eitaa logo
🇮🇷پایگاه تحلیلی تبیین 🇮🇷
426 دنبال‌کننده
506 عکس
734 ویدیو
7 فایل
پایگاه تحلیلی جهاد تبیین و تحلیل‌های سیاسی روز آی دی مدیر powms_69@ دکترای علوم سیاسی(گرایش اندیشه های سیاسی) #کانال_جهاد_تبیین 👇
مشاهده در ایتا
دانلود
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۵۴) 💢تبدیل تهدید به فرصت💢 ناصر که رابطه صمیمانه من و بچه‌های آسایشگاه رو می‌دید، مترصد فرصتی برای معرفی و زیر شکنجه فرستادنم بود، ولی من با مراقبت کامل هیچ گزکی دستش ندادم. یه روز اومد گفت: من خیلی خسته شده‌ام و بچه‌ها به شما اعتماد دارن من می‌خوام مسئولیت آسایشگاه رو به تو بدم و خودم استراحت کنم. می‌دونستم هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیره و حتما یه نقشه و توطئه‌ای در پسِ این پیشنهاد هست. از طرفی تقبل مسئولیت آسایشگاه می‌تونست برای بچه‌ها آرامش و آسایش رو بدنبال داشته باشه. بهش گفتم: اجازه بده مقداری فکر کنم و بعدا بهت بگم. با چند نفر از جمله مرحوم مهندس خالدی مشورت کردم. اکثرا موافق بودن و گفتن این فرصت خوبیه که بچه‌ها نفس راحتی بکشن. قبول کردم و ناصر با تمام طمطراقش نشست کنار و من شدم مسئول آسایشگاه هشت. وقتی عراقیا وارد آسایشگاه شدن و من دستور برپا دادم با تعجب پرسیدن کی تو رو کرده ارشد آسایشگاه. ناصر گفت سیدی من ازش خواستم مدتی کمکم کنه و من استراحت کنم. اونا هم حرفی نداشتن و قبول کردن. در مدتی که مسئول بودم با مشورت بچه‌ها نظم و انضباطی برقرار شد و شکر خدا همه راضی بودن بجز ناصر. چیزی که آزارم می‌داد امتیازاتی بود که ناصر برای خودش قرار داده بود. مثلا یه بشقاب پر غذا و تیغ و سایر تبعیض‌هایی که به نفع خودش ایجاد کرده بود. ناگفته نماند ناصر یکی رو مراقب من کرده بود که گزکی بگیره و زهرش رو خالی کنه. مدتی مدارا کردم و مثل قبل همون میزان غذا رو برداشت، بعد از چند روز دستور دادم تمام امتیازات ظالمانه‌ای که از حق بچه‌ها برای خودش ایجاد کرده بود برداشته بشه. این قصه ادامه دارد✅ 🇮🇷 پایگاه تحلیلی تبیین🇮🇷 لینک عضویت 👇 https://eitaa.com/pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿 قسمت:(۱۵۵) 💢غرور بیجا با اتکا به دشمن💢 اسماعیل ارشد آسایشگاه و بند سه بود و بسیار متکبر و مغرور و با اتکا به بعثیا دست بزن داشت و بچه‌ها رو اذیت می‌کرد. یه روز که من آسایشگاه را بُرده بودم برای استفاده از توالت‌ها، اسماعیل به من گفت افرادِ آسایشگاهت رو بزن کنار تا افراد من اول بِرن دستشویی. گفتم ما زودتر اومدیم و تعدادی رفتن. هر وقت همه افراد استفاده کردن اون وقت نوبه آسایشگاه شماست. با همون غرورِ خاصِ خودش رو به من کرد و گفت مراقب خودت باش و بدون که اسیری. منم بهش گفتم تو هم گر چه پشتت به عراقیا پُره و شدی مسئول بند، ولی تو هم بِدون مثل من یه اسیر هستی. از اون روز تنش بین من و اسماعیل شروع شد و دشمن از یکی که ناصر بود، شد دو نفر و هر آن در معرض خطر جدی قرار داشتم. فقط کافی بود یکی از اونا منو به بعثیا معرفی کنه، ولی به لطف خدا هیچ‌گاه این قضیه اتفاق نیفتاد. ناصر هم بدش نمیومد که از طریق اسماعیل منو بفرسته زیر کتک و شکنجه. به هر حال گرفتن