دیوان یومیه
ملتسازی روشنفکران جریان "روشنفکری" ایرانی در سدۀ اخیر تلاشی بیثمر است برای تعریف امری به نام «ایرا
افتخار به گذشتۀ دروغین
خاصیت انسان مُدرن منفک از سنت خویش این است که با فاصلۀ بسیار به گذشتۀ خود مینگرد و به آن افتخار میکند. یکی از این رفتارهای عجیب افتخار به گذشتۀ خود از طریق رجوع به اشیاء و بناهای قدیمی و افتخار به آنهاست. در هیچ نقطه از تاریخ چنین گسستگی از سنتِ جاری وجود ندارد. چطور میتوان چنان از روح اجتماع خود دور افتاد و آنها را در موزه با شعف نگاه کرد و پس از آن به پاساژ و رستوران رفت؟
میان تجمع باستانگرایان در کنار بازماندههای تخت جمشید که پیوندهای آن جمعیت تنها در گردهمایی در جوار تکه سنگهای مُرده از تاریخ گذشته است با تجمع زائران حرم علی بن موسی الرضا که محلّیت و اتمسفر قدسی زندۀ آن ریشه در پیوندهای عمیق روحانی دارد، فرسنگها فاصله است.
ورود به فضای تجمع اولی آسان و دومی بسیار مشکل است. از همینرو تجمع در مکان قدسی تنها بازیابی روح قدسی در قامت یک مکان مقدس جلوه میکند و آن را از تجمعی صرف به مناسکی جمعی مبدل میسازد که هنوز نَفَس میکشد.
زیدیه
شیعیان زیدی که امروز آنان را با حوثیهای یمن در شمال این کشور میشناسند دو ویژگی متمایز با شیعیان اثنی عشری دارند. زید بن علی قیام به سیف و خروج امام را ضروری میدانست و تقیه را به هیچوجه جایز نمیشمرد. به عبارت دیگر در اندیشۀ زیدیه تقیه معنا ندارد و در همه حال باید علیه ظلم طاغوت ایستاد.
از طرف دیگر مفهوم امامت برای زیدیه گستردهتر است. ازاینرو شرط سیادت کفایت میکند و در مرحلۀ بعد ویژگیهای ولایت نیازی به نصب الهی ندارد.
دو نیروی طبیعی
زنان همچون امواج دریا سرشار از استعداد، زیبایی، خواستهای گوناگون و البته آشوبناک هستند. هر موجی نیاز به ساحلی امن یا صخرهای مستحکم دارد تا در آن آرامش بگیرد.
زنانگی یعنی نیروی بیانتهای عطوفت و لطافت، یعنی دنیایی عاری از تصادم و جریان روان نامتناهی احساسات. مردانگی یعنی تحکم و اصالت، یعنی دنیایی مملو از استقامت و جسارت.
هر مردی وظیفه دارد تمام تلخیها را از دنیای زنانه دور کند تا بیآلایشی آن از میان نرود. هر زنی وظیفه دارد تلخیهایش را درونی نکند و به آن صخره بکوبد.
گاهی نیاز است خود را رقصنده در میان ساحل رها کند و آرام بگیرد. آزادی برخلاف آنچه امروز فریاد زده میشود، رهایی از امواج بیثمر است که ساحل آرامی نمییابند و در قعر باقی میمانند.
مردانگی به مثابۀ گرانیگاه
اگر زنان سرگشته و هراسان شدند، رفتار وقیحانه از خود نشان میدهند، وظایف خود را از یاد بُردند، استقلال خود را اولویت قرار دادند، مستمراً در حال مشاجره هستند، پتیارگی میکنند، عفیف و دلسوز نیستند، لذتپرست و مصرفگرا شدند، عصمت خود را ارزان فروختند و مردان را لجنمال میکنند، دلیل آن جامعۀ «بیپدر» است.
گرانیگاه یک جامعۀ سالم مردانگی و پدر است. اگرچه رابطۀ زن و مرد در یک فراز و نشیب مستمر و پویا جریان دارد، اما مردانگی ستون خیمۀ آن است. حذف نقش پدر در یک جامعه و آن را اخته کردن باعث شده تا دخترانشان در یک وضعیت نامطلوب رشد پیدا کنند و زنان به تفکر آنان شکل دهند. از آنجا که زنان فوقالعاده تحت تأثیر فشار اجتماعی هستند به صورت جمعی رفتار میکنند. پدر نماد اصول و قانون است که در مقابل زنانگی و رفتارهای جمعی میایستد و آنچه که برای فرزند و خانوادۀ خود طبق سنت اجدادش مطلوب است انتخاب میکند.
