اما این دیگر فیلم نیست. این زندگی من است.
و معنای این اتفاق یعنی ناگهان زندگی من از ریل خارج شده است؛ درست مثل سانحه ی بر خورد قطار با کوه و من به آن سنجاق شده ام، گیر کرده ام. کم کم دارم به آن فکر می کنم که نکند این موضوع همیشگی باشد.
[پسری که نامرئی شد]
در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد
[صادق هدایت]
تا ممكن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفته ام كه بنویسم ، فقط برای اینست كه خودم را به سایه ام معرفی كنم
[صادق هدایت]
جایی میان قلب هست که هرگز پر نمیشود یک فضای خالی و حتی در بهترین لحظهها و عالیترین زمانها میدانیم که هست بیشتر از همیشه میدانیم که هست جایی میان قلب هست که هرگز پر نمیشود و ما در همان فضا انتظار میکشیم و انتظار میکشیم
[برای من غمگین نشوید]
افسوس، برای این روزها که همینطور میگذرند، بدون اجازه. هیچ چیزه جالبی وجود ندارد، نه در من، نه در زندگیه من، زمان همینطور سریع میگذرد و روز ها تمام می شود. من هنوز هم در زمان گذشته گیر کرده ام، لای چرخ دنده های زندگیم. دارم تکه تکه می شوم، فریاد میکشم، اما افسوس که کسی صدای مرا نمی شنود. این سقوط بلند، در خوده من است، نه کسی میبیند، نه کسی می شنود. هيچ کاری از دستم بر نمی آید، فقط صبر میکنم، اما از آن نگرانم که تمام من فرو بپاشد و چیزی از من باقی نماند. آنوقت دیگر صبر کردن به چه دردی می خورد؟ آن موقع که من دیگر نیستم. آن موقع که تمام من لای چرخ دنده های زندگی تکه تکه شده است؟
#لئون