eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ما آزموده‌ایم در این شهر بختِ خویش بیرون کشید باید از این وَرطه رَختِ خویش آتش زدم چو گُل به تنِ لَخت لَختِ خویش دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود گل گوش پهن کرده ز شاخِ درختِ خویش کای تو شاد باش که آن تندخو بسیار تند روی نشیند ز بختِ خویش خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهدِ سست و سخن‌هایِ سختِ خویش آتش درافکنم به همه رَخت و پَختِ خویش ای ار مراد مُیَسَّر شدی مدام جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/938 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
قسم به حشمت و جاه و جلالِ شاه شجاع که نیست با کَسَم از بهرِ مال و جاه نزاع حریفِ باده رسید ای رفیقِ توبه وِداع خدای را به مِی‌ام شست و شویِ خِرقه کنید که من نمی‌شِنَوَم بویِ خیرِ از این اوضاع ببین که رقص کُنان می‌رود به نالهٔ چنگ کسی که رُخصه نفرمودی اِسْتِماعِ سَماع به عاشقان نظری کن به شُکرِ این نعمت که من غلامِ مطیعم، تو پادشاهِ مُطاع ،_ولی نمی‌کنیم نمی‌دهیم صُداع جبین و چهرهٔ خدا جدا مَکُناد ز خاکِ بارگه کبریایِ شاه شجاع ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/937 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بامدادان که ز خلوتگَهِ کاخِ اِبداع شمعِ خاور فِکَنَد بر همه اطراف شُعاع بنماید رخِ گیتی به هزاران انواع در زوایایِ طَرَبخانهٔ جمشیدِ فلک اَرغَنون ساز کُنَد زهره به آهنگِ سَماع چنگ در غُلغُله آید که کجا شد منکر؟ جام در قَهقَهه آید که کجا شد مَنّاع؟ وضعِ دوران بنگر ساغرِ عِشرت بَر گیر که به هر این است بِهینِ اوضاع عارفان بر سرِ این رشته نجویند نِزاع عمرِ خسرو طلب ار نفعِ جهان می‌خواهی که وجودیست عطابخشِ کریمِ نَفّاع مَظهَرِ لطفِ ازل، روشنی چشمِ اَمَل جامعِ علم و عمل جانِ جهان، شاه شجاع ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/936 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
در وفایِ تو مشهورِ خوبانم چو شمع شب‌نشینِ کویِ سربازان و رِندانم چو شمع بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع رشتهٔ صبرم به مِقراضِ غَمَت بُبْریده شد همچنان در آتشِ مِهرِ تو سوزانم چو شمع گر کُمیتِ اشکِ گُلگونم نبودیِ گرم‌رو کِی شدی روشن به گیتی رازِ پنهانم چو شمع؟ در میانِ آب و آتش همچنان سرگرمِ توست این زارِ نزارِ اشک‌بارانم چو شمع ،_مرا_پروانهٔ_وصلی_فرست ور نه از دَردَت جهانی را بسوزانم چو شمع بی جمالِ عالم‌آرایِ تو روزم چون شب است با کمالِ تو در عینِ نُقصانم چو شمع کوهِ صبرم نرم شد چون موم در دستِ غمت تا در آب و آتشِ گدازانم چو شمع همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدارِ تو چهره بنما تا جان برافشانم چو شمع سرفَرازم کن شبی از وصلِ خود ای نازنین تا مُنَوَّر گردد از دیدارت ایوانم چو شمع آتشِ مِهر تو را عجب در سر گرفت آتشِ ، کِی به آبِ دیده بِنْشانم چو شمع ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/935 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سَحَر به بویِ دَمی شدم در باغ که تا چو بلبلِ بیدل کُنَم عِلاجِ دِماغ که بود در شبِ تیره به روشنی چو چراغ چُنان به حُسن و جوانیِ خویشتن مغرور که داشت از بلبل هزار گونه فَراغ گشاده نرگسِ رعنا ز حسرت آب از چشم نهاده لاله ز سودا به جان و صد داغ زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن دهان گُشاده شقایق چو مردمِ ایغاغ یکی چو ساقیِ مستان به کف گرفته اَیاغ نشاط و عیش و جوانی چو گُل غنیمت دان که نَبُوَد بر رسول غیر بَلاغ ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/934 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
طالع اگر مدد دهد، دامَنَش آوَرَم به کف گر بِکَشَم زهی طَرَب، ور بِکُشَد زهی شرف ،_این_دلِ_پُر_امیدِ_من گر چه سخن همی‌بَرَد، قصهٔ من به هر طرف از خَمِ ابرویِ توام، هیچ گشایشی نشد وَه که در این خیالِ کَج، عمرِ عزیز شد تلف اَبرویِ دوست کِی شود دَستکَشِ خیالِ من؟ کس نزده‌ست از این کمان تیرِ مراد بر هدف چند به ناز پَروَرَم مِهرِ بُتانِ سنگدل یادِ پدر نمی‌کنند این پسرانِ ناخَلَف مُغْبَچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دَف بی خبرند زاهدان، نقش بخوان و لاتَقُل مستِ ریاست محتسب، باده بده و لاتَخَف صوفی شهر بین که چون لقمهٔ شُبهه می‌خورد پاردُمَش دراز باد آن حَیَوانِ خوش علف حافظ اگر قدم زنی در رَهِ خاندان به صِدق بدرقهٔ رَهَت شود همَّتِ شَحنِهٔ نجف ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/933 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
