفتی که سرگشته‌ات کجاست؟ در حلقه‌هایِ آن خَمِ گیسو نهاده‌ایم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/856 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