با افول مردانگی و اختگی آنان، مردان عملاً از تربیت و تأثیرگذاری روی فرزندان خود حذف شدند. هیچ پدری امروز جرئت تربیت و تنبیه فرزند خود را ندارد. هر مخالفتی به مثابۀ تعصب و عقبماندگی لحاظ میشود. احترام به «عقیدۀ» فرزندش که در حال دریدگی است عادی تلقی میشود و به جای اینکه پدر به سرشت خود گوش فرا دهد، تحت تأثیر فشار رسانهای-اجتماعی از هرنوع مداخلهای منع میشود. این امر در دختران بسیار تشدید میشود، زیرا فرزند دختر اشتباهات فاحش و جبرانناپذیری را در نوجوانی و جوانی مرتکب میشود که تنها قدرت مردانه میتوانست او را نجات دهد. حال که مردان بیخاصیت شدند و ترجیح میدهند به جای درگیری با خانوادۀ خود پای تلویزیون بنشینند و کودک خود را در این جامعۀ فاسد رها کنند، زنان در یک امپاس قرار میگیرند که نه تنها احترامی برای مردان قائل نیستند (به دلیل نداشتن هیچ اتوریته) بلکه از آنان به دلیل نداشتن اصول و همان اتوریته بعدها کینه به دل میگیرند.
اجتماع نیازمند کسی است که اصول مستحکم و اعتقادی راسخ داشته باشد و حقیقتاً خیر فرزندان و خانوادۀ خود را بخواهد. تحقق این امر با اتوریته و قدرت همراه است. واگذاری این اتوریته و خود را کنار کشیدنِ مردان باعث شده تا نقش پدر از میان برود و جامعه بیپدر شود. جامعۀ بیپدر عصیانگر و دیوانه است. جامعهای است که در آن آشوب، احساساتگرایی و دیوانگی جریان دارد. جامعهای مضمحل و متعفن است که جوانانش بیعرضه و بیآرمان هستند.
غلبۀ زنانگی تنها با شانه خالی کردن مردانگی به این وضعیت میرسد. تمام برآیند اوضاع حال حاضر به دلیل بیمسئولیتی مردان و حذف آنان از معادله است.
تفاوت اقلیم و اقوام
پیشتر بیان شد که انسانها با یکدیگر برابر و یکسان نیستند. ایدۀ مدرنیته بر برابری انسانها و یکسان پنداشتن همۀ آدمیان وضعیت بشر را به ورطۀ هولناکی سوق داده است.
ضروری است که انسانها تفاوتهای قومی، روحی و اقلیمی خود را بشناسند و متناسب با قوتها و ضعفهای خود اجتماع سالمی بسازند. این ایده که تمام انسانها از قوای ذهنی و رفتار عملی یکسانی برخوردارند و نظام جهانیسازی برای آنان نسخۀ واحدی میپیچد، به تأسی از حرکت به سوی جهانیسازی بر اساس اقتصاد و فرهنگ واحد است.
بهطور نمونه مردمان اقلیم سرسبز و حاصلخیز شمال کشور با مردمان غرب و شمال غرب کشور تفاوت دارند. حرفۀ اولی کشاورزی است که باعث میشود فاصلۀ محل کار او با خانهاش اندک باشد و از همین رو واهمهای ندارد تا زن و فرزندانش در خطر باشند. علاوه بر این دسترسی خوبی به آب و غذا دارند که میتواند خشونت و رقابت را در آنان به طرز قابل توجهی کاهش دهد. اینکه مردمان دیگر مناطق ایران با سفر به شمال کشور آنان را «بی غیرت» میدیدند به دلیل تفاوت زندگی آنان با یکدیگر بود. چون زنان میتوانستند در محیطی که آب فراوان دارد و رقابت سختی در نمیگیرد حتی در زمین کار کنند و یا پوشش متفاوتی نسبت به دیگر مناطق داشته باشند.
اما مردمان شمال غرب کشور که به دلیل حرفۀ خود مدام به فکر زنان و فرزندان خود که دورتر از محل کار خود است بودند. ازاینرو تعصب در این خطه نسبت به مناطقی مانند شمال ایران اهمیتی اساسی پیدا میکرد. بیدلیل نیست که واژۀ «غیرت» در ادبیات آذری بار معنایی غلیظتری دارد.
