eitaa logo
☘شیرینکده ی پونا ☘ رقیه مصطفی پور تبریز
202 دنبال‌کننده
247 عکس
13 ویدیو
0 فایل
سفارش شیرینی خانگی، کیک های عصرانه وخامه ای ،نان و حلوا پذیرفته میشود.
مشاهده در ایتا
دانلود
لیلی کوبه ی در رو محکم کوبید بعد از چند بار کوبیدن ،خاله جیران باچشمهای قرمز و پف کرده جلوی در ظاهر شد . سلام طاهره خوبی؟ سلام خاله ، من لیلی هستم ! ببخشید دخترم ، اسمت یادم میره! لیلی ظرف غذارو به دست خاله جیران داد و گفت باید برم بچه ها منتظرم هستن. خاله جیران گفت: نه تورو خدا نرو کمی پیشم بمون . دست سرد و نحیفش رو جلو آورد و دست لیلی رو گرفت . همونجا جلوی در نشست و با آهی از ته دل شروع کردبه حرف زدن، گفت: سالها پیش خواهر بزرگم بچه دار می شد وقتی نوزاد به دنیا می اومد بعدش فوت می شد . خاله جیران با گوشه ی چادر رنگ و رو رفته اش اشکهاشو پاک کردو ادامه داد خواهرم سر زایمان بچه ی آخرش بیهوش شد و بچه هم فوت کرد . خواهرم بعد از به هوش اومدن ، سراغ بچشو می گرفت و ما مونده بودیم چی بگیم ! آخرش مادرم گفت بچه ت فوت کرده! بغض خاله جیران بعد از سالها دوباره شکست و رگهای خونی چشمانش ، مثل غروب خورشید ، دل لیلی را به درد آورد. خداوند هیچ اولادی به من هم نداد ! همیشه سر نماز دعا می کردم ای خدا یه دختر به من بده یه چشمشو هم کور بده ، ولی خدا نداد. اینها رو خاله جیران می گفت ، لیلی گفت : خاله ، خودم دخترت میشم غصه نخور میام بهت سر می زنم هرچی نیاز داشتی به خودم بگو خاله جیران گفت: دخترم خدا بچه ها تو برات حفظ کنه این داستان ادامه دارد نویسنده: رقیه مصطفی پور https://eitaa.com/poona1234/270