از پنجرهٔ تاکسی به بیرون نگاه میکرد ، که ناگهان شخصی نظرش را جلب کرد ، او بود . . تاکسی را نگه داشت و دوان دوان به سمتش رفت . مسافت زیادی نبود اما همان چند متر به اندازه سال ها برایش طول کشید . چند قدم مانده بود ، که او به سمتش برمیگردد و متعجب نگاهش میکند. هردو یک دیگر را شناخته بودند ؛ همانی بود که سال ها پیش ، در همان خیابان قدیمی با نگاه هایشان با یکدیگر هزاران کلمه رد و بدل کرده بودند . وقتی به اون رسید به نفس افتاده بود و لب هایش خشک شده بود . سلامی کردند و مکالمهای کوتاهی داشتند و بعداز آن ، دیگر یکدیگر را ندیدند .
عالم فدای چادر خاکی تو ؛ عالم فدای نالههای شب و روز تو . . و جان من فدای مهربانی تو که بیشک به من ناقابل هم خواهد رسید . مرا دریاب که بی مهر تو هیچ هستم .
السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س) . . . 🕯