eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی بدمد باز و تو در باشی که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی در چمن هر ورقی دفتر دگر است حیف باشد که ز کار همه غافل باشی نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف گر شب و روز در این قصه مشکل باشی رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/755 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هزار جهد بکردم که من باشی مرادبخش بی‌قرار من باشی انیس خاطر امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی از آن عقیق که خونین ز او اگر کنم غمگسار من باشی در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند گرت ز دست برآید نگار من باشی دمی انیس سوگوار من باشی شود غزاله خورشید صید لاغر من گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من اگر ادا نکنی قرض دار من باشی من این مراد ببینم به خود که نیم شبی به جای اشک روان در کنار من باشی من ار چه شهرم جوی نمی‌ارزم مگر تو از کرم خویش من باشی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/754 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای آن دم که خراب از می باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی نقطه نمودم به تو هان سهو مکن ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان چند و چند از غم ایام جگرخون باشی حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/753 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
زین خوش رقم که بر رخسار می‌کشی خط بر صحیفه و می‌کشی زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف هر دم به قید سلسله در کار می‌کشی هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست از خلوتم به خانه خمار می‌کشی گفتی سر تو بسته فتراک ما شود سهل است اگر تو زحمت این بار می‌کشی وه زین کمان که بر من بیمار می‌کشی بازآ که چشم بد ز رخت دفع می‌کند ای تازه که دامن از این خار می‌کشی حافظ دگر چه می‌طلبی از نعیم دهر می می‌خوری و طره می‌کشی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/752 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دل سراپردهٔ محبتِ اوست دیده آیینه دارِ طلعت اوست گردنم زیرِ بارِ منتِ اوست تو و طوبی و ما و قامتِ فکرِ هر کس به قدرِ همتِ اوست گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواهِ عصمتِ اوست من که باشم در آن حرم که صبا پرده دارِ حریمِ حُرمتِ اوست زان که این گوشه جایِ خلوتِ اوست هر نو که شد چمن آرای ز اثر رنگ و بویِ صحبتِ اوست دورِ مجنون گذشت و نوبتِ ماست هر کسی پنج روز، نوبتِ اوست مُلکَتِ عاشقی و گنجِ طرب هر چه دارم ز یُمنِ همتِ اوست من و گر فدا شدیم چه باک؟ غرض اندر میان سلامتِ اوست فقرِ ظاهر مبین که را سینه گنجینهٔ محبتِ اوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/704 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
آن سیه‌چرده که عالم با اوست چشمِ میگون لبِ خندان خرم با اوست او سلیمانِ زمان است که خاتم با اوست رویِ خوب است و کمالِ هنر و دامنِ پاک لاجرم همتِ پاکان دو عالم با اوست خال مُشکین که بدان عارض گندمگون است سِرِّ آن دانه که شد رهزنِ آدم با اوست دلبرم عزم سفر کرد خدا را چه کنم با مجروح که مرهم با اوست کُشت ما را و دمِ عیسیِ مریم با اوست حافظ از معتقدان است گرامی دارش زان که بخشایشِ بس روحِ مکرم با اوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/703 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوست که هر چه بر سرِ ما می‌رود ارادتِ اوست نهادم آینه‌ها در مقابلِ رخِ دوست صبا ز تنگِ ما چه شرح دهد؟ که چون شِکَنجِ ورق‌هایِ غنچه تو بر توست نه من سَبوکش این دیرِ رندسوزم و بس بسا سَرا که در این کارخانه سنگ و سبوست مگر تو شانه زدی زلفِ عنبرافشان را؟ که بادْ غالیه‌سا گشت و خاکْ عنبربوست فدای قَدِّ تو هر سروبُن که بر لبِ جوست زبانِ ناطقه در وصفِ شوق نالان است چه جای کِلکِ بریده‌زبانِ بیهُده‌گوست؟ رخِ تو در آمد مراد خواهم یافت چرا که نکو در قَفایِ فالِ نکوست نه این زمان در آتشِ هوس است که داغدار ازل همچو لالهٔ خودروست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/702 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دارم امید عاطفتی از جناب دوست کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست چندان گریستیم که هر کس که برگذشت در اشکِ ما چو دید روان گفت کاین چه جوست؟ هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان موی است آن میان و ندانم که آن چه موست دارم عجب ز نقشِ خیالش که چون نرفت از دیده‌ام که دَم به دَمش کار شُست و شوست با زلف تو که را روی گفت و گوست؟ عمریست تا ز زلفِ تو بویی شنیده‌ام زان بوی در مشامِ من هنوز بوست حافظ بد است پریشانِ تو، ولی بر بویِ زلفِ پریشانیَت نکوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/701 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به ملازمان سلطان که رساند این دعا را؟ که به شُکرِ پادشاهی ز نظر مران گدا را مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را مژهٔ سیاهت ار کرد به خون ما اشارت ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا دل عالمی بسوزی چو عِذار برفُروزی تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایان بنوازد آشنا را ؟ دل و جان فدای رویت بنما عِذار ما را به خدا که جرعه‌ای ده تو به سحرخیز که دعای صبحگاهی اثری کند شما را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/700 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ دوست آورد حِرزِ جان ز خطِ مُشکبارِ دوست خوش می‌کند حکایتِ عِزّ و وقارِ دوست دل دادمش به مژده و خِجلَت همی‌برم زین نقدِ قلبِ خویش که کردم نثارِ دوست شکرِ خدا که از مددِ بختِ کارساز بر حسبِ آرزوست همه کار و بارِ دوست سیرِ سپهر و دورِ قمر را چه اختیار؟ در گردشند بر حَسَبِ اختیار دوست ما و چراغِ چَشم و رهِ انتظارِ دوست کُحلُ الجَواهری به من آر ای نسیمِ صبح زان خاکِ نیکبخت که شد رهگذارِ دوست ماییم و آستانهٔ و سرِ نیاز تا خوابِ خوش که را بَرَد اندر کنارِ دوست دشمن به قصدِ اگر دم زند چه باک؟ مِنَّت خدای را که نیَم شرمسارِ دوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/699 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صبا اگر گذری اُفتَدَت به کشور دوست بیار نَفحِه‌ای از گیسوی مُعَنبَر دوست اگر به سویِ من آری پیامی از برِ دوست و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار برایِ دیده بیاور غباری از درِ دوست منِ گدا و تمنایِ وصلِ او هیهات مگر به خواب ببینم خیالِ منظرِ دوست دل صِنوبَریَم همچو بید لرزان است ز حسرتِ قد و بالای چون صنوبرِ دوست به عالمی نفروشیم مویی از سرِ دوست چه باشد ار شود از بندِ غم آزاد چو هست مسکین غلام و چاکر دوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/698 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوست تا کُنم جان از سرِ رغبت فدای نامِ دوست طوطی طبعم ز شِکَّر و بادامِ دوست زلفِ او دام است و خالش دانهٔ آن دام و من بر امیدِ دانه‌ای افتاده‌ام در دامِ دوست سر ز مستی برنگیرد تا به صبحِ روزِ حشر هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جامِ دوست بس نگویم شِمِّه‌ای از شرحِ شوقِ خود از آنک دردسر باشد نمودن بیش از این ابرامِ دوست خاک راهی کان مشرف گردد از اَقدامِ دوست میل من سویِ وصال و قصد او سویِ فراق تَرکِ کامِ خود گرفتم تا برآید کامِ دوست حافظ اندر دَردِ او می‌سوز و بی‌درمان بساز زان که درمانی ندارد دَردِ بی‌آرامِ دوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/697 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