امروز با بابای مدرسه هم صحبت شدم و کلی حرف زدیم. نتیجه اینه با ادمای بزرگ تر از خودم خیلی بهتر ارتباط برقرار میکنم ✋🏻.
پنجرهٔ راهپله طبقه سوم ما دقیقه رو به حیاط دبستان پسرانه است، بعد اونا بادکنکو پر آب میکنن پرتاب میکنن اینطرف دیوار، اصلا یه وضعیه انگار جنگ مرزی بین مدرسه ما و اوناست [😂].
این اواخر خیلی اتفاقی یاد اون زمانی افتادم که انقدر پیش خانوادم از سریال دهنلق تعریف کرده بودم، چند وقت بعدش، وقتی گوشی بابام دستم بود خیلی رندوم تو گالریش قسمتای دهنلق به چشمم خورد. اخه مرد [😭]
نکته غمانگیزش اونجائه که بعدش برام تعریف میکرد میگفت زیاد خوشش نیومده [😸].
تو باغچهٔ درختچه و گل های مدرسهمون کلی شبدر سه برگ وجود داره، کلی دنبال شبدر چهار برگ گشتم اما پیدا نکردم. غم.
راستی امروز هم سوالای فیزیکو قبل اینکه زنگ فیزیک بشه تقسیم بندی کردیم بین بچه ها که هرکس کدومو حل کنه، موقع زنگ معلم گفت فقط اونایی که تا الان جلو نیومدن بیان منم سوال خودمو دادم به اون دختر باحاله کلاس، خیلی خوشحال شد. منم از خوشحالیش خوشحال شدم.