از طرف دیگر مردمان غرب کشور که حرفۀ دامداری را در محیطی کوهستانی و حاصلخیز تجربه میکردند خلقیات دیگری داشتند. محیط امن کوهستان باعث میشد که مردمان غرب خود را بیرون از مدار اقوام دیگر منطقه لحاظ کنند و به دلیل محیط بسته رقابت شدیدی میان آنان شکل نگیرد و اقتصادی خودبنیاد بنا کنند. حرفۀ دامداری برای آنان در اقلیمی کوهستانی، جزیرهای امن لحاظ میشد که با طبیعت خود را نزدیک میدیدند و مانند مناطق خشک طبیعت را خصمانه نمیگریستند. با این حال تعصب سنتی مردمان غرب ایران از جنس دیگریستیزی بود.
دوقطبی
اساس دیانت دوقطبیسازی است. یعنی تفاوت «ما» و «آنان». اصولی که مؤمنین را از کفّار جدا میسازد. تعینبخشی و دشمنسازی خاصیت دیانت است برای حفظ اجتماع دینی. اجتماع دینی به درستی بسته است و اغیار را دفع میکند. به آنان برچسب میزند، آنان را شرم میدهد و در صورت نیاز آنان را به هلاکت میرساند.
«جذب حداکثری»، «تساهل و تسامح»، «روشنفکری دینی»، «پلورالیسم» و غیره همه نامهای دیگر لیبرالیسم هستند. یگانه هدف این ایدئولوژی حذف تفاوتها، یکسانانگاری تمامی آدمیان و جهانیسازی است.
انسانِ با ایمان باید با کفر، نفاق و انحطاط مبارزه کند و آن را پس بزند. تحمل دیگری یعنی ورود ویروس به اجتماع دینی سالم و خودویرانگری. یعنی عدم مرزبندی و عدم مرزبندی یعنی باز گذاشتن مفهوم دیانت که همه را شامل میشود و دیگر جایی برای ایستادن نمیماند. در چنین وضعیتی صرف مناسک اهمیت مییابند. دیگر محرم و غدیر تفاوتی با کارناوال نمیکنند؛ انسانهای پست آن را از درون تخریب میکنند و آن را تبدیل به یکی از هزاران مراسم سرگرمی و عیاشی خود میکنند.
شمشیر حسین بن علی برای مقابله با عملههای فساد بلند شد. هر کرداری برای یادبود این امام اگر برخلاف این هدف باشد سالوس است.
عادیسازی از طریق طرح گفتگو
اجتماع سالم نیاز به اصول اخلاقی و طبیعی خدشهناپذیر دارد. خطوط قرمزی که از آن نمیتوان تخطی کرد و مجازات آن باید مرگ باشد. اگرچه افلاطون میگفت حتی اگر این اصول نیازمند بازنگری باشند، باید بهدور از چشم و گوش جوانان و میان بزرگان مطرح شوند.
پارادایم مدرنیته با عادیسازی هر موضوعی از جمله خیانت، همجنسبازی، فحشا، اباحیگری، و تقدسزدایی از خانواده، والدین، الگوهای قدسی، خداوند، ایمان و غیره تلاش میکند جامعۀ متساهلِ مصرفگرایی بسازد که همه به خوبی و خوشی در کنار یکدیگر مصرف کنند؛ زیرا تداخل عقیدتی و آرمانی میان شهروندان برای اقتصاد مضر است و عاملیت اخلاقی باعث خلل در جامعۀ مصرفی میشود.
ازاینرو باید همهچیز به «گفتگو» برسد. «جوانان پرسش دارند». «بگذارید کرسیهای آزاداندیشی برگزار شود». «فضا را باز کنید». تمام اینها نام رمز شروع جامعۀ تخدیری است. در جامعۀ گفتگومحور هیچکس بر حق نیست و هرکس نظری دارد. فرومایه میتواند در کافه و دانشگاه بر سر ستونهای اجتماعی بحث کند و در انتها همه به خانۀ خود باز گردند. جامعۀ متساهل رقیق و بیچیز است. مصرفگرا و بیآرمان است.
عادی سازی پلیدترین رخدادهای اجتماعی با گفتگو آغاز میشود. دانشگاههای زنجیرهای و رسانههای متجدد در روند این مسیر نقش مهمی ایفا کردند.
