eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چو دست بر سرِ زلفش زنم به تاب رَوَد ور آشتی طلبم با سرِ عِتاب رَوَد زَنَد به گوشهٔ ابرو و در نقاب رود شبِ شراب خرابم کُنَد به بیداری وگر به روز شکایت کنم به خواب رود طریقِ پرآشوب و فتنه است ای بیفتد آن که در این راه با شتاب رود گدایی درِ جانان به سلطنت مفروش کسی ز سایهٔ این در به آفتاب رود بَیاض کم نَشَوَد گر صد انتخاب رود حباب را چو فِتَد بادِ نخوت اندر سر کلاه داریَش اندر سرِ شراب رود حجابِ راه تویی از میان برخیز خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1015 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
از سرِ کویِ تو هر کو به ملالت برود نرود کارش و آخِر به خجالت برود به تَجَمُّل بنشیند به جَلالت برود سالک از نورِ هدایت بِبَرَد راه به دوست که به جایی نرسد گر به ضَلالت برود کامِ خود آخرِ عمر از مِی و معشوق بگیر حیفِ اوقات که یک سر به بطالت برود ای گمگشته خدا را مددی که غریب اَر نَبَرَد رَه، به برود کس ندانست که آخِر به چه برود حافظ از چشمهٔ حکمت به کف آور جامی بو که از لوحِ نقشِ جهالت برود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1014 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هرگزم نقشِ تو از لوحِ و جان نَرَوَد هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد به جفایِ فلک و غُصهٔ دوران نرود در ازل بست با سرِ زلفت پیوند تا ابد سر نَکَشَد، وز سرِ پیمان نرود هر چه جز بارِ غمت بر مسکینِ من است برود از من وز من آن نرود آن چُنان مِهر توام در و جان جای گرفت که اگر سر برود، از و از جان نرود درد دارد چه کُنَد کز پِی درمان نرود هر که خواهد که چو نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پِی ایشان نرود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1013 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خوشا که مدام از پِی نظر نرود به هر دَرَش که بخوانند بی‌خبر نرود ولی چگونه مگس از پِی شکر نرود سوادِ دیدهٔ غمدیده‌ام به اشک مشوی که نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود ز من چو بادِ صبا بویِ خود دریغ مدار چرا که بی سرِ زلفِ توام به سر نرود دلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجایی که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود که آبرویِ شریعت بدین قَدَر نرود منِ گدا هوس سروقامتی دارم که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود تو کز مکارمِ اخلاق عالَمی دگری وفایِ عهدِ من از خاطرت به در نرود سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم چگونه چون قلمم دودِ به سر نرود به تاجِ هدهدم از رَه مَبَر که بازِ سفید چو باشه در پِی هر صیدِ مختصر نرود بیار باده و اول به دستِ ده به شرطِ آن که ز مجلس سخن به در نرود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1012 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقی حدیثِ سرو و و لاله می‌رود وین بحث با ثَلاثهٔ غَسّاله می‌رود کار این زمان ز صنعتِ دَلّاله می‌رود شِکَّرشِکن شَوَند همه طوطیانِ هند زین قندِ پارسی که به بَنگاله می‌رود طِیِّ مکان ببین و زمان در سلوکِ شعر کاین طفل یک شبه رَهِ یک ساله می‌رود آن چشمِ جادوانهٔ عابدفریب بین کش کاروانِ سِحْر ز دنباله می‌رود مکّاره می‌نشیند و مُحتاله می‌رود بادِ بهار می‌وزد از گُلْسِتانِ شاه وز ژاله باده در قدحِ لاله می‌رود حافظ ز شوقِ مجلس سلطان غیاثِ دین غافل مشو که کارِ تو از ناله می‌رود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1011 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود آری شود، ولیک به خونِ جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دستِ غم خلاصِ من آن جا مگر شود از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ای جان حدیثِ ما بَرِ بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود در تنگنایِ حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی مقبولِ طبعِ مردم صاحب نظر شود این سرکشی که کنگره کاخِ وصل راست سرها بر آستانهٔ او خاک در شود حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست دم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1010 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود حَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فیض ور نه هر سنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود اسمِ اعظم بِکُنَد کارِ خود ای ، خوش باش که به تَلبیس و حیَل، دیو مسلمان نشود عشق می‌ورزم و امّید که این فَنِّ شریف چون هنرهایِ دگر موجب حِرمان نشود سببی ساز خدایا که پشیمان نشود حُسنِ خُلقی ز خدا می‌طلبم خویِ تو را تا دگر خاطرِ ما از تو پریشان نشود ذره را تا نَبُوَد همّتِ عالی طالبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان نشود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1009 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گر من از باغِ تو یک میوه بچینم چه شود؟ پیش پایی به چراغِ تو ببینم چه شود؟ گر منِ سوخته یک دَم بنشینم چه شود؟ آخِر ای خاتَمِ جمشیدِ همایون آثار گر فِتَد عکسِ تو بر نقشِ نگینم چه شود؟ واعظِ شهر چو مِهرِ مَلِک و شَحنه گُزید من اگر مِهرِ نگاری بِگُزینم چه شود؟ عقلم از خانه به در رفت، وَگَر مِی این است دیدم از پیش که در خانهٔ دینم چه شود تا از آنم چه به پیش آید، از اینم چه شود؟ خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت حافظ ار نیز بداند که چُنینم چه شود؟ ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1008 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خیالِ رویِ تو در هر طریق همره ماست نسیم موی تو پیوندِ جانِ آگه ماست جمالِ چهرهٔ تو حجت موجه ماست ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید هزار یوسف مصری فتاده در چَهِ ماست اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست به درِ خلوت سرایِ خاص بگو فُلان ز گوشه نشینانِ خاکِ درگهِ ماست همیشه در نظرِ خاطرِ مرفهِ ماست اگر به سالی دری زند بگشای که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1006 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر به بادهٔ مُشکین کشد، شاید که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی‌آید من آن کنم که خداوندگار فرماید طمع ز فیضِ کرامت مَبُر که خُلقِ کریم گنه ببخشد و بر عاشقان بِبَخشاید مقیمِ حلقهٔ ذکر است بدان امید که حلقه‌ای ز سرِ زلفِ بگشاید تو را که حُسنِ خداداده هست و حجلهٔ بخت چه است که مَشّاطِه‌ات بیاراید کنون به جز خوش هیچ در نمی‌باید جمیله‌ایست عروسِ جهان، ولی هُش دار که این مُخَدَّره در عقدِ کس نمی‌آید به لابه گفتمش ای ماهرُخ چه باشد اگر به یک شِکَر ز تو بیاساید به خنده گفت که خدای را مَپسَند که بوسهٔ تو رخِ ماه را بیالاید ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1005 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصّه سر آید دیو چو بیرون رود، فرشته درآید صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید بر درِ اربابِ بی‌مروّتِ دنیا چند نشینی که خواجه کی به درآید تَرکِ گدایی مکن که گنج بیابی از نظرِ رهرُوی که در گذر آید تا که قبول افتد و که در نظر آید بلبلِ عاشق، تو عمر خواه که آخِر باغ شود سبز و شاخِ گُل به بر آید غفلتِ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1003 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دست از طلب ندارم تا کامِ من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید کز آتش درونم دود از کفن برآید بنمای رخ که خَلقی والِه شَوَند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید جان بر لب است و حسرت در که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید از حسرتِ دهانش آمد به تنگ جانم خود کامِ تنگدستان کی زان دهن برآید هر جا که نامِ در انجمن برآید ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1002 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