eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بیا با ما مورز این کینه داری که حق صحبت دیرینه داری از آن گوهر که در گنجینه داری ولیکن کی نمایی رخ به رندان تو کز خورشید و مه آیینه داری بد رندان مگو ای و هش دار که با حکم خدایی کینه داری نمی‌ترسی ز آه آتشینم تو دانی خرقه پشمینه داری خدا را گر می‌دوشینه داری ندیدم خوشتر از شعر تو به قرآنی که اندر سینه داری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/765 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای که در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست به جامی داری فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن سفرکرده پیامی داری خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی بر کنار چمنش وه که چه دامی داری بوی جان از لب خندان قدح می‌شنوم بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود تویی امروز در این شهر که نامی داری بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود تو که چون شبخیز غلامی داری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/764 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای که مهجوری روا می‌داری عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری به امیدی که در این ره به خدا می‌داری دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن به از این دار نگاهش که مرا می‌داری ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند سعی نابرده چه امید عطا می‌داری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/763 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل است صُراحیِ میِ ناب و سفینهٔ غزل است ،_که_گذرگاهِ_عافیت_تنگ_است پیاله گیر، که عمرِ عزیز بی‌بدل است نه من ز بی‌عملی در جهان ملولم و بس ملالتِ عُلما هم ز علمِ بی‌عمل است به چشمِ عقل در این رهگذار پرآشوب جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است بگیر طُرِّهٔ مه‌چهره‌ای و قصّه مخوان که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است ولی اجل به رَهِ عمر رهزن امل است به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش چنین که ما مستِ بادهٔ ازل است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/762 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روزگاریست که ما را نگران می‌داری مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری این چنین عزت صاحب نظران می‌داری ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار دست در خون پرهنران می‌داری نه از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران می‌داری ای که در ملمع طلبی نقد حضور چشم سری عجب از بی‌خبران می‌داری سر چرا بر من گران می‌داری گوهر جام جم از کان جهانی دگر است تو تمنا ز کوزه گران می‌داری پدر تجربه ای تویی آخر ز چه روی طمع مهر و وفا زین پسران می‌داری کیسه سیم و زرت پاک بباید پرداخت این طمع‌ها که تو از سیمبران می‌داری گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری مگذران روز سلامت به ملامت چه توقع ز جهان گذران می‌داری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/761 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری در کوی شوکت شاهی نمی‌خرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی تا یک دم از غم دنیا به دربری در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست آن به کز این گریوه سبکبار بگذری درویش و امن خاطر و کنج قلندری یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری نیل مراد بر حسب فکر و همت است از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/760 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
طفیل هستی آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری تو خود چه لعبتی ای شهسوار کار که در برابر چشمی و غایب از نظری هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند صبا به غالیه سایی و به جلوه گری چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری دعای گوشه نشینان بلا بگرداند چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن و از این معامله غافل مشو که حیف خوری طریق طریقی عجب خطرناک است نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری به یمن همت امید هست که باز اری اسامر لیلای لیلة القمر ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/759 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای که دایم به خویش مغروری گر تو را نیست معذوری که به عقل عقیله مشهوری مستی نیست در سر تو رو که تو مست آب روی زرد است و آه دردآلود عاشقان را دوای رنجوری بگذر از نام و ننگ خود ساغر می‌طلب که مخموری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/758 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ز کوی می‌آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ برافروزی که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی ز جام دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی چو امکان خلود ای در این فیروزه ایوان نیست مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی سخن در پرده می‌گویم چو از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی جدا شد کنون تنها نشین ای شمع که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم بیا ساقی که جاهل را هنی تر می‌رسد روزی می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی نه می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی جنابش پارسایان راست محراب و دیده جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/757 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی شاهبازان طریقت به مقام مگسی دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی با خون شده چون نافه خوشش باید بود هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی لمع البرق من الطور و آنست به فلعلی لک آت بشهاب قبس وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی چند پوید به هوای تو ز هر سو یسر الله طریقا بک یا ملتمسی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/756 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی بدمد باز و تو در باشی که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی در چمن هر ورقی دفتر دگر است حیف باشد که ز کار همه غافل باشی نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف گر شب و روز در این قصه مشکل باشی رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/755 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هزار جهد بکردم که من باشی مرادبخش بی‌قرار من باشی انیس خاطر امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی از آن عقیق که خونین ز او اگر کنم غمگسار من باشی در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند گرت ز دست برآید نگار من باشی دمی انیس سوگوار من باشی شود غزاله خورشید صید لاغر من گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من اگر ادا نکنی قرض دار من باشی من این مراد ببینم به خود که نیم شبی به جای اشک روان در کنار من باشی من ار چه شهرم جوی نمی‌ارزم مگر تو از کرم خویش من باشی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/754 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