eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی بدان شمع خلوتگه پارسایی نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجایی ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا فروشند مفتاح مشکل گشایی عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد می‌برد بی‌وفایی نخواهد ز سنگین مومیایی می صوفی افکن کجا می‌فروشند که در تابم از دست زهد ریایی رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبوده‌ست خود آشنایی مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع بسی پادشایی کنم در گدایی بیاموزمت کیمیای سعادت ز همصحبت بد جدایی جدایی مکن از جور دوران شکایت چه دانی تو ای بنده کار خدایی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/715 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دریاب ضعیفان را در وقت توانایی دیشب زلفش با باد همی‌کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند این است حریف ای تا باد نپیمایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/714 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟ چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا می‌دمم بادی بر آتش، تا بَتَر سوزد مرا تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم وا رَهَم زین تنگنای محنت آباد بلا مردن و خاکی شدن بهتر که بی تو زیستن سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا زندگانی بی‌رخ تو مرگ باشد با عنا ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1150 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت ؟ که هر که جان و داشت در میان انداخت دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه ز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت ،_لیک_چه_سود که پرده از رخ تو برنمی‌توان انداخت حلاوت لب تو، دوش، یاد می‌کردم بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت من از وصال تو برگرفته بودم، لیک زبان لطف توام باز در گمان انداخت دل شکستهٔ ما را بر آستان انداخت چه قدر دارد، جانا، ؟ توان هردم بر آستان درت صدهزار جان انداخت عراقی از و جان آن زمان امید برید که چشم جادوی تو چین در ابروان انداخت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1150 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر شکسته هزار جان دارند به خدمت تو کمر بسته بر میان دارند چه خوش که مثل تو دارند کسان که وصل تو یک دم به نقد یافته‌اند از ین طلب طرب و عیش جاودان دارند چو ماه ماهرخان دست بر دهان دارند خرد از آن ز ره زلف تو پناه گرفت که چشم و ابروی تو تیر در کمان دارند مجاهدان رهت تا عنایت تو بود چه بیم و باک به عالم ازین و آن دارند؟ وگرنه راز تو بیچارگان نهان دارند غلام غمزهٔ بیمارتم که از هوسش چه تندرستان خود را ناتوان دارند؟ اگر کسی به شکایت بود ز خویش ز تو و شکر بی‌کران دارند ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1149 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند بسا که بر از غمزه ترکتاز کند ،_که_نیاز_منت_بکار_آید چو من نمانم حسن تو با که ناز کند؟ مرا به دست سر زلف خویش باز مده اگر چه همچو خودم زود سرفراز کند ،_به_من_نگاهی_کن که اهل دیده به مردم نگاه باز کند چگونه دوست ندارد ایاز را محمود؟ که او نگاه به چشم خوش ایاز کند ز جور تو بگریزم، برم به پناه که از غم تو مرا بی‌نیاز کند نهنگ حقیقت دهن چو باز کند ازین حدیث، اگرچه ز پرده بیرون است زمانه پردهٔ بس که ساز کند به آب دیده وضو همی سازد چو قامت تو بدید آنگهی نماز کند ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1148 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
باز عیش و طرب می‌کند هیچ ندانم چه سبب می‌کند؟ کین همه شادی و طرب می‌کند؟ تا سر زلف تو پریشان بدید شیفته شد ، شور و شغب می کند عیش همه در شب می‌کند برد به بازی جهان زلف تو بازی چه عجب می‌کند؟ طرهٔ طرار تو کرد آن چه کرد فتنه نگر باز که لب می‌کند : باز فلانی چه طلب می‌کند؟ از لب لعلش چه عجب گر مرا آرزوی قند و طرب می‌کند گر طلبد بوسه، مرنج، گرچه همه ترک ادب می‌کند ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1147 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
باز عیش و طرب می‌کند هیچ ندانم چه سبب می‌کند؟ کین همه شادی و طرب می‌کند؟ تا سر زلف تو پریشان بدید شیفته شد ، شور و شغب می کند عیش همه در شب می‌کند برد به بازی جهان زلف تو بازی چه عجب می‌کند؟ طرهٔ طرار تو کرد آن چه کرد فتنه نگر باز که لب می‌کند : باز فلانی چه طلب می‌کند؟ از لب لعلش چه عجب گر مرا آرزوی قند و طرب می‌کند گر طلبد بوسه، مرنج، گرچه همه ترک ادب می‌کند ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1147 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟ چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا می‌دمم بادی بر آتش، تا بَتَر سوزد مرا تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم وا رَهَم زین تنگنای محنت آباد بلا مردن و خاکی شدن بهتر که بی تو زیستن سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا زندگانی بی‌رخ تو مرگ باشد با عنا ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1150 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند بسا که بر از غمزه ترکتاز کند ،_که_نیاز_منت_بکار_آید چو من نمانم حسن تو با که ناز کند؟ مرا به دست سر زلف خویش باز مده اگر چه همچو خودم زود سرفراز کند ،_به_من_نگاهی_کن که اهل دیده به مردم نگاه باز کند چگونه دوست ندارد ایاز را محمود؟ که او نگاه به چشم خوش ایاز کند ز جور تو بگریزم، برم به پناه که از غم تو مرا بی‌نیاز کند نهنگ حقیقت دهن چو باز کند ازین حدیث، اگرچه ز پرده بیرون است زمانه پردهٔ بس که ساز کند به آب دیده وضو همی سازد چو قامت تو بدید آنگهی نماز کند ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1148 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر شکسته هزار جان دارند به خدمت تو کمر بسته بر میان دارند چه خوش که مثل تو دارند کسان که وصل تو یک دم به نقد یافته‌اند از ین طلب طرب و عیش جاودان دارند چو ماه ماهرخان دست بر دهان دارند خرد از آن ز ره زلف تو پناه گرفت که چشم و ابروی تو تیر در کمان دارند مجاهدان رهت تا عنایت تو بود چه بیم و باک به عالم ازین و آن دارند؟ وگرنه راز تو بیچارگان نهان دارند غلام غمزهٔ بیمارتم که از هوسش چه تندرستان خود را ناتوان دارند؟ اگر کسی به شکایت بود ز خویش ز تو و شکر بی‌کران دارند ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1149 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت ؟ که هر که جان و داشت در میان انداخت دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه ز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت ،_لیک_چه_سود که پرده از رخ تو برنمی‌توان انداخت حلاوت لب تو، دوش، یاد می‌کردم بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت من از وصال تو برگرفته بودم، لیک زبان لطف توام باز در گمان انداخت دل شکستهٔ ما را بر آستان انداخت چه قدر دارد، جانا، ؟ توان هردم بر آستان درت صدهزار جان انداخت عراقی از و جان آن زمان امید برید که چشم جادوی تو چین در ابروان انداخت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1150 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