شیعۀ مناسکی
هر مذهب و آیینی استوار بر مناسک است. مناسک روح مؤمنین به آن مذهب را وحدت بخشد و پیوند درونی آنان را مستحکم میکند. اما مناسک تجلی اصول آن آیین و تحکیم شرع است. آیین سوگواری برای حسین بن علی یکی از پایههای اساسی آیین شیعی است. اما این نکته بسیار مهم است که آن امام هدفی جز استقرار شریعت و آیین اسلامی نداشت.
این مناسک به مرور در تاریخ اخیر شیعیان تغییراتی پیدا کرد. دو تغییر عمدۀ آن یکی گرایش این سوگواری از یک مارش نظامی و مرثیهخوانی حماسی به گریستن در تکیههای نهان و نغمهسراییهای مداحان تقلیل پیدا کرد. دومین تغییر آن استحالۀ اسلام به مناسک و مراسم محرم بود به نحوی که حسین بن علی به نقطۀ ثقل دین اسلام به مثابۀ یک شورشی در برابر «ظالم» تبدیل شد. در این روایت که افرادی همچون شریعتی با پسماندههای فکری چپزدۀ خود این امام را به چگوارا تبدیل کرده بودند، او به شخصیتی مبارز مبدل گشت که میتوانست جهانی و متکثر باشد. از این جهت بسیاری از ایرانیان که در صف عزاداری شرکت میکنند میتوانند حتی بیاعتقاد به اسلام، روحیۀ «ظلم»ستیزی را ستایش کنند و نذری بخورند. کارناوالسازی از محرم در دهههای اخیر نیز شدت پیدا کرده تا حدی که آن را به پوستهای از دین مبدل نموده است. الفاظ الهیاتی-عاشورایی از جمله «شهید»، «مظلوم»، «سوگواری» و غیره پوستهای هستند برای مرتدین که هنوز به مناسک پایبندند اما آن را جدای از هستۀ مرکزی میخواهند. اما ارزشهای الهیاتی-آیینی از لُب و مغز تغذیه میکنند و با قشر نمیتوان آنها را نگاه داشت. اصول الهیاتی هستند که پایههای تمدن را میسازند و ریشه در حقیقت دارند. مناسکی که بدون حقیقت و شریعت باشند چیزی نیستند جز رفتارهای بیهدف فرومایگان برای بازی و سرگرمی.
پ.ن: دربارۀ مفهوم «ظلم» و «عدل» در آینده خواهم گفت که تا چه حد در زمانۀ ما از معنا تهی شدهاند. بهطور مثال هرکسی که جان انسانی را بگیرد لزوماً ظالم نیست. عدل در معنای اصیل خود به حق طبیعی و جایگاه افراد بازمیگردد. ازاینرو ممکن است معدوم کردن یک فاحشه عین عدل باشد.
قانون، شرع و عرف
الزام قانونی از دو منشأ حاصل میشود: شرعی-عُرفی یا عقلی. البته این به این معنا نیست که شرع و عُرف «عقلانی» نیست. منشأ عقلی قانون بیشتر اشاره به دوران مُدرن دارد که تنها منشأ قانون «عقل» لحاظ میشود، آنهم عقل جزئی و سوبژکتیو که در نهایت ممکن است ضرورتاً به «عقلانیت» جمعی ختم نشود.
مفهوم سنتی قانون که منشأ شرعی-عُرفی دارد مبتنی بر حقیقتی عینی، طبیعی و الهی است. بهطور مثال ازدواج یک قانونی عُرفی و سنتی است که در طول تاریخ برای نظمدهی اجتماع انسانی رواج داشته است. ممکن است از دید بشر مُدرن ازدواج و رسوم آن «عقلانی» نباشد، اما قانونی خداییگونه برای حفظ اجتماع است. شرع مقدس نیز به عنوان حقوق الهی سازوکار آن را تعین میبخشد.
قانونی عقلی یا مُدرن برعکس قانون سنتی فراگیر است. برای همهکس و هر موقعیتی یک قانون وجود دارد که ناشی از باور به «برابری» است. اما قانون سنتی وضعیت و شخص را میسنجد و بنابر شاخصهای قواعد الهی یا فقه تصمیم میگیرد. بنیاد قانون سنتی مصلحتاندیشی بر اساس مطابقت رفتار انسانی با طبیعت است.
