اخرین روز، این متوسطه تحصیلی منم گذشت :)
دلم برای اکیپ دوستام و همکلاسی های خنگ و ناجم تنگ میشه، با یه سریا شون خیلی بیشتر از سه سال دوست بودم. همه شون گریه میکردن حتی اونایی که فکرشو نمیکردم 😭.
از یه سریا خواستم برام تو دفترخاطراتم یه چیز یادگاری بنویسن، بقیه هم میمونه تا دوباره دیدمشون بگیرم.
درکل بچه ها، قدر همین لحظه های زودگذر باهم بودن رو بدونید، شاید مدرسه خیلی سخت بگذره ولی بازم خوبه، دوستایی که پیدا میکنی .. خاطرات و لحظه هایی که میسازی .. شاید مدرسه واقعا انقدر بد هم نبود فقط ما زشتی ها و بدی هاشو میدیدیم.
میدونم دیگه این سه سال برام تکرار نمیشه و فقط میتونم خاطرات ارزشمندم رو تا همیشه با خودم داشته باشم. زندگی مثل برق و باد میگذره و این ما هستیم که باید به خودمون بیایم تا از هر لحظه اش لذت ببریم.
همکلاسی های زشتؤ من تا همیشه تو بخشی از قلبم باقی میمونن و امیدوارم وقتی سال ها بعد راهمون به هم برخورد لبخند های از ته دل شون رو ببینم.
بعضیا باعث میشن واقعا از خود واقعیم دور بشم. مجبورم به حرفاشون درمورد اتفاقایی که چند روز اخیر تجربه کردن گوش بدم و لبخند بزنم و یا به سوالایی که خودشون هم جواب شو میدونن جواب بدم. کاش میتونستم بهشون بگم نظرت چیه به جای این مزخرفات درمورد اینکه چطوری باید یه قتل انجام داد و شناخته نشد صحبت کنیم ؟