eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
دل سراپردهٔ محبتِ اوست دیده آیینه دارِ طلعت اوست گردنم زیرِ بارِ منتِ اوست تو و طوبی و ما و قامتِ فکرِ هر کس به قدرِ همتِ اوست گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواهِ عصمتِ اوست من که باشم در آن حرم که صبا پرده دارِ حریمِ حُرمتِ اوست زان که این گوشه جایِ خلوتِ اوست هر نو که شد چمن آرای ز اثر رنگ و بویِ صحبتِ اوست دورِ مجنون گذشت و نوبتِ ماست هر کسی پنج روز، نوبتِ اوست مُلکَتِ عاشقی و گنجِ طرب هر چه دارم ز یُمنِ همتِ اوست من و گر فدا شدیم چه باک؟ غرض اندر میان سلامتِ اوست فقرِ ظاهر مبین که را سینه گنجینهٔ محبتِ اوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/704 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
آن سیه‌چرده که عالم با اوست چشمِ میگون لبِ خندان خرم با اوست او سلیمانِ زمان است که خاتم با اوست رویِ خوب است و کمالِ هنر و دامنِ پاک لاجرم همتِ پاکان دو عالم با اوست خال مُشکین که بدان عارض گندمگون است سِرِّ آن دانه که شد رهزنِ آدم با اوست دلبرم عزم سفر کرد خدا را چه کنم با مجروح که مرهم با اوست کُشت ما را و دمِ عیسیِ مریم با اوست حافظ از معتقدان است گرامی دارش زان که بخشایشِ بس روحِ مکرم با اوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/703 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوست که هر چه بر سرِ ما می‌رود ارادتِ اوست نهادم آینه‌ها در مقابلِ رخِ دوست صبا ز تنگِ ما چه شرح دهد؟ که چون شِکَنجِ ورق‌هایِ غنچه تو بر توست نه من سَبوکش این دیرِ رندسوزم و بس بسا سَرا که در این کارخانه سنگ و سبوست مگر تو شانه زدی زلفِ عنبرافشان را؟ که بادْ غالیه‌سا گشت و خاکْ عنبربوست فدای قَدِّ تو هر سروبُن که بر لبِ جوست زبانِ ناطقه در وصفِ شوق نالان است چه جای کِلکِ بریده‌زبانِ بیهُده‌گوست؟ رخِ تو در آمد مراد خواهم یافت چرا که نکو در قَفایِ فالِ نکوست نه این زمان در آتشِ هوس است که داغدار ازل همچو لالهٔ خودروست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/702 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دارم امید عاطفتی از جناب دوست کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست چندان گریستیم که هر کس که برگذشت در اشکِ ما چو دید روان گفت کاین چه جوست؟ هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان موی است آن میان و ندانم که آن چه موست دارم عجب ز نقشِ خیالش که چون نرفت از دیده‌ام که دَم به دَمش کار شُست و شوست با زلف تو که را روی گفت و گوست؟ عمریست تا ز زلفِ تو بویی شنیده‌ام زان بوی در مشامِ من هنوز بوست حافظ بد است پریشانِ تو، ولی بر بویِ زلفِ پریشانیَت نکوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/701 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به ملازمان سلطان که رساند این دعا را؟ که به شُکرِ پادشاهی ز نظر مران گدا را مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را مژهٔ سیاهت ار کرد به خون ما اشارت ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا دل عالمی بسوزی چو عِذار برفُروزی تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایان بنوازد آشنا را ؟ دل و جان فدای رویت بنما عِذار ما را به خدا که جرعه‌ای ده تو به سحرخیز که دعای صبحگاهی اثری کند شما را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/700 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ دوست آورد حِرزِ جان ز خطِ مُشکبارِ دوست خوش می‌کند حکایتِ عِزّ و وقارِ دوست دل دادمش به مژده و خِجلَت همی‌برم زین نقدِ قلبِ خویش که کردم نثارِ دوست شکرِ خدا که از مددِ بختِ کارساز بر حسبِ آرزوست همه کار و بارِ دوست سیرِ سپهر و دورِ قمر را چه اختیار؟ در گردشند بر حَسَبِ اختیار دوست ما و چراغِ چَشم و رهِ انتظارِ دوست کُحلُ الجَواهری به من آر ای نسیمِ صبح زان خاکِ نیکبخت که شد رهگذارِ دوست ماییم و آستانهٔ و سرِ نیاز تا خوابِ خوش که را بَرَد اندر کنارِ دوست دشمن به قصدِ اگر دم زند چه باک؟ مِنَّت خدای را که نیَم شرمسارِ دوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/699 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صبا اگر گذری اُفتَدَت به کشور دوست بیار نَفحِه‌ای از گیسوی مُعَنبَر دوست اگر به سویِ من آری پیامی از برِ دوست و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار برایِ دیده بیاور غباری از درِ دوست منِ گدا و تمنایِ وصلِ او هیهات مگر به خواب ببینم خیالِ منظرِ دوست دل صِنوبَریَم همچو بید لرزان است ز حسرتِ قد و بالای چون صنوبرِ دوست به عالمی نفروشیم مویی از سرِ دوست چه باشد ار شود از بندِ غم آزاد چو هست مسکین غلام و چاکر دوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/698 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوست تا کُنم جان از سرِ رغبت فدای نامِ دوست طوطی طبعم ز شِکَّر و بادامِ دوست زلفِ او دام است و خالش دانهٔ آن دام و من بر امیدِ دانه‌ای افتاده‌ام در دامِ دوست سر ز مستی برنگیرد تا به صبحِ روزِ حشر هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جامِ دوست بس نگویم شِمِّه‌ای از شرحِ شوقِ خود از آنک دردسر باشد نمودن بیش از این ابرامِ دوست خاک راهی کان مشرف گردد از اَقدامِ دوست میل من سویِ وصال و قصد او سویِ فراق تَرکِ کامِ خود گرفتم تا برآید کامِ دوست حافظ اندر دَردِ او می‌سوز و بی‌درمان بساز زان که درمانی ندارد دَردِ بی‌آرامِ دوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/697 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
رویِ تو کس ندید و هزارت رقیب هست در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست چون من در آن دیار هزاران غریب هست در ، خانقاه و خرابات فرق نیست هر جا که هست پرتوِ رویِ حبیب هست آن جا که کارِ صومعه را جلوه می‌دهند ناقوسِ دِیرِ راهب و نامِ صلیب هست عاشق که شد که به نظر نکرد ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست هم قصه‌ای غریب و حدیثی عجیب هست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/696 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر چه عرض هنر پیشِ بی‌ادبیست زبان خموش، ولیکن دهان پُر از عربیست بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست در این چمن بی خار کس نچید آری چراغِ مصطفوی با شرارِ بولَهَبیست سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد که کام بخشی او را بهانه بی سببیست به نیم جو نخرم طاقِ خانقاه و رباط مرا که مَصطَبه ایوان و پای خُم طَنَبیست که در نقابِ زجاجی و پردهٔ عِنبیست هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون که مستِ خرابم، صلاح بی‌ادبیست بیار می که چو هزارم استظهار به گریهٔ سحری و نیازِ نیم شبیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/695 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟ ساقی کجاست، گو سببِ انتظار چیست؟ کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست پیوندِ عمر بسته به موییست هوش دار غمخوارِ خویش باش، غم روزگار چیست؟ معنیِ آبِ زندگی و روضهٔ ارم جز طَرفِ جویبار و میِ خوشگوار چیست؟ مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند ما به که دهیم اختیار چیست؟ ،_خموش ای مدعی نزاعِ تو با پرده دار چیست؟ سهو و خطایِ بنده گَرَش اعتبار نیست معنیِ عفو و رحمتِ آمُرزگار چیست؟ زاهد شرابِ کوثر و پیاله خواست تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/694 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید که آبِ زندگیم در نظر نمی‌آید قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمی‌گیرم درختِ کام و مرادم به بَر نمی‌آید مگر به رویِ ما ور نی به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید مقیمِ زلفِ تو شد که خوش سَوادی دید وز آن غریبِ بلاکش خبر نمی‌آید ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید بسم حکایتِ هست با نسیمِ سحر ولی به بختِ من امشب سحر نمی‌آید در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمی‌آید ز بس که شد رمیده از همه کس کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌آید ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/998 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