امتیازها از ناصر براش قابل قبول نبود و گر چه مقداری موقعیتش تضعیف شده بود، ولی هنوز پشتش به بعثیا پر بود، مدتی رو تحمل کرد و آخرش بدون اینکه درگیری خاصی ایجاد کنه یه روز اومد پیشم و گفت وُلِک رحمان دستت درد نکنه به اندازه کافی توی این مدت استراحت کردم. دیگه میخوام خودم دوباره مسئولیت آسایشگاه رو به عهده بگیرم. منم که چاره‌ای نداشتم مسئولیت رو بهش واگذار کردم. یه ضرب المثل عربی هست که میگه «صدیق الملک کراکب الاسد» دوستی با پادشاه مثل سواری بر پشت شیر هستش. مگه می‌شه سوار بر پشت شیر شد و عاقبت در چنگال‌های تیز اون گرفتار نشد. همین ناصر با همه خوش خدمتیش به بعثیا و خیانتش در حق هموطناش، یه وقتایی مغضوب اونا می‌شد و حسابی کتک می‌خورد. یه بار یکی از بعثیا (ظاهرا عدنان) بهش گیر داده بود و بعد از یه کتک مفصل با چوب زده بود توی دستش و دستش رو شکست و تا مدتها به گردنش آویزون بود.همین ماجرا برای یکی دیگه از جاسوسا بنام «م.ب» اتفاق افتاد و به‌شدت شکنجه و مجازات شد."م.ب" مدت زیادی هم بیمار شد و بچه‌ها از باب ترحم بهش کمک می‌کردن.خوشبختانه رفتار وحشیانه دشمن با او و جوانمردی بچه‌ها و نادیده گرفتن خیانت‌هاش باعث شد این فرد بعد از مدتی موفق به توبه بشه و دست از جاسوسی برداره. بچه‌ها هم با آغوش باز اونو پذیرفتن و تا آخر اسارت با بقیه همراه بود، ولی ناصر تا روز آخر ادامه داد و آخرش هم به منافقین پناهنده شد. این قصه ادامه دارد✅ 🇮🇷 پایگاه تحلیلی تبیین🇮🇷 لینک عضویت 👇 https://eitaa.com/pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿 قسمت:(۱۵۶) 💢حاشیه های امن موقت بود💢 بعثیا حتی به دوستان خودشون هم رحم نمی‌کردن و از ایرانی جماعت با هر نام و نشانی به‌شدت متنفر بودن. اصلا براشون مهم نبود چه کسی با اونا همکاری می‌کنه، چون خوب می‌دونستن همکاری کردن بعضی از افراد از روی ترس یا طمع هست و دلبستگی خاصی به اونا ندارن. شاید همین امثال ناصر روزهای اول واقعا بخاطر ترس شدید و ضعف ایمان حاضر شد با دشمن همکاری کنه. در اسارت ماجراهای عبرت‌آموز زیادی در خصوص کسانی که به هر دلیل (ترس، ضعف ایمان،طمع یا کینه) به خیانت آلوده شدن پیش اومد. بعضی از اونا که می‌خواستن با جاسوسی برای دشمن حاشیه‌ی امن برای خودشون ایجاد کنن و کتک نخورن و شکنجه نشن، در مواردی چنان مغضوب بعثیا شدن و کتک‌خوردن که کمتر اسیری اونجور شکنجه شده بود. بعضی به بیماری‌های لاعلاج مبتلا شدن و برخی هم در اواخر اسارت بدست شیر بچه‌های بسیجی مجازات شدن و تعداد قابل توجهی هم موفق به توبه شدن. از کسانی که موفق به توبه شد و حتی در رحلت امام مرثیه سرایی کرده اسماعیل بود و اسمش در لیست تبعیدی‌ها به بعقوبه قرار گرفت و تبعید شد. کسی که روزی با نهایت قساوت کابل بدست می‌گرفت و بچه‌ها رو می‌زد و هر چه بعثیا ازش می‌خواستن انجام می‌داد، با رفتار کریمانه بچه‌ها متوجه اشتباهاتش شد و توبه کرد و بچه‌ها هم به گرمی او رو پذیرفتن. یادم هست بعد از آزادی و در روز چهارم وقتی از تهران بسمت کرمانشاه داخل هواپیما بودیم ایشان آمد پیش من و گفت فلانی دستم به دامنت نکنه بچه‌ها هنوز ازم کینه داشته باشن و شکایت کنن و مشکل برام پیش بیاد. من گفتم اسماعیل خیالت راحت. این بچه‌ها اونقدر بزرگوارن که همون زمان اسارت فراموش کردن و بخشیدنت و حتی دوستت دارن. 