eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
به جان او که گرم دسترس به جان بودی کمینه پیشکش بندگانش آن بودی اگر حیات گران مایه جاودان بودی به بندگی قدش سرو معترف گشتی گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی به خواب نیز نمی‌بینمش چه جای وصال چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی اگر نشدی پایبند طره او کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی به دریغ که یک ذره مهربان بودی درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور که بر دو دیده ما حکم او روان بودی ز پرده ناله برون کی افتادی اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/770 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چو سرو اگر بخرامی دمی به خورد ز غیرت روی تو هر خاری ز سحر چشم تو هر گوشه‌ای و بیماری مرو چو بخت من ای چشم مست به خواب که در پی است ز هر سویت آه بیداری نثار خاک رهت نقد جان من هر چند که نیست نقد روان را بر تو مقداری دلا همیشه مزن لاف زلف چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی به خنده گفت که ای این چه پرگاری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/769 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
شهریست پرظریفان وز هر طرف نگاری یاران صلای است گر می‌کنید کاری در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری چون من شکسته‌ای را از پیش خود چه رانی کم غایت توقع بوسیست یا کناری می بی‌غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب سال دگر که دارد امّید نوبهاری هر یک گرفته جامی بر یاد روی چون این گره گشایم وین راز چون نمایم دردیّ و سخت دردی کاریّ و صعب کاری هر تار موی در دست زلف شوخی مشکل توان نشستن در این چنین دیاری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/768 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
تو را که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز ضعیفان ناتوان داری که حکم بر سر آزادگان روان داری میان نداری و دارم عجب که هر ساعت میان مجمع خوبان کنی میانداری بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام علی الخصوص در آن دم که سر گران داری مکن هر آن چه توانی که جای آن داری به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست به قصد جان من خسته در کمان داری بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود که سهل باشد اگر مهربان داری به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم برو که هر چه مراد است در جهان داری چو به دامن از این باغ می‌بری چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/767 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری به یادگار بمانی که بوی او داری توان به دست تو دادن گرش نکو داری در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت جز این قدر که رقیبان تندخو داری نوای بلبلت ای کجا پسند افتد که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد خود از کدام خم است این که در سبو داری که گر بدو رسی از شرم سر فروداری دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن تو را رسد که غلامان ماه رو داری قبای حسن فروشی تو را برازد و بس که همچو همه آیین رنگ و بو داری ز کنج صومعه مجوی گوهر قدم برون نه اگر میل جست و جو داری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/766 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بیا با ما مورز این کینه داری که حق صحبت دیرینه داری از آن گوهر که در گنجینه داری ولیکن کی نمایی رخ به رندان تو کز خورشید و مه آیینه داری بد رندان مگو ای و هش دار که با حکم خدایی کینه داری نمی‌ترسی ز آه آتشینم تو دانی خرقه پشمینه داری خدا را گر می‌دوشینه داری ندیدم خوشتر از شعر تو به قرآنی که اندر سینه داری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/765 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای که در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست به جامی داری فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن سفرکرده پیامی داری خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی بر کنار چمنش وه که چه دامی داری بوی جان از لب خندان قدح می‌شنوم بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود تویی امروز در این شهر که نامی داری بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود تو که چون شبخیز غلامی داری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/764 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای که مهجوری روا می‌داری عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری به امیدی که در این ره به خدا می‌داری دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن به از این دار نگاهش که مرا می‌داری ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند سعی نابرده چه امید عطا می‌داری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/763 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل است صُراحیِ میِ ناب و سفینهٔ غزل است ،_که_گذرگاهِ_عافیت_تنگ_است پیاله گیر، که عمرِ عزیز بی‌بدل است نه من ز بی‌عملی در جهان ملولم و بس ملالتِ عُلما هم ز علمِ بی‌عمل است به چشمِ عقل در این رهگذار پرآشوب جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است بگیر طُرِّهٔ مه‌چهره‌ای و قصّه مخوان که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است ولی اجل به رَهِ عمر رهزن امل است به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش چنین که ما مستِ بادهٔ ازل است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/762 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روزگاریست که ما را نگران می‌داری مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری این چنین عزت صاحب نظران می‌داری ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار دست در خون پرهنران می‌داری نه از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران می‌داری ای که در ملمع طلبی نقد حضور چشم سری عجب از بی‌خبران می‌داری سر چرا بر من گران می‌داری گوهر جام جم از کان جهانی دگر است تو تمنا ز کوزه گران می‌داری پدر تجربه ای تویی آخر ز چه روی طمع مهر و وفا زین پسران می‌داری کیسه سیم و زرت پاک بباید پرداخت این طمع‌ها که تو از سیمبران می‌داری گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری مگذران روز سلامت به ملامت چه توقع ز جهان گذران می‌داری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/761 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری در کوی شوکت شاهی نمی‌خرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی تا یک دم از غم دنیا به دربری در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست آن به کز این گریوه سبکبار بگذری درویش و امن خاطر و کنج قلندری یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری نیل مراد بر حسب فکر و همت است از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/760 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
طفیل هستی آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری تو خود چه لعبتی ای شهسوار کار که در برابر چشمی و غایب از نظری هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند صبا به غالیه سایی و به جلوه گری چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری دعای گوشه نشینان بلا بگرداند چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن و از این معامله غافل مشو که حیف خوری طریق طریقی عجب خطرناک است نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری به یمن همت امید هست که باز اری اسامر لیلای لیلة القمر ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/759 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