زبانِ خامه ندارد سرِ بیان فِراق وگرنه شرح دهم با تو داستانِ فِراق به سر رسید و نیامد به سر زمانِ فِراق سری که بر سرِ گردون به فخر می‌سودم به راستان که نهادم، بر آستانِ فِراق چگونه باز کنم بال در هوایِ وصال که ریخت مرغِ پَر در آشیانِ فِراق کنون چه چاره که در بَحرِ غم به گردابی فُتاد زورقِ صبرم ز بادبانِ فِراق ز موجِ شوقِ تو در بحرِ بی‌کرانِ فِراق اگر به دستِ من اُفتَد فِراق را بِکُشَم که روزِ هجر سیَه باد و خان و مانِ فِراق رفیقِ خِیلِ خیالیم و همنشینِ شَکیب قَرینِ آتشِ هجران و هم قِرانِ فِراق چگونه دَعویِ وصلت کُنَم به جان؟ که شده‌ست تنم وکیلِ قَضا و ضمانِ فِراق ز سوزِ شوق شد کباب دور از مدام خونِ جگر می‌خورم ز خوانِ فِراق فلک چو دید سرم را اسیرِ چَنبَرِ بِبَست گردنِ صبرم به ریسمانِ فِراق به پایِ شوق گر این رَه به سر شدی به دستِ هجر ندادی کسی عِنانِ فِراق ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/932 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مقامِ امن و مِیِ بی‌غَش و رَفیقِ شَفیق گَرَت مُدام مُیَسَّر شود زِهی توفیق هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق دریغ و دَرد که تا این زمان ندانستم که کیمیایِ سعادت، رَفیق بود رَفیق به مَأمَنی رو و فرصت شِمُر غنیمتِ وقت که در کمینگهِ عُمرَند، قاطِعانِ طَریق بیا که توبه ز لَعلِ نگار و خندهٔ جام حکایتیست که عقلش نمی‌کُنَد تَصدیق خوش است خاطرم از فکرِ این خیالِ دَقیق حلاوتی که تو را در چَهِ زَنَخدان است به کُنهِ آن نَرِسَد صد هزار فکرِ عمیق اگر به رنگِ عقیقی شد اشکِ من، چه عجب؟ که مُهرِ خاتَمِ لَعلِ تو هست همچو عقیق به خنده گفت که غلامِ طبعِ توام ببین که تا به چه حَدَّم همی‌کُنَد تَحمیق ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/931 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر شراب خوری جُرعه‌ای فِشان بر خاک از آن گناه که نَفعی رسد به غیر چه باک؟ ،_دریغ_مخور که بی‌دریغ زَنَد روزگار تیغِ هَلاک به خاکِ پایِ تو ای سروِ نازپرورِ من که روزِ واقعه پا وا مَگیرم از سرِ خاک چه دوزخی، چه بهشتی، چه آدمی، چه پَری به مذهبِ همه کفرِ طریقت است اِمساک مهندسِ فَلَکی راهِ دِیرِ شش جهتی چُنان بِبَست که رَه نیست زیرِ دیرِ مُغاک مباد تا به قیامت خراب طارَمِ تاک به راهِ میکده خوش از جهان رفتی دعایِ اهلِ باد مونسِ پاک ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/930 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر آن تُرک به دست آرد ما را به خال هِندویَش بخشم سمرقند و بخارا را کنار آب رُکن‌آباد و گُلگَشت مُصَلّا را فَغان کاین لولیانِ شوخِ شهرآشوب چنان بردند صبر از ، که تُرکان خوان یغما را ز ناتمامِ ما جمالِ ، مُستَغنی است به آب و رنگ و خال و خط، چه روی زیبا را؟ من از آن حُسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که از پردهٔ عصمت برون آرد زلیخا را ،_دعا_گویم جوابِ تلخ می‌زیبد، لبِ لعلِ شکرخا را نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوست‌تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حدیث از مطرب و مِی گو و راز دَهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را غزل گفتی و دُر سفتی، بیا و خوش بخوان که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/929 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
زلفت هزار به یکی تار مو ببست راه هزار چاره‌گر از چار سو ببست بگشود نافه‌ایُّ و دَرِ آرزو ببست شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه‌گری کرد و رو ببست ساقی به چند رنگ، می اندر پیاله ریخت این نقش‌ها نگر، که چه خوش در کدو ببست یا رب چه غمزه کرد صُراحی که خون خُم با نعره‌های قُلقُلش اندر ببست بر اهل وجد و ، درِ های و هو ببست حافظ! هر آن که نَورزید و وصل خواست احرامِ طوفِ کعبهٔ بی وضو ببست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/928 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هزار دشمنم اَر می‌کنند قصدِ هلاک گَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک و گر نه هر دَمَم از هجرِ توست بیمِ هلاک نَفَس نَفَس اگر از باد نَشنوم بویش زمان زمان چو از غم کُنَم گریبان چاک رَوَد به خواب دو چشم از خیالِ تو، هیهات بُوَد صبور اندر فِراقِ تو، اگر تو زخم زَنی بِهْ که دیگری مَرهم و گر تو زَهر دهی بِهْ که دیگری تریاک لِأنَّ روحیَ قَدْ طابَ اَن یَکونَ فِداک عِنان مَپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم سِپر کُنَم سر و دستت ندارم از فِتراک تو را چُنان که تویی هر نظر کجا بیند به قَدرِ دانشِ خود هر کسی کند اِدراک به چَشمِ خَلق، عزیزِ جهان شود که بر درِ تو نَهَد رویِ مَسکَنَت بر خاک ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/927 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