🇮🇷 پایگاه تحلیلی تبیین🇮🇷 لینک عضویت 👇 https://eitaa.com/pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿 قسمت:(۱۵۷) 💢باغچه سبزیجات و خیار قلمی💢 در بند سه یه پیرمرد داشتیم که بلند‌قد و خوش‌استیل بود و معلوم بود که ورزشکار بوده، ولی شرایط اسارت باعث شده بود مقداری کمرش خم بشه. شاید هم اینجوری تظاهر می‌کرد که بعثیا کمتر بهش گیر بِدن و اذیتش کنن. خودش‌رو کشاورز معرفی کرده بود. حالا واقعا کشاورز بود یا نه نمی‌دونم، سال دوم اسارت بود که بچه‌ها از فرمانده اردوگاه درخواست کردن اگه ممکنه مقداری تخم سبزیجات و خیار با پول خودمون برامون بیارید و کنار آسایشگاه‌ها مقداری سبزی‌کاری کنیم. اون‌هم موافقت کرد. البته بیشتر بخاطر نگهبان‌های خودشون. چون عراقیا بیشتر از ما مصرف می‌کردن و اضافیش‌رو به ما می‌دادن. نهایتا مش ابراهیم شد مسئول باغچه‌ها و تعدادی از بچه‌ها هم در آماده سازی زمین کمکش کردن. وقتی که محصول دست اومد اول باید برای نگهبان‌ها می‌چید و به اونا می‌داد که کوفت کنن و بعدشم مقداری کمی بین آسایشگاه‌ها تقسیم می‌شد که البته در اون شرایط بد و سوء تغذیه خودش گشایش خوبی بود. وقتی خیار بدست اومد مش ابراهیم به‌عنوان احترام مقداری از خیارهای قلمی رو چید و به افسر اردوگاه تقدیم کرد. افسرِ بافرهنگ نگاهی به خیارهای قلمی کرد و با عصبانیت گفت: بزرگاش‌ رو برای خودتون برداشتین و کوچکاشو به من می‌دین؟😅برو نمی‌خوام.!! بچه‌ها داشتن از خنده روده‌بر می‌شدن. چقدر آدم باید با‌کلاس باشه که نفهمه بابا خیار قلمی رو به عنوان احترام و تکریم جلوی میهمان می‌ذارن و خیارهای بزرگ رو برای سالاد استفاده می‌کنن. خیلی خوشم اومد. خیلی باکلاس و چیز فهم بود! فوری فهمید که ما بزرگاش‌ رو برای خودمون ورداشتیم! به هر حال از سایز قلمی خوشش نمیومد.! خدا بیامرزه مش ابراهیم رو یه بار که داشت باغچه رو آب می‌داد قیس یه گیر الکی بهش داد و با کابل حسابی به جون این پیرمرد افتاد، ولی مش ابراهیم فقط نگاش کرد و حتی یه آخ هم نگفت. فقط با زبون بی زبونی می‌گفت: بچه‌جون من سنِ بابات هستم خجالت نمی‌کشی؟! این بسیجی مجاهد در سال ۱۳۹۵ و در سن ۸۲ سالگی دعوت حق رو لبیک گفت و هم‌نشین شهدا شد. این قصه ادامه دارد✅ 🇮🇷 پایگاه تحلیلی تبیین🇮🇷 لینک عضویت 👇 https://eitaa.com/pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۵۸) 💢ماجرای عبرت آموز اسرای عرب‌زبان💢 در عملیات کربلای پنج رزمندگان مجاهد عراقی سپاه بدر حضور گسترده و چشمگیری داشتن. گفته شده حدود شانزده هزار نفر از مجاهدین عراقی دوشادوش رزمندگان اسلام علیه حزب بعث جنگیدن و شهدای زیادی هم تقدیم کردن. این مسئله به گوش مقامات حزب بعث رسیده بود و در حالیکه در ابتدای اسارت خیلی تلاش کردن در بین اسرای عرب‌زبان احیانا مجاهدین عراقی عضو سپاه بدر رو شناسایی کنن و اگه کسی رو پیدا می‌کردن اصلا به اردوگاه فرستاده نمی‌شد و می‌بردن جزو زندانیان سیاسی در استخبارات، ولی در عین حال هر چند مدت یه بار عرب زبون‌های اردوگاه رو جداگانه می‌بردن