تو دنیایی زندگی میکنیم که اگه کسی بی ادب باشه اسم شو میزاره رک بودن و به اون افتخار هم میکنه.
بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی ، یعنی قلبش داره مچاله میشه ها ، ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره ، بعدش باید روزها و ماهها و حتی سالها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی. اما مگه قلب حالیشه ؟ وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت ، انگار لای منگنه ای ، چون نه مغزت قلب داره ، و نه قلبت مغز.
وقتی یکی سرشو میزاره رو شونهم من :
جاش خوبه ؟ یه موقع گردنش درد نیاد ، استخونای شونم سرشو درد نیاره ، چجوری کم ترین حرکت رو کنم تا اذیت نشه ، الان یعنی باهام احساس صمیمیت کرد که اینکارو کرده ؟