تشویشی که اخیراً در اذهان ایجاد شده و از طریق آن فقه را به قوانین مُدرن عقلی پیوند میزند دقیقاً آنجایی اتفاق میافتد که عُرف سنتی از معادله حذف میشود. در عوض عُرف مدرن جایگزین میشود و با قواعد فقهی برای آن دلیلتراشی میکنند. باید دانست که فقه و شریعت الهی قوانین پیشینی و تکمیلکنندهٔ عُرف هستند. در مثال ازدواج، شرع مقدس اسلام قواعد طلاق و زناشویی را ذکر کرده است، اما مجاز شمردن طلاق به این معنی نیست که هرگاه افراد از زندگی راضی نبودند به این حکم تن دهند. عُرف سنتی عملاً نقش طلاق را در دوران پیشامدرن کمرنگ کرده بود. اما قواعد الهی کامل هستند و موقعیتی کُلی دارند که با رفتارهای تجربی انسانی همگام میشوند و در وضعیت خاص به آن احکام رجوع و تصمیمگیری میشود.
ازاینرو اینکه صیغه در فقه شیعی مجاز است نیز بدین معنا نیست که در موقعیت فساد و فحشای امروز که موقعیت عُرفی ازدواج به خطر افتاده است، صیغه را ترویج دهیم تا این فحشا با قواعد اسلامی منزه شود. قواعد پیشینی شریعت بدون تجربۀ عُرفی-سنتی به «حقوق» مدرن تبدیل میشود و خاصیتی فراگیر و ظاهری میگیرد که از موقعیت و ظرفیتها غافل است. مُنادیان این نوع فقه از تمام پتانسیلهای حقوقی فقه برای «پویا» کردن آن استفاده میکنند.
جایگاه «عقل»
تا پیش از دوران جدید «عقل» تنها ابزاری در دست بشر بود. برخلاف امروز که «عقل» تنها چارۀ سعادت بشر شمرده میشود، قرنها بشر از طریق شهود، تجربه، مذهب و غیره به ساماندهی جوامع میپرداخت.
سیطرۀ «عقل» امروز جهانی سرد و خشک آفریده که در آن طبایع، غرایز و عواطف نادیده انگاشته میشوند. همهچیز در قالب تنگ عقل باید درآید تا نتیجهبخش باشد.
ازاینرو «عقل» جدید رویاپرداز است. جهان باید به آنچه که عقل میگوید درآید. برآیند این روش، همانطور که نیچه میگفت نهیلیسم است. زیرا عالَم آنطور که کانت فهمیده بود در عقل نمیگنجد. فهم عالَم از طریق «عقل» تنها او را به مسیر تاریک هدایت میکند.
اما فارغ از اینکه این «چرخش کوپرنیکی» چه بود، آیا ثمرۀ «عقل»گرایی چیزی جز آشوب بود؟ اگر این عالَم با «عقل» سازگار نیست، آیا مشکل از عاَلم است یا «عقل»؟
«فرهنگ»
از دیگر مفاهیم آشنای امروز «فرهنگ» و «فرهنگسازی» است. واژههای به غایت مبتذل در بُعد رسانهای و به شدت فریبدهنده به لحاظ فلسفی.
پس از استقرار پارادایم مدرنیته، انسان جدید باید تربیت میشد. روسو از سردمداران تعلیم و تربیت جدید بود که هر انسانی را مشمول تربیت میدانست. به دلیل روحیۀ توتالیتاریانیسم مدرنیته، تمام امور به روشی واحد برمیگردند. یگانه راهحل مشکلات چیست؟ عقل. یگانه راه حل حماقت چیست؟ تربیت. به عبارتی، جهان آرمانی اساساً از این روحیۀ تکبُعدی مُدرنیته برمیخیزد.
پایهگذار این روش دکارت است. دکارت اطمینان داشت که تمام مشکلات را از طریق «شک دکارتی» میتوان برطرف نمود. یا از این دروازه عبور میکنید یا در زمرۀ خردستیزان قرار میگیرید.
اگرچه واژۀ «فرهنگ» در زبان فارسی قدمت دارد، هیچگاه معنای امروزی را متبادر نمیکرده؛ همین امر در زبانهای لاتین نیز صدق میکند. امروزه فرهنگ به معنای رفتار مطابق به آییننامههاست. آنچه ما از فرهنگ در گذشته مُراد میکنیم چیزی شبیه به تمدن است. تمدنها شاخصههای منحصر به فرد و مطابق با طبعی دارند که هیچ نسبتی با آموزش و تربیت ندارد. حتی آنچه که از آن فرهنگ و هنر یاد میشود، بازسازی عناصر سنتی به طرز کاریکاتوروار است.