و بازجویی می‌کردن که شاید بتونن مجاهدین عراقی رو بین اونا شناسایی کنن. بعد از حدود یه سال و خورده‌ای که از افتتاح اردوگاه ۱۱ گذشته بود و در حالیکه بعضی از همین عرب‌های ایرانی مثل ناصر و یعقوب که ارشد آسایشگاه بودن با اونا همکاری داشتن و براشون جاسوسی می‌کردن، ولی به همین‌ها هم رحم نکردن و یه روز همه رو جمع کردن و بردن استخبارات عراق و چند ماه تحت شکنجه‌های ویژه استخبارات در بغداد قرار گرفتند. این هم مزد خوش‌خدمتی همزبوناشون بود که نه همه، ولی تعداد اندکی از اونا باشون همکاری کرده بودن. اینقدر اونا رو شکنجه کرده بودن که وقتی برگشتن پوست و استخون شده بودن. البته اکثر اسرای عرب که به استخبارات برده شدن، انسان‌های والا و مقاوم بودن، اما در بینشون چند تا نخاله هم مثل ناصر و یعقوب بود. به هر حال این دو نفر در همین دنیا تقاص سختی پس دادن و مزد خیانتشون رو از دست همونایی گرفتن که بهشون خدمت کردن. این قصه ادامه دارد✅ 🇮🇷 پایگاه تحلیلی تبیین🇮🇷 لینک عضویت 👇 https://eitaa.com/pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۵۹) 💢سیمای مقاومت(منافقین)💢 برنامه‌ای از تلوزیون عراق بنام «سیمای مقاومت» پخش می‌شد و روزی حدود دو ساعت برنامه داشت که فعالیت‌های منافقین در عراق و عملیات‌های نظامی این گروهک رو نمایش می‌داد و گاهی هم ترانه‌های زمان شاه و یه سری برنامه‌ی طنز رو نمایش می‌داد. معمولا هر عملیاتی که انجام می‌دادن مانند چلچراغ در مهران و سایر عملیات‌های نظامی رو با تمام جزئیات و با بزرگنمایی پخش می‌کردن. خصوصا عملیات‌های موفقشون مثل چلچراغ رو تا چند هفته با آب و تاب تمام تبلیغ می‌کردن. فرزندان این مرز و بوم رو به خاک و خون می‌کشیدن و به این خیانت خود افتخار می‌کردن و از اون بعنوان سند افتخار و رشادت خودشون یاد می‌کردن. نشون می‌دادن که چگونه رجوی به همراه مریم قره گوزلو(رجوی)، فاحشه‌ی اعطایی ابریشم‌چی به مسعود رجوی، وارد حرم و صحن اباعبدالله شدن و ضریح امام حسین رو گرفت و با گریه فریاد می‌زد: «هل من ناصر ینصرونی». این سفاک‌ترین انسان روی زمین خودش‌رو حسین زمان جا می‌زد و بهترین یاران اباعبدالله در قرن بیستم رو با فجیع‌ترین وضع ممکن به شهادت می‌رسوند. منافقین، این وطن‌فروشی و خیانت رو اوج معرفت و فضایل انسانی معرفی می‌کردن و در حالیکه خشن‌تر از حتی بعثیا با اسراشون رفتار می کردن مزورانه صحنه‌های ساختگی از خوش‌رفتاری و رفتار انسانی رو در برنامشون با اسرا نمایش می‌دادن. ما در تمام مدت اسارتمون شکنجه‌های زیادی رو دیدیم و تحمل کردیم، اما هیچگاه شاهد نبودیم که زبون اسیری رو قطع کنن و یا زنده‌زنده شکم اونو پاره کرده باشن و با انگشت یا درفش چشم اسیری رو از حدقه درآورده باشن، اما تمامی این اعمال وحشیانه رو منافقین با برخی از اسرای مظلوم انجام دادن. امروزه کلیپ‌هایی از آرشیو منافقین بدست اومده که نشون میده اسرا رو بعد از بریدن زبون و کور‌‌کردن از بالای ساختمان‌های مرتفع پایین مینداختن و به شهادت می‌رسوندن. برخی از اسرای رها‌شده از چنگال منافقین روایت می‌کنن که افرادی رو که حاضر به همکاری و افشای اسرار نظامی نبودن رو بعد از شکنجه‌های فراوون، بر