یادمه یه جا خونده بودم که دوست داشتن یه آدم ، دوست داشتن داستان اون آدمه سعی نکنیم آدمارو عوض کنیم .
هر انسانی باید یه نفر باشه و چشمهاش نگاه کنه و بگه " تو کافی هستی ! تو با تموم زخمهات ، بینقصی .. "
تو غروبای چهارشنبه آزادی واقعا بیشتر دیده میشه برام ، کل روز از هفته استرس درس و کلاس هاست ولی غروبای چهارشنبه واقعا میتونم آزادی رو حس کنم .
مهم ترین چیز اینه که هیچوقت اعتماد به نفستونو از دست ندید ، خستگی عادیه ولی نزارید هیچکس ازتون اعتماد به نفس و انگیزتونو بگیره
هربار که باد به علفزار برخورد میکرد موج عظیمی برپا میکرد و به دخترک که میان علفزار نشسته بود برخورد میکرد . دخترک ، خیالی ابر های آسمان را به چیز هایی تشبیه میکرد . دفتر خاطرات اش را برداشت میخواست صفحه ای جدید از خاطرات زندگی اش را بنویسد که ناگهان نگاهش به صفحه خیره ماند ، خاطرات بیست ششم مارس ۲٠٠۷ . بدون خواسته خود خط به خط آن را میخواند و قطرات اشکش روی کاغذ نمایان میشد . لبخند تلخی زد و کتاب خاطرات را بست . قسمتی از خاطرات اون صفحه « عزیزم ! الان که دارم این صفحه را با نوشته هایم پر میکنم تو دیگر از من خیلی دوری . درست است با خواسته خودم تورا ترک نکردم ولی تقدیر این چنین میخواست . زندگیام بدون تو معنایی ندارد و من هر روز به یاد تو بیدار خواهم شد و هیچوقت فراموشت نخواهم کرد . » دخترک دیگر در علفزار نبود در میان برکه به مقصدی نا معلوم میرفت .