نوع دیگری از فرهنگ که در مدرنیته اعوجاج یافته است، تقلیل آن به غذا، لباس و مناسک است. تا جایی که هر قومی که این سه را داراست ادعای تمدن میکند و آن را مترادف با «ملّت» دوران جدید به حساب میآورد.
مرگآگاهی
هر انسانی به صورت ناخودآگاه احساس نامیرایی میکند. این احساس ناشی از مکانیزم دفاعی بشری در مواجهۀ با مرگ است. مرگ هست، اما «فعلاً» اینجا نیست و از آنجا که هیچکس تجربۀ دست اول از مرگ ندارد، زندگی روزمره باعث فراموش کردن مرگ میشود، بهنحوی که گویی مرگ وجود ندارد. بخشی از این فراموشی بنا به ادامۀ جریان زندگیست امّا بخش دیگر آن غرق شدن در زندگی و خود را به جریان آب سپردن است.
هرچه فاصلۀ مرگ را با خود نزدیکتر بدانیم، تصمیمات انسانی حقیقیتر میشوند. مرگ حقّ است به این دلیل ساده که همۀ تصمیمات انسان باید در گروی این حقیقت باشد.
اگر امروز به دور و اطراف خود نگاهی بیندازید خواهید دید که عموم مردم از مرگآگاهی بیبهرهاند. نه اینکه نمیدانند فانی هستند، بلکه تصمیمات آنان همه در جهت به تعویق انداختن حقیقت مرگ است، تا جایی که پیش از مُردن آن را بالاخره میپذیرند.
عدم وجود مرگآگاهی در اذهان مردمان امروز آنان را به سوی این عقیده میکشاند که انسان میتواند هر عملی را انجام دهد و محدودیت زمانی و مکانی خود را به حالت تعلیق در میآورد. جوانانی که با شعار «دنیا دو روز است» عیاشی میکنند نه تنها مرگآگاه نیستند، بلکه لحظۀ حالِ خوشی را در یک ابدیت میبینند و تصمیمات غیرعاقلانه میگیرند، گویی عاقبت و سرانجامی برای زندگی وجود ندارد.
در یک پیچش تاریخی که اذهان آلوده شدند، تصمیمات بشری به نحو رادیکالی نسبت به این موضوع تغییر نمود. مرگآگاهی طبیعت انسان را به سوی زایش هدایت میکند. تنها هدف انسان تشکیل خانواده و زایش است که تصویر کوچکی از خلقت الهی است. زایش انسانی در واقع امری الهی است که با هبوط انسان تکرار میشود. فراموشیِ یگانه هدف بشریت و آن را بهطور کامل نادیدهگرفتن و تحصیل، اشتغال و شهرت را اولویت قراردادن، همانچیزی است که بشر را در یک محیط گلخانهای قرار داده است.
چرا شرّ ضروری است؟
تناول میوۀ ممنوعه نتیجۀ ارادۀ آزاد انسانی است. ارادۀ آزادی که او را از معصومیت خارج میکند. عطش به «دانش» نتیجۀ میل به خوردن میوۀ ممنوعه است. انتخاب بشری همواره مستعد شرّ است و ازاینرو از شرّ گریزی نیست. میوۀ ممنوعه نماد انتخابگری انسانی و پذیرش شرّ است. انتخابی که لاجرم باید انسان را از طفولیت نجات میداد تا خود را تعالی ببخشد.
تعالی از طریق سختی و انتخابهای دشوار و رویارویی با شرّ است. هیچ انسانی در آرامش کامل به سعادت نمیرسد. به همین دلیل عیسی مسیح میگفت «از درهای تنگ وارد شوید». باید با شرّ مواجه شد و از آن نهراسید. شرّ بخشی اساسی از زندگی انسانی است که بدون آن زندگی تفاوتی با مرگ ندارد.
آنانی که در جهت حذف شرّ قدم برمیدارند تا همۀ مرضها و ناتوانیهای انسانی را برطرف کنند و انسان را در اتوپیایی بدون رنج قرار دهند، جا پای خداوند میگذارند که انسان را از بهشت راند. انسان در رنج آفریده شده است و در رنج تکامل مییابد. روحیۀ ترحمخواهی و قُربانیانگاری دوران ما که در همگان کم و بیش غلبه یافته است ناشی از فراموشی اصول الهیاتی است. زنانْ رنجآفرینان مردان هستند (ارائۀ میوۀ ممنوعه به مردان) تا آنان با تیغ آخته به سوی اژدها روانه شوند. بر هر مردی واجب است که از خفتگی برون آید و آمادۀ هرگونه نبردی باشد.