روی تخت‌های آهنی می‌بستن و شکم اونا رو پاره می‌کردن و چنک مینداختن و دل و روده رو بیرون می‌کشیدن و حتی جیگر و دلِ افرادی رو در حالی که هنوز جون داشتن بیرون کشیده و می‌خوردن. روسیاه‌تر از منافقین کسانی هستن که برای جمع کردن آرای بیشتر در انتخابات جای جلاد و مظلوم رو عوض کردن و برای منافقین جنایتکار اشک تمساح ریختند. این قصه ادامه دارد✅ 🇮🇷 پایگاه تحلیلی تبیین🇮🇷 لینک عضویت 👇 https://eitaa.com/pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۶۰) 💢ابتکار و خلاقیت💢 در مدت ۲۰ ساعتی که در شبانه‌روز داخل آسایشگاه‌ بودیم، فرصت و اوقات فراغت زیادی داشتیم که به بطالت و بیکاری گذروندن این اوقات علاوه بر اینکه تلف‌کردنِ عمر بود، می‌تونست سبب بروز مشکلات روحی-روانی هم بشه، لذا هر کسی به طریقی خودش رو مشغول می‌کرد و به‌نحوی فعالیت مفیدی رو انجام می‌داد، لذا غیر از اوقات خواب، نماز و غذا ،هر کسی سعی می‌کرد به‌طریقی خودش رو به کار مفیدی مشغول کنه. در شرایط محدودیت و کمبود امکانات، خلاقیت و ابتکارِ انسان گُل می‌کنه و چیزایی رو می‌سازه که در شرایط عادی نمی‌تونه اونا رو بسازه، وقتی آثار هنری بسیار زیبا رو که بچه‌ها با دست‌خالی خلق می‌کردن، فهمیدم که انسان توانمندی‌های زیادی داره که وقتی نعمت و امکانات زیاده، خیلی کم از استعدادش استفاده می‌کنه. کارهای ابتکاری در اسارت فراوان بود. از جمله این ابتکارات، ساختن سنگ‌های تزئینی بود. داخل محوطه سنگ‌های صاف و تخت وجود داشت. اوایل بچه‌ها بجای مُهر نماز ازشون استفاده می‌کردن، اما وقتی بعثیا متوجه شدن همه رو جمع کردن و اعلام کردن این کار شرک و کفره و کسی حق نداره از این سنگ‌ها بیاره داخل آسایشگاه. کم‌کم تعدادی به این فکر افتادن که میشه از همین سنگ‌ها، کاردستی‌های قشنگ و زینتی درست کنن. تمام ابزار کار یه تکه سنگ صاف و کف سیمانیِ آسایشگاه بود. اینقدر سنگ رو به کف آسایشگاه می‌کشیدین و تراش می‌دادن تا شکل مورد نظر در بیاد. بعد با ظریف‌کاری و با دقت لبه‌ها رو با سایش بر کف آسایشگاه تراش و صیقل می‌دادن و به اشکال مختلف مثل قلب‌، دایره و سایز اشکال هندسی در می‌اوردن و بعد می‌دادن خطاط‌ها روی اونا کلمه یا جمله‌ای کوتاه می‌نوشتن و در مرحله آخر با تکه‌های سیم‌خاردار تیز، نوشته رو حکاکی می‌کردن و گاهی هم یه ذره رنگ از نقاش‌ها گیرشون میومد نوشته‌های حک شده رو با رنگ تزئین می‌کردن. بعضی از این سنگ‌ها اونقدر جذاب و زیبا بودن که حتی افسرای بعثی عاشقشون می‌شدن وخودشون سنگ می‌آوردن و به بعضی که مهارت بیشتری داشتن می‌دادن تا بشکل مورد نظرشون در بیارن. ساختن و صیقل‌دادن اون سنگ‌ها گر چه ساعت‌ها و روزها طول می‌کشید، ولی در نهایت تبدیل می‌شد به یه شاهکار هنری و از همه مهم‌تر اوقات فراغت رو پر می‌کرد. این قصه ادامه دارد✅ 🇮🇷 پایگاه تحلیلی تبیین🇮🇷 لینک عضویت 👇 https://eitaa.com/pow_ms
