eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ دوست آورد حِرزِ جان ز خطِ مُشکبارِ دوست خوش می‌کند حکایتِ عِزّ و وقارِ دوست دل دادمش به مژده و خِجلَت همی‌برم زین نقدِ قلبِ خویش که کردم نثارِ دوست شکرِ خدا که از مددِ بختِ کارساز بر حسبِ آرزوست همه کار و بارِ دوست سیرِ سپهر و دورِ قمر را چه اختیار؟ در گردشند بر حَسَبِ اختیار دوست ما و چراغِ چَشم و رهِ انتظارِ دوست کُحلُ الجَواهری به من آر ای نسیمِ صبح زان خاکِ نیکبخت که شد رهگذارِ دوست ماییم و آستانهٔ و سرِ نیاز تا خوابِ خوش که را بَرَد اندر کنارِ دوست دشمن به قصدِ اگر دم زند چه باک؟ مِنَّت خدای را که نیَم شرمسارِ دوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/699 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صبا اگر گذری اُفتَدَت به کشور دوست بیار نَفحِه‌ای از گیسوی مُعَنبَر دوست اگر به سویِ من آری پیامی از برِ دوست و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار برایِ دیده بیاور غباری از درِ دوست منِ گدا و تمنایِ وصلِ او هیهات مگر به خواب ببینم خیالِ منظرِ دوست دل صِنوبَریَم همچو بید لرزان است ز حسرتِ قد و بالای چون صنوبرِ دوست به عالمی نفروشیم مویی از سرِ دوست چه باشد ار شود از بندِ غم آزاد چو هست مسکین غلام و چاکر دوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/698 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوست تا کُنم جان از سرِ رغبت فدای نامِ دوست طوطی طبعم ز شِکَّر و بادامِ دوست زلفِ او دام است و خالش دانهٔ آن دام و من بر امیدِ دانه‌ای افتاده‌ام در دامِ دوست سر ز مستی برنگیرد تا به صبحِ روزِ حشر هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جامِ دوست بس نگویم شِمِّه‌ای از شرحِ شوقِ خود از آنک دردسر باشد نمودن بیش از این ابرامِ دوست خاک راهی کان مشرف گردد از اَقدامِ دوست میل من سویِ وصال و قصد او سویِ فراق تَرکِ کامِ خود گرفتم تا برآید کامِ دوست حافظ اندر دَردِ او می‌سوز و بی‌درمان بساز زان که درمانی ندارد دَردِ بی‌آرامِ دوست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/697 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
رویِ تو کس ندید و هزارت رقیب هست در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست چون من در آن دیار هزاران غریب هست در ، خانقاه و خرابات فرق نیست هر جا که هست پرتوِ رویِ حبیب هست آن جا که کارِ صومعه را جلوه می‌دهند ناقوسِ دِیرِ راهب و نامِ صلیب هست عاشق که شد که به نظر نکرد ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست هم قصه‌ای غریب و حدیثی عجیب هست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/696 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر چه عرض هنر پیشِ بی‌ادبیست زبان خموش، ولیکن دهان پُر از عربیست بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست در این چمن بی خار کس نچید آری چراغِ مصطفوی با شرارِ بولَهَبیست سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد که کام بخشی او را بهانه بی سببیست به نیم جو نخرم طاقِ خانقاه و رباط مرا که مَصطَبه ایوان و پای خُم طَنَبیست که در نقابِ زجاجی و پردهٔ عِنبیست هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون که مستِ خرابم، صلاح بی‌ادبیست بیار می که چو هزارم استظهار به گریهٔ سحری و نیازِ نیم شبیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/695 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟ ساقی کجاست، گو سببِ انتظار چیست؟ کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست پیوندِ عمر بسته به موییست هوش دار غمخوارِ خویش باش، غم روزگار چیست؟ معنیِ آبِ زندگی و روضهٔ ارم جز طَرفِ جویبار و میِ خوشگوار چیست؟ مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند ما به که دهیم اختیار چیست؟ ،_خموش ای مدعی نزاعِ تو با پرده دار چیست؟ سهو و خطایِ بنده گَرَش اعتبار نیست معنیِ عفو و رحمتِ آمُرزگار چیست؟ زاهد شرابِ کوثر و پیاله خواست تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/694 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید که آبِ زندگیم در نظر نمی‌آید قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمی‌گیرم درختِ کام و مرادم به بَر نمی‌آید مگر به رویِ ما ور نی به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید مقیمِ زلفِ تو شد که خوش سَوادی دید وز آن غریبِ بلاکش خبر نمی‌آید ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید بسم حکایتِ هست با نسیمِ سحر ولی به بختِ من امشب سحر نمی‌آید در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمی‌آید ز بس که شد رمیده از همه کس کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌آید ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/998 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
