eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این بر در میکده می کن گذری بهتر از این سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید گو در این کار بفرما نظری بهتر از این ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم مادر دهر ندارد پسری بهتر از این بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این کلک شکرین میوه نباتیست بچین که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/812 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گفتم غمِ تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندم گفتا که شب‌رو است او از راهِ دیگر آید گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز بادِ صبح خیزد گفتا خُنُک نسیمی کز کویِ آید گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید گفتم رحیمت کِی عزمِ صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقتِ آن درآید گفتم زمانِ عِشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش کاین غصّه هم سر آید ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1004 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به جان پیر خرابات و حق صحبت او که نیست در سر من جز هوای خدمت او بیار باده که مستظهرم به همت او چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد که زد به خرمن ما آتش محبت او بر آستانه میخانه گر سری بینی مزن به پای که معلوم نیست نیت او بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب نوید داد که عام است فیض رحمت او که نیست معصیت و زهد بی مشیت او نمی‌کند من میل زهد و توبه ولی به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او مدام خرقه به باده در گرو است مگر ز خاک خرابات بود فطرت او ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/811 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو گفت با این همه از سابقه نومید مشو گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش دور خوبی گذران است نصیحت بشنو بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو آسمان گو مفروش این عظمت کاندر خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/809 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گفتا برون شدی به تماشای ماه نو از ماه ابروان منت شرم باد رو غافل ز حفظ جانب خود مشو مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما کان جا هزار نافه مشکین به نیم جو تخم وفا و مهر در این کهنه کشته زار آن گه عیان شود که بود موسم درو ساقی بیار باده که رمزی بگویمت از سر اختران کهن سیر و ماه نو از افسر سیامک و ترک کلاه زو حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست درس حدیث بر او خوان و ز او شنو ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/810 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای آفتاب آینه دار جمال تو مشک سیاه مجمره گردان خال تو کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن یا رب مباد تا به قیامت زوال تو مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز طغرانویس ابروی مشکین مثال تو در چین زلفش ای مسکین چگونه‌ای کآشفته گفت باد صبا شرح تو ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود کو ز ابروی همچون هلال تو تا پیش بخت بازروم تهنیت کنان کو مژده‌ای ز مقدم عید وصال تو این نقطه سیاه که آمد مدار نور عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم شرح نیازمندی خود یا ملال تو حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست سودای کج مپز که نباشد مجال تو ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/808 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای خونبهای نافه چین خاک راه تو خورشید سایه پرور طرف کلاه تو ای من فدای چشم سیاه تو خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال از نیایدش که نویسد گناه تو آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی زان شد کنار دیده و تکیه گاه تو با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو ماییم و آستانه دولت پناه تو حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت آتش زند به خرمن غم دود آه تو ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/807 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر چه باده فرح بخش و باد است به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است به عقل نوش که ایام فتنه است در آستین مرقع پیاله پنهان کن که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می که موسم ورع و روزگار پرهیز است مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر که صاف این سر خم جمله دُردی آمیز است که ریزه‌اش سر کسری و تاجِ پرویز است عراق و فارس گرفتی به شعر خوش بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/806 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو زینت تاج و نگین از گوهر والای تو از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا سایه‌اندازد همای چتر گردون سای تو از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف نکته‌ای هرگز نشد فوت از دانای تو آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکرخای تو روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار جرعه‌ای بود از زلال جام جان افزای تو عرض در حریم حضرتت محتاج نیست راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو خسروا پیرانه سر جوانی می‌کند بر امید عفو جان بخش گنه فرسای تو ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/805 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
تاب بنفشه می‌دهد طرّهٔ مشک‌سای تو پردهٔ غنچه می‌درد خندهٔ تو کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالَمی می‌کشم از برای تو دولت بین که چون از سر فقر و افتخار گوشهٔ تاج سلطنت می‌شکند گدای تو خرقهٔ زهد و جام مِی گر چه نه درخور همند این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو کاین سر پُر هوس شود خاک در سرای تو شاه‌نشین چشم من تکیه‌گه خیال توست جای دعاست شاه من بی‌تو مباد جای تو خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن حافظ خوش‌کلام شد مرغ سخن‌سرای تو ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/804 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو نگارین روی است و مشکین سایبان ابرو هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم هزاران گونه پیغام است و در میان ابرو روان گوشه گیران را جبینش طرفه که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم که محرابم بگرداند خم آن ابرو اگر چه مرغ زیرک بود، در هواداری به تیر غمزه صیدش کرد، چشم آن کمان ابرو ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/803 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خط عذار که بگرفت ماه از او خوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او آن جا بمال چهره و بخواه از او ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار کآیینه‌ایست جام جهان بین که آه از او کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرست این دود بین که نامه من شد سیاه از او سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن من برده‌ام به باده فروشان پناه از او گو برفروز مشعله صبحگاه از او آبی به روزنامه اعمال ما فشان باشد توان سترد حروف گناه از او حافظ که ساز مطرب ساز کرد خالی مباد عرصه این بزمگاه از او آیا در این خیال که دارد گدای شهر روزی بود که یاد کند پادشاه از او ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/802 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