همیشه مراعات یه نفرو میکنم بعد در ادامه میبینم نه بابا این همون لیاقتش این بود به روش میاوردم.
در رابطه با امروز، رفتم مدرسه و موقع کلاسبندی افتادم تجربئ الف، و کلاسم طبقه سومه. حالا اینکه هر روز باید سه طبقه برم بیام به کنار، وقتی امروز رفتیم کلاس مون و همکلاسی های جدیدمو دیدم متوجه شدم اکثرشون باهم دوستن. فقط و منو یه چند نفر دیگه انگار بقیه رو نمیشناختیم. اینا به کنار نکته ناراحت کننده اینه که کلاسا نیمکت ندارن همه تک صندلین ( غصه ㅠ ). حالا میدونم دبیرستانا اکثرن اینطوری هستن ولی من به شخصه کلا با تک صندلی نمیتونم بسازم. و در رابطه با همکلاسیهام، نمیدونم میتونم باهاشون ارتباط بگیرم یا نه ولی به نظر بچه های خوب و درسخونی میومدن، یه دختره هم بود تر و تمیز و اروم و ساده، امیدوارم بتونم در اینده باهاش ارتباط بیشتری بگیرم.
و یه دبستان پسرانه هست که دیوار به دیوار مدرسه مونه، بعد کنار اون دبستان پسرانه باز یه راهنمایی دخترانه است. و ما از تو کلاسا مطمئنا بهشون دید داریم. فکر کنم اون زمان وقتی دیدم بهشون میوفته قراره خیلی حسرت بخورم که چرا هنوز بچه دبستانی نیستم ㅠ.