eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کنون که می‌دمد از بوستان نسیمِ بهشت من و شرابِ فرح بخش و حورسرشت ؟ که خیمه سایهٔ ابر است و بزمگه لبِ کِشت چمن حکایتِ اردیبهشت می‌گوید نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت به می عمارتِ کن که این جهانِ خراب بر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد چو شمع صومعه افروزی از چراغِ کنشت که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟ قدم دریغ مدار از جنازهٔ که گر چه غرقِ گناه است می‌رود به بهشت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/679 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
عیبِ رندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزه سرشت که گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت همه کس طالبِ چه هشیار و چه مست همه جا خانهٔ است چه مسجد چه کِنِشت سرِ تسلیمِ من و خشتِ درِ میکده‌ها مدعی گر نکند فهمِ سخن، گو سر و خشت ناامیدم مکن از سابقهٔ لطفِ ازل تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت حافظا روزِ اجل گر به کف آری جامی یک سر از کویِ خرابات بَرَندَت به بهشت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/677 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صبحدم مرغِ چمن با نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ، بسی چون تو شکفت هیچ عاشق سخنِ سخت به معشوق نگفت گر طمع داری از آن جامِ مُرَصَّع می لعل ای بسا دُر که به نوکِ مژه‌ات باید سُفت تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد هر که خاکِ درِ میخانه به رخساره نَرُفت در ارم دوش چو از لطف هوا زلفِ سنبل به نسیمِ سحری می‌آشفت ،_جامِ_جهان_بینت_کو گفت افسوس که آن دولتِ بیدار بِخُفت سخنِ نه آن است که آید به زبان ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شِنُفت اشکِ خرد و صبر به دریا انداخت چه کند سوزِ غمِ نیارَست نهفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/676 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
آن تُرک پری چهره که دوش از بَرِ ما رفت آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟ کس واقفِ ما نیست که از دیده چه‌ها رفت بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ ، دوش آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت از پای فتادیم چو آمد غمِ هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دید هیهات که رنجِ تو ز قانونِ شفا رفت ای دوست به پرسیدنِ قدمی نه زان پیش که گویند که از دارِ فنا رفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/675 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گر ز دستِ زلفِ مُشکینت خطایی رفت رفت ور ز هندویِ شما بر ما جفایی رفت رفت جورِ شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت در طریقت رنجشِ خاطر نباشد می بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت عشقبازی را تحمل باید ای ، پای دار گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت گر از غمزهٔ باری برد برد ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت گر میانِ همنشینان ناسزایی رفت رفت عیبِ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه پای آزادی چه بندی؟ گر به جایی رفت رفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/674 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقی بیار باده که ماهِ صیام رفت دَردِه قدح که موسمِ ناموس و نام رفت عمری که بی حضور صُراحی و جام رفت مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی در عرصهٔ خیال که آمد، کدام رفت بر بوی آن که جرعهٔ جامت به ما رسد در مَصطَبِه دعایِ تو هر صبح و شام رفت دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید تا بویی از نسیمِ می‌اش در مشام رفت ،_سلامت_نبرد_راه رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت نقدِ که بود مرا صرف باده شد قلبِ سیاه بود از آن در حرام رفت در تابِ توبه چند توان سوخت همچو عود می ده که عمر در سرِ سودای خام رفت دیگر مکن نصیحتِ که ره نیافت گمگشته‌ای که بادهٔ نابش به کام رفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/673 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت رویِ مَه پیکرِ او سیر ندیدیم و برفت بار بربست و به گَردش نرسیدیم و برفت بس که ما فاتحه و حرزِ یمانی خواندیم وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد دیدی آخر که چنین خریدیم و برفت شد چمان در چمنِ حسن و لطافت لیکن در وصالش نَچَمیدیم و برفت کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/672 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقی بیا که ز رخ پرده برگرفت کارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت وین پیرِ سالخورده جوانی ز سر گرفت آن داد که مفتی ز ره برفت وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت زنهار از آن عبارتِ گویی که پستهٔ تو سخن در شکر گرفت بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت چون تو درآمدی پیِ کاری دگر گرفت زین قصه هفت گنبدِ افلاک پرصداست کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت؟ تعویذ کرد شعرِ تو را و به زر گرفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/671 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
حُسنت به اتفاقِ مَلاحت جهان گرفت آری به اتفاق، جهان می‌توان گرفت شکر خدا که سِرِّ در زبان گرفت زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من است خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت می‌خواست که دم زند از رنگ و بویِ دوست از غیرتِ صبا نفسش در دهان گرفت آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت کاتش ز عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت خواهم شدن به کویِ مُغان آستین فشان زین فتنه‌ها که دامنِ آخرزمان گرفت می خور که هر که آخرِ کار جهان بدید از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت بر برگِ به خونِ شقایق نوشته‌اند کان کس که پخته شد میِ چون ارغوان گرفت حافظ چو آبِ لطف ز نظمِ تو می‌چکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/670 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
یا رب سببی ساز که به سلامت بازآید و بِرهانَدَم از بندِ مَلامت تا چشمِ جهان بین کُنَمَش جایِ اقامت فریاد که از شش جهتم راه بِبَستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت امروز که در دستِ توام مرحمتی کن فردا که شَوَم خاک چه سود اشکِ ندامت ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت کاین طایفه از کشته ستانند غرامت در خرقه زن آتش که خمِ ابرویِ ساقی بر می‌شکند گوشهٔ محراب امامت حاشا که من از جور و جفای تو بنالم بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت کوته نکند بحث سرِ زلف تو پیوسته شد این سلسله تا روزِ قیامت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/668 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
رونق عهد شباب است دگر بُستان را می‌رسد مژدهٔ بلبل خوش الحان را خدمت ما برسان سرو و و ریحان را گر چنین جلوه کند مغبچهٔ باده فروش خاک‌روب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عَنبر سارا چوگان مضطرب مگردان، من سرگردان را ترسم این قوم که بر دُردکشان می‌خندند در سر کار خرابات کنند ایمان را هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را برو از خانهٔ گردون به در و نان مطلب کان سیه کاسه در آخر بِکُشد مهمان را هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه که به افلاک کشی ایوان را ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/667 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت زین جا به آشیانِ وفا می‌فرستمت در راهِ مرحلهٔ قُرب و بُعد نیست می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر در صحبتِ شمال و صبا می‌فرستمت تا لشکرِ غمت نکند مُلکِ خراب جانِ عزیزِ خود به نوا می‌فرستمت می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت در رویِ خود تَفَرُّجِ صُنع خدای کن کآیینهٔ خدای نما می‌فرستمت تا مطربان ز شوقِ مَنَت آگهی دهند قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت ساقی بیا که هاتفِ غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت حافظ سرودِ مجلس ما ذکرِ خیرِ توست بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/666 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