راهیست راهِ که هیچش کناره نیست آنجا جز آن که جان بسپارند، چاره نیست در کارِ خیر هیچ استخاره نیست ما را ز منعِ عقل مترسان و می بیار کان شِحنه در ولایتِ ما هیچ کاره نیست از چشم خود بپرس که ما را که می‌کُشد؟ جانا گناهِ طالع و جرمِ ستاره نیست او را به چشمِ پاک توان دید چون هلال هر دیده جایِ جلوهٔ آن ماه پاره نیست چون راهِ گنج بر همه کس آشکاره نیست نگرفت در تو گریهٔ به هیچ رو حیران آن که کم از سنگِ خاره نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/686 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
کس نیست که افتادهٔ آن زلفِ دوتا نیست در رهگذرِ کیست که دامی ز بلا نیست همراهِ تو بودن گُنَه از جانب ما نیست روی تو مگر آینهٔ لطفِ الهیست حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست نرگس طلبد چشمِ تو، زهی چشم مسکین خبرش از سر و، در دیده حیا نیست از بهرِ خدا زلف مَپیرای که ما را شب نیست که صد عربده با بادِ صبا نیست در بزمِ حریفان، اثرِ نور و صفا نیست تیمارِ غریبان اثرِ ذکرِ جمیل است جانا مگر این قاعده در شهرِ شما نیست؟ دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست گر پیر مغان مرشدِ من شد چه تفاوت در هیچ سری نیست که سِرّی ز خدا نیست عاشق چه کُنَد گر نَکِشَد بارِ ملامت با هیچ سپرِ تیرِ قضا نیست در صومعهٔ زاهد و در خلوتِ صوفی جز گوشهٔ ابروی تو محرابِ دعا نیست ای چنگ فروبرده به خونِ فکرت مگر از غیرتِ قرآن و خدا نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/690 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
جز آستان توام در جهان پناهی نیست سرِ مرا به جز این در، حواله گاهی نیست ،_من_سپر_بیندازم که تیغِ ما به جز از ناله‌ای و آهی نیست چرا ز کویِ خرابات روی برتابم کز این بِهَم، به جهان هیچ رسم و راهی نیست زمانه گر بزند آتشم به خرمنِ عمر بگو بسوز که بر من به برگِ کاهی نیست غلامِ نرگسِ جَمّاشِ آن سَهی سَروم که از شرابِ غرورش به کس نگاهی نیست که در شریعتِ ما غیر از این گناهی نیست عِنان کشیده رو ای پادشاهِ کشورِ حُسن که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست چنین که از همه سو دامِ راه می‌بینم بِه از حمایتِ زلفش مرا پناهی نیست خزینهٔ به زلف و خال مده که کارهای چنین، حَدِّ هر سیاهی نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/682 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
زاهدِ ظاهرپرست از ما آگاه نیست در حقِ ما هر چه گوید جایِ هیچ اکراه نیست در صراطِ مستقیم ای کسی گمراه نیست تا چه بازی رخ نماید بیدَقی خواهیم راند عرصهٔ شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نیست چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست کاندر این طُغرا نشانِ حِسبَةً لِلّه نیست هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو کِبر و ناز و و دربان بدین درگاه نیست بر درِ میخانه رفتن کارِ یکرنگان بود خودفروشان را به کویِ می‌فروشان راه نیست هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندام ماست ور نه تشریفِ تو بر بالایِ کس کوتاه نیست بندهٔ پیرِ خراباتم که لطفش دایم است ور نه لطفِ و زاهد، گاه هست و گاه نیست حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی‌مشربیست عاشقِ دُردی‌کش اندر بندِ مال و جاه نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/687 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خوابِ آن نرگسِ فَتّانِ تو، بی چیزی نیست تابِ آن زلفِ پریشانِ تو، بی چیزی نیست این شکر گِردِ نمکدانِ تو، بی چیزی نیست جان درازیِ تو بادا که یقین می‌دانم در کمان ناوَک مژگانِ تو، بی چیزی نیست مبتلایی به غمِ محنت و اندوهِ فراق ای این ناله و افغان تو، بی چیزی نیست دوش، باد از سرِ کویش به بگذشت ای این چاکِ گریبانِ تو، بی چیزی نیست حافظ این دیدهٔ گریانِ تو، بی چیزی نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/683 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