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم جمعی از اسرای کربلای پنج در حوالی بصره بهمن ماه ۱۳۶۵ 🇮🇷 پایگاه تحلیلی تبیین🇮🇷 لینک عضویت 👇 https://eitaa.com/pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿 قسمت:(۱۶۱) 💢خرما و تسبیح💢 یکی دیگه از کارهای دستی و مفید، ساختن تسبیح با هسته خرما بود. هر چند ماه یه بار عراقیا مقدار کمی خرما به ما می‌دادن. بچه‌ها هسته‌ها رو دور نمی‌نداختن و همه هسته‌ها رو می‌دادن به کسانی که علاقه داشتن با اونا تسبیح درست کنن. هیچ وسیله‌ای برای این کار در دست نبود. با خلاقیت و ظرافت خاصی اونا را به کف سیمانی آسایشگاه می‌سائیدن تا به‌صورت مستطیل در می‌اومد. مرحله بعد یه اندازه کردن اونا و شکل دادن به مستطیل ها به اندازه دلخواه بود. وقتی همه دونه‌ها یه شکل می‌شدن، با سیم‌خارداری که به شکل سوزن در اورده بودن و نوکش‌رو تیر کرده بودن، دو تا سوراخ توی دونه‌ها ایجاد می‌کردن. بعد دونه‌ها رو یکی دو شب توی چای غلیظ می‌نداختن تا رنگشون قهو‌ای پررنگ بشه و در آخر چند لایه نخ رو به هم می‌تابوندن و دونه‌ها رو به شکل تسبیحی در می‌آوردن که بسیار زیبا و قشنگ بود. شیوه دیگه این بود که دو هسته رو بصورت نیم دایره می‌ساییدن و با مقدار کمی از چسب چوب که قاچاقی از نجارهای اردوگاه می‌گرفتن دو تا رو به هم می‌چسبوندن و بشکل دونه‌های گرد در می‌آوردن. بعد از مدتی که بچه‌ها با اینا ذکر می‌گفتن صیقل می‌خوردن و مثل شیشه صاف و زیبا می‌شد. اوایل بعثیا اگه می‌دیدن کسی از این کارا انجام میده به‌حشدت کتکش می‌زدن، اما بعد از مدتی گفتن ایراد نداره هر که می‌خواد درست کنه. دو سه ماه که گذشت، کلک می‌زدن و میومدن کیسه‌ها و وسایل بچه‌ها رو تفتیش می‌کردن و همه چیزهایی که بچه‌ها با چه زحمت و دقتی ساخته بودن رو برای خودش برمی‌داشتن و می‌بردن. این مسئله باعث شد تعدادی از ساختن کارهای دستی و هنری خودداری کنن، اما بعدش با مشورت یکدیگه به این نتیجه رسیدیم که صِرف مشغولیت بچه‌ها مفیده. هم چیزایی یاد می‌گیرن و هم باعث می‌شه بعثیا کمتر اذیت کنن. به هم می‌گفتیم ما که همه چیزمون‌ رو از دست دادیم حالا چند تا تسبیح و سنگ صیقل داده شده خیلی مهم نیست. بذار ببرن برای خودشون. اینجور مشغولیت‌ها تا اندازه زیادی در حفظ روحیه بچه‌ها تاثیر داشت و تا روزهای آخر اسارت ادامه داشت. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت(۱۶۲) 💢جای کفش در دهان نیست!(۱)💢 فصل زمستون بود و محوطه بیرون گل و شل شده بود و در اوقات هواخوری ناچار بودیم با کفش‌های گلی برگردیم داخل آسایشگاه. یکی از بعثیا بنام حسین بسیار بد‌پیله و به نوعی دچار سادیسم بود. مدتی عادت کرده بود بعدظهرها که اکثر بچه‌ها در حال استراحت و خواب بودن و آسایشگاه ساکت بود، می‌اومد پشت پنجره‌ی یکی از آسایشگاه‌ها و به بهانه اینکه افرادی دارن با هم حرف می‌زنن همه یا تعدادی از افراد رو بلند می‌کرد و دستور می‌داد کفش‌های گِلی رو بکنن تو دهنشون و نگه دارن و از این کارش خیلی کیف می‌کرد و احساس غرور بهش دست می‌داد. این بلا رو به قصد تحقیر بچه‌ها چند بار تکرار کرده بود و اگر کسی انجام نمی‌داد به‌شدت شکنجه می‌شد. روز قبلش با آسایشگاه یعقوب(آسایشگاه ۹) این کار رو کرده بود و می‌دونستم امروز نوبه‌ی ماست. به تعدادی از دوستان سپردم اگه اومد کسی اینکارو نکنه تا من باهاش صحبت کنم. بچه‌ها هم معمولا همکاری می.کردن. طبق حدس و پیش.