بچه ها فقط منم که این روزای اخر تابستون هم کار خاصی انجام نمیدم دیگه ؟ بگید شمام اینطورید تا بفهمم تنها نیستم.
وقتی یه اورثینکر لحظه ای که شیش ماه قبل موقع خوابیدن پیشبینی کرده بود و و بلاخره اون رویداد اتفاق میوفته، براش دو حالت داره : خوشحاله از اینکه اونطور که پیشبینی کرده بود شده و یا ناراحته از اینکه اون اتفاقی که ازش میترسید اتفاق افتاد.
همیشه مراعات یه نفرو میکنم بعد در ادامه میبینم نه بابا این همون لیاقتش این بود به روش میاوردم.
در رابطه با امروز، رفتم مدرسه و موقع کلاسبندی افتادم تجربئ الف، و کلاسم طبقه سومه. حالا اینکه هر روز باید سه طبقه برم بیام به کنار، وقتی امروز رفتیم کلاس مون و همکلاسی های جدیدمو دیدم متوجه شدم اکثرشون باهم دوستن. فقط و منو یه چند نفر دیگه انگار بقیه رو نمیشناختیم. اینا به کنار نکته ناراحت کننده اینه که کلاسا نیمکت ندارن همه تک صندلین ( غصه ㅠ ). حالا میدونم دبیرستانا اکثرن اینطوری هستن ولی من به شخصه کلا با تک صندلی نمیتونم بسازم. و در رابطه با همکلاسیهام، نمیدونم میتونم باهاشون ارتباط بگیرم یا نه ولی به نظر بچه های خوب و درسخونی میومدن، یه دختره هم بود تر و تمیز و اروم و ساده، امیدوارم بتونم در اینده باهاش ارتباط بیشتری بگیرم.
و یه دبستان پسرانه هست که دیوار به دیوار مدرسه مونه، بعد کنار اون دبستان پسرانه باز یه راهنمایی دخترانه است. و ما از تو کلاسا مطمئنا بهشون دید داریم. فکر کنم اون زمان وقتی دیدم بهشون میوفته قراره خیلی حسرت بخورم که چرا هنوز بچه دبستانی نیستم ㅠ.