میدونید؛
زندگی همیشه برخلاف تصوراته.
شاید بخوای یه دقیقه دیگه بهترین لحظات عمرت باشه.و چی میشه؟
بووم.
همه چی بهم میریزه.هیچ چیز قابل پیش بینی ما نیست.پس یه نتیجه میگیریم.
رها کن به صحنه بسپرش.زندگی میتونه بی نهایت پرده بشماره.
گشوده تر از انتخاب های بسته توعه.
انتخاب های کوچیک و بزرگی که زندگی ممکنه هیچکدومشو انتخاب نکنه.
بیا مثل زندگی,غیر قابل پیش بینی باشیم🤝
#ستارههایآسمونما𖤐
ستاره ها سوسو می زنند و خاموش و روشن می شوند. انگار دارند جان می گیرند.
[تکه های گم شده]
بهش گفتم: زندگی ما، زندگی جالبیه هُما. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچوتاب میخوره. یعنی یهجورِ غمانگیز، خندهداره. یا شایدم یهجورِ خندهدار غمانگیز باشه. چیزیَم نیست که وسطشو پر کنه. همۀ نکبتی هم که دچارشیم مال همینه… همین که هیچیمون حد وسط نیست هما. هیچیمون.
[کافهی پیانو]
چراغ سبز می شود، از خیابان می گذرم ولی فاصلم رو با آدم هایی که جلوتر از من دارند می روند حفظ می کنم، اصلاً دلم نمی خواهد که به جمع آنان بپیوندم.
[مرد نامرئی]
فرانسیس با خودش فکر کرد کمک!
اما اینجا کسی نبود که به او کمک کند. همان طوری که آن سال ها هم کسی نبود. کسی نبود که بتواند صدایش کند و به کمکش بیاید.
هیچ وقت، هیچ کسی نبود.
[نجواگر]
یادآوری خاطرات تلخ گذشته اغلب کار معقولی نیست. این خاطرات مثل مینهای خنثینشدهای هستند که در میدان وسیعی دفن شدهاند؛ میدانی که دور تا دور آن سیم خاردار کشیده شده است. با این حال هر لحظه ممکن است از سر بدشانسی و بیاحتیاطی محض کسی برود آن طرف سیمها و یکی از آنها منفجر شود و زندگی را -که خیلی هم چیز معرکهای نیست- حداقل برای مدتی، از آنچه هست تحملناپذیرتر کند.
[بهترین شکل ممکن]