گاهی وقتا با خودم میگم اگه از همون اول خط قرمزامو واسه آدمای اطرافم جوری جا انداخته بودم که اونا رو به مسخره نگیرن ، الان حال بهتری داشتم . الان این همه دغدغه تو ذهنم نمیچرخید . ولی شاید همش هم تقصیر من نیست . یه وقتا بقیه باید شعورشون و عقلشون برسه به اینکه به حدود بقیه احترام بزارن .
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انگیزه قتل نویسنده وقتی که اخرش اینطوری تموم شد رو داشتم .
◝پلوتون◟
بخشی از هیجان این سریال / TheEscapeOf7
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوری که پشت صحنه اینقدر کیوتن > >
فنجان قهوه اش را بر روی میز گذاشت از پنجره به بیرون نگاه کرد . به نظر هوای خوبی میامد . پالتویش را برداشت و به بیرون از خانه رفت . سرش را بلند کرد و ناگهان نگاهش در نگاه او خیره شد . در آسمان چشمان شب پر ستاره آن دخترک خیره شده بود . دخترک لبخندی زد . چال های روی لپش خوب نمایان میشد و چهره کک مکی اورا زیباتر میکرد . نزدیک تر شد و به مرد روبه روی خودش خیره شد . مرد خیلی آرام که حتی خود هم نشنیده بود زیر لب جمله ای را زمزمه کرد .. میشه مثل قبل کمی قدم بزنیم ؟ دخترک لبخندی زد و خیلی ارام مثل او زمزمه کرد یادت رفته ؟ رابطه ما دیگر مثل قبل نمیشود ، هیچوقت ! مرد غمگین به او خیره شد . دخترک دوباره لبخند چالداری زد اما اینبار درون این لبخند انگار چیزی پنهان شده بود .