بینی من و در حالیکه اکثر بچه‌ها خواب بودن و من و تعدادی بدون سر وصدا داشتیم روزنامه یا قرآن می.خوندیم ، اومد پشت پنجره و نگاهی کرد و اشاره کرد این ردیف بلند بشن و کفشا رو بکنن توی حلقشون. این عمل هم ظالمانه بود چون واقعا کسی حرفی نزده بود و هم تحقیر‌کننده. بر اساس توافقی و قراری که با بچه‌ها داشتم بلند شدم و با احترام گفتم سیدی!(قربان) واقعا کسی حرفی نزده و همه ساکتن چرا باید این کارو انجام بدیم؟ این سؤال اعتراضیِ من که بنوعی تمرد از دستور بود و براش خیلی سنگین بود و به ناصر، ارشد آسایشگاه گفت: بگو به بقیه بشینن و فقط این یکی باید کفش رو بکنه تو دهنش و نگهداره. قضیه جدی شده بود و داشت کار به جاهای باریک می‌کشید. یا باید تسلیم می‌شدم یا تدبیری می‌کردم. من به بهانه‌ی اینکه روزه هستم و این کار روزه رو باطل می‌کنه، امتناع کردم. گفت چرا دروغ میگی الان که ماه رمضان نیست. گفتم روزه قضا دارم و اینجا هم بیکاریم قضای روزه هام رو گرفتم. ناصر خیلی کنجکاوی می‌کرد و از دوستان اطرافم می‌پرسید این راست میگه؟ صبحانه و ناهار نخورده؟ حالا دیگه با داد و بیداد نگهبان عراقی و ناصر همه بیدار شده بودن. همه گفتن نه ما ندیدیم رحمان چیزی بخوره. البته هم صبحانه خورده بودم و هم ناهار و خیلی‌ها هم دیده بودن ولی جوانمردیِ بچه‌ها اقتضا می‌کرد که با دروغ مصلحتی من همراهی کنن که مشکلی برام ایجاد نشه. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿 قسمت:(۱۶۳) 💢جای کفش در دهان نیست!(۲)💢 وقتی با گواهی بچه‌ها محرز شد که من روزه هستم. دستور داد که باید روزه رو بشکنم و کفش بکنم توی دهنم. من گفتم ما مسلمانیم و احکام اسلام میگه بعد ازظهر حرامه روزه‌ی قضا رو بشکنی. وقتی حریف نشد گفت من این حرفا حالیم نیست و با تهدید مجددا دستور رو تکرار کرد و این بار منم به پشتوانه بچه‌ها گفتم که نمی‌کنم حرامه. دیگه داشت منفجر می‌شد رفت کلید آسایشگاه رو ورداشت و اومد داخل و با کابل افتاد به جونم و هر بار شدت عمل رو بیشتر می‌کرد که من تسلیم بشم. اون روز من‌ هم تو دنده لج افتاده بودم و تمرد می‌کردم. به ناصر گفت تو با دمپای بزن پس گردنش و دو نفری دو طرف فکم رو فشار می‌دادن که دهنم‌رو باز کنن و کفش‌ رو به‌زور بکنن توی حلقم. حریف نشد. با عصبانیت در رو بست. می‌دونستم رفته برای خودش یار بیاره. چند دقیقه بعد با یکی دوتای دیگه از بعثیا و سردسته‌شون قیس برگشت. واقعا قیس هیبتی ترسناک و دست‌هایی سنگین داشت و همه ازش می‌ترسیدن. قیس بی‌مقدمه گفت یلا کفش رو بکن تو دهنت. تا خواستم بگم روزه هستم. آنچنان سیلی زد توی گوشم که پرت شدم و از پشت زمین خوردم و سرم محکم خورد روی کف سیمانی آسایشگاه. سرم گیج شد خواستم بلند شم، دیدم بهترین فرصته تا برای خلاصی از این وضعیت خودم رو به بی‌هوشی بزنم و همین کارو کردم. دیگه بلند نشدم و با صحنه‌سازی که قبلش از علی باطنی یاد گرفته بودم، انگار صد ساله از هوش رفتم. یه مقدار آب ریختن روم و با لگد زدن، ولی تحمل کردم و بلند نشدم. مگه میشه کسی که خودش رو بخواب زده بیدار کرد! دستور دادن دو سه نفر از دوستام منو بلند کنن و ببرن بذارن سرِ جای خودم. می‌دونستم تا چند دقیقه از پشت پنجره نگاه می‌کنن و