هدایت شده از ☘شیرینکده ی پونا ☘
رقیه مصطفی پور
تبریز
لیلی کوبه ی در رو محکم کوبید بعد از چند بار کوبیدن ،خاله جیران باچشمهای قرمز و پف کرده جلوی در ظاهر شد .
سلام طاهره خوبی؟
سلام خاله ، من لیلی هستم !
ببخشید دخترم ، اسمت یادم میره!
لیلی ظرف غذارو به دست خاله جیران داد و گفت باید برم بچه ها منتظرم هستن.
خاله جیران گفت: نه تورو خدا نرو کمی پیشم بمون .
دست سرد و نحیفش رو جلو آورد و دست لیلی رو گرفت .
همونجا جلوی در نشست و با آهی از ته دل شروع کردبه حرف زدن، گفت:
سالها پیش خواهر بزرگم بچه دار می شد وقتی نوزاد به دنیا می اومد بعدش فوت می شد .
خاله جیران با گوشه ی چادر رنگ و رو رفته اش اشکهاشو پاک کردو ادامه داد
خواهرم سر زایمان بچه ی آخرش بیهوش شد و بچه هم فوت کرد .
خواهرم بعد از به هوش اومدن ، سراغ بچشو می گرفت و ما مونده بودیم چی بگیم !
آخرش مادرم گفت بچه ت فوت کرده!
بغض خاله جیران بعد از سالها دوباره
شکست و رگهای خونی چشمانش ، مثل غروب خورشید ، دل لیلی را به درد آورد.
خداوند هیچ اولادی به من هم نداد !
همیشه سر نماز دعا می کردم ای خدا
یه دختر به من بده یه چشمشو هم کور بده ، ولی خدا نداد.
اینها رو خاله جیران
می گفت ، لیلی گفت : خاله ، خودم دخترت میشم غصه نخور
میام بهت سر می زنم
هرچی نیاز داشتی به خودم بگو
خاله جیران گفت: دخترم خدا
بچه ها تو برات حفظ کنه
این داستان ادامه دارد
نویسنده: رقیه مصطفی پور
#داستان_چهارم
https://eitaa.com/poona1234/270