" خدایا تنها تورو میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم "
همیشه با هربار خوندن این جمله یه جون به جونام اضافه میشه .
یه وقتایی تکرار گذشته مثلِ گذاشتنِ یه ماهی مرده تو تنگِ پر از آبه . اون که هیچوقت زنده نمیشه . درواقع تو الکی هم وقتت و هدر دادی ، هم آب رو کثیف کردی . درسته راجعبه ماهیِ مرده صحبت نمیکنم .
از پنجرهٔ تاکسی به بیرون نگاه میکرد ، که ناگهان شخصی نظرش را جلب کرد ، او بود . . تاکسی را نگه داشت و دوان دوان به سمتش رفت . مسافت زیادی نبود اما همان چند متر به اندازه سال ها برایش طول کشید . چند قدم مانده بود ، که او به سمتش برمیگردد و متعجب نگاهش میکند. هردو یک دیگر را شناخته بودند ؛ همانی بود که سال ها پیش ، در همان خیابان قدیمی با نگاه هایشان با یکدیگر هزاران کلمه رد و بدل کرده بودند . وقتی به اون رسید به نفس افتاده بود و لب هایش خشک شده بود . سلامی کردند و مکالمهای کوتاهی داشتند و بعداز آن ، دیگر یکدیگر را ندیدند .