از داخل هم ناصر مراقبه و اگه می‌فهمیدن فریب بوده کارم رو حسابی می‌ساختن. نیم ساعتی با همون وضعیت موندم تا مطمئن شدن کلکی در کار نیست و رها کردن. جالب اینجا بود اونقدر ماهرانه این کارو انجام دادم که حتی ناصر و رفقای خودمم باورشون شده بود که من غش کردم. دو نفر از دوستام که هم غذا بودیم و فکر می‌کردن به حالت اغما فرو رفتم و دیگه به‌هوش نمیام. مرتب آب رو صورتم می‌ریختن و قرص می‌کردن توی دهنم و پشت بندشم آب تا از حلقم پایین بره. ولی خب قرار نبود که پایین بره. از کنار لبام آب می‌ریخت روی گردنم و نگرانی اونا بیشتر می‌شد. زیر‌چشمی نگاه کردم دیدم مجتبی شاهچراغی و رمضان جوان دارن گریه می‌کنن و اشک می‌ریختن. خیلی یواش و بی سر وصدا نیشکونی از مجتبی گرفتم و یه چشمک زدم که همش فیلمه و اونا آروم شدن. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿 قسمت:(۱۶۴) 💢معصومیت و مظلومیت(۱)💢 یکی از شگردهای ناجوانمردانه بعثیا که بهانه‌ای بود برای تحقیر و شماتت بچه‌ها، اتهام به افراد پاک و بی‌گناه و متعاقبِ آن اقدام به کتک‌کاری بود. قبل از اینکه این مسئله رو توضیح بدم، لازمه به یه پیش‌زمینه اشاره کنم و اون اینکه در تموم مدت چهار سال اسارت در اردوگاه ما، لامپ داخل آسایشگاه‌ها تا صبح روشن بود و علاوه بر مهتابی‌های داخل، چند پروژکتور قوی محوطه و آسایشگاه‌ها رو مثل روز روشن نگه داشته بودن. بگذریم از آزاری که بخاطر روشن بودن لامپ‌های آسایشگاه می‌کشیدیم و خودش نوعی شکنجه بود، کوچک‌ترین تحرک افراد زیر نظر نگهبانایی بود که مرتب و بی‌وقفه پشت پنجره آسایشگاه‌ها قدم می‌زدن. بدیهیه با این شرایط حتی اگر ایمان و اعتقادی هم در کار نباشه، عملا امکان ارتکاب هیچ‌گونه خلافی متصور نیست، ضمن اینکه جمع، جمعِ پاک‌ترین انسان‌های وارسته و با تقوایی بود که در اوج جوانی و زمانی که امکان هر‌گونه گناه براشون فراهم بوده، با اقتدا به پیامبر و اهل‌بیت پاک زیسته و به دنیا پشت پا زده و پا به عرصه جهاد و دفاع از اسلام و ارزش‌های دینی گذاشته بودن. علاوه بر همه این موارد، در پاس‌های مختلف شب همواره تعدادی از بچه‌ها برای تهجد و نماز‌شب و قرائت قرآن بیدار بودن. بعد از این مقدمه که عرض شد، برگردیم به ادعای مضحک و شرم‌آور بعثیا که هر از چند گاهی دو نفر جوان پاک و پاکیزه رو نیمه شب از خواب بیدار می‌کردن و در حالی که چشماشون پر از خواب بود، به اونا تهمت زده می‌شد که شما قصد تعرض به همدیگه رو داشتید و فرداش اونا رو جلو جمع بلند می‌کردن و ازشون می‌خواستن که به گناه نکرده اعتراف کنن. وقتی این آبرومندان درگاه خدا از خجالت و شرم سرشون رو پایین می‌نداختن و اشکشون جاری می‌شد، چند نفر از بعثیا مثل سگ‌های هار به اونا حمله می‌کردن و زیر ضرباتِ مشت و لگد و کابل له و لورده می‌شدن. این مجازات پاکدامنی و استقامت بچه‌ها بود نه ناپاکی، و همه اینو می‌دونستن و نه تنها آبروشون پیش بقیه نمی‌رفت که بر محبوبیت و عشق بچه‌ها به اونا افزوده می‌شد. این در حالی بود که خودِ بعثی‌ها غرق در فساد و تباهی بودن و هیچ محدودیتی از این لحاظ در عراقِ اون زمان وجود نداشت. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms