بهش گفتم: زندگی ما، زندگی جالبیه هُما. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچوتاب میخوره. یعنی یهجورِ غمانگیز، خندهداره. یا شایدم یهجورِ خندهدار غمانگیز باشه. چیزیَم نیست که وسطشو پر کنه. همۀ نکبتی هم که دچارشیم مال همینه… همین که هیچیمون حد وسط نیست هما. هیچیمون.
[کافهی پیانو]
چراغ سبز می شود، از خیابان می گذرم ولی فاصلم رو با آدم هایی که جلوتر از من دارند می روند حفظ می کنم، اصلاً دلم نمی خواهد که به جمع آنان بپیوندم.
[مرد نامرئی]
فرانسیس با خودش فکر کرد کمک!
اما اینجا کسی نبود که به او کمک کند. همان طوری که آن سال ها هم کسی نبود. کسی نبود که بتواند صدایش کند و به کمکش بیاید.
هیچ وقت، هیچ کسی نبود.
[نجواگر]
یادآوری خاطرات تلخ گذشته اغلب کار معقولی نیست. این خاطرات مثل مینهای خنثینشدهای هستند که در میدان وسیعی دفن شدهاند؛ میدانی که دور تا دور آن سیم خاردار کشیده شده است. با این حال هر لحظه ممکن است از سر بدشانسی و بیاحتیاطی محض کسی برود آن طرف سیمها و یکی از آنها منفجر شود و زندگی را -که خیلی هم چیز معرکهای نیست- حداقل برای مدتی، از آنچه هست تحملناپذیرتر کند.
[بهترین شکل ممکن]
اما این دیگر فیلم نیست. این زندگی من است.
و معنای این اتفاق یعنی ناگهان زندگی من از ریل خارج شده است؛ درست مثل سانحه ی بر خورد قطار با کوه و من به آن سنجاق شده ام، گیر کرده ام. کم کم دارم به آن فکر می کنم که نکند این موضوع همیشگی باشد.
[پسری که نامرئی شد]
در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد
[صادق هدایت]
با این درد چه میشه کرد، این واقعیت وحشتناک که شادی فقط برای یک لحظَست، ولی غم هميشه، برای همیشه پا ورجآست. چه گونه میشود شاد بود وقتی که غم و غصه آرام آرام قدم بر زندگیه ات می گذارد و سیاه می کند همه چی را. روح لطیفت را تکه تکه می کند و لبخندی ملیح می زند. انگار که بسیار از این وقوع خوشحال است. و آنگاه، شادی و خوشحالی ایی که برای چند دقیقه پیش بود مثل شبحی ناپدید می شود. همینگونه هست که زندگی تلخ می شود، عین قهوه ی تلخی که در فنجانی ریخته می شود و ما آن را مینوشیم و با خود می اندیشیم که چقدر تلخ مزه است. یک حَبه قند، همان یک حَبه قند می تواند قهوه را کمی شیرین مزه کند؛ اما افسوس که در پیدا کردنش رنج بسیاری خواهد کشید،همانند شادی و خوشحالی که مثل باد بهاری سریع و در یک ثانیه ناپدید می شود و ما آن را گم می کنیم. و اگر بخواهم از غم بگویم بسیار دردناک تر می شود؛ هر چه بخواهی از او فرار کنی، به تو نزدیک تر خواهد شد، بسیار نزدیک. دقیقاً کنار تو. می آید و ساکن قلبت می شود و سیاهی همه جای قلب و روح لطیفت را فرا می گیرد. میشود به سایه ی خودمان تشبیه اش کرد. همه جا دنبال آدم است، همه جا. تو کافه ها، خیابونا، خونه، پارک و هر جایی که فکرش رو کنی، اون همه جا هست. این غم است که جانِ آدم را میگیرد. غم است که گند می زند بر حال خوبمان، که اگر خوب باشد و می دانم که مَحال است. روز ها می گذرند و اون همچنان کنار ما است، در روح ما. در چشمانمان هم خانه ایی دارد. و غم، اشک را به ارمغان می آورد، آهسته آهسته سرازیر می شود و بعد شدت میگیرد، اسمش را بعض هم می شود گذاشت.
اگر هم روزی خواستید داستانمان را بشنوید از غم بگویید، از رفیق تلخِ همیشگی که همیشه با من است، از کسی که جانمان و تماممان برای اون بود، غم مهربان، با چاشنیه تلخیِ همیشگی اش (:
#لئون
تا ممكن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفته ام كه بنویسم ، فقط برای اینست كه خودم را به سایه ام معرفی كنم
[صادق هدایت]
جایی میان قلب هست که هرگز پر نمیشود یک فضای خالی و حتی در بهترین لحظهها و عالیترین زمانها میدانیم که هست بیشتر از همیشه میدانیم که هست جایی میان قلب هست که هرگز پر نمیشود و ما در همان فضا انتظار میکشیم و انتظار میکشیم
[برای من غمگین نشوید]