🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿
قسمت:(۱۶۳)
💢جای کفش در دهان نیست!(۲)💢
وقتی با گواهی بچهها محرز شد که من روزه هستم. دستور داد که باید روزه رو بشکنم و کفش بکنم توی دهنم.
من گفتم ما مسلمانیم و احکام اسلام میگه بعد ازظهر حرامه روزهی قضا رو بشکنی. وقتی حریف نشد گفت من این حرفا حالیم نیست و با تهدید مجددا دستور رو تکرار کرد و این بار منم به پشتوانه بچهها گفتم که نمیکنم حرامه.
دیگه داشت منفجر میشد رفت کلید آسایشگاه رو ورداشت و اومد داخل و با کابل افتاد به جونم و هر بار شدت عمل رو بیشتر میکرد که من تسلیم بشم.
اون روز من هم تو دنده لج افتاده بودم و تمرد میکردم. به ناصر گفت تو با دمپای بزن پس گردنش و دو نفری دو طرف فکم رو فشار میدادن که دهنمرو باز کنن و کفش رو بهزور بکنن توی حلقم. حریف نشد. با عصبانیت در رو بست. میدونستم رفته برای خودش یار بیاره.
چند دقیقه بعد با یکی دوتای دیگه از بعثیا و سردستهشون قیس برگشت. واقعا قیس هیبتی ترسناک و دستهایی سنگین داشت و همه ازش میترسیدن.
قیس بیمقدمه گفت یلا کفش رو بکن تو دهنت. تا خواستم بگم روزه هستم. آنچنان سیلی زد توی گوشم که پرت شدم و از پشت زمین خوردم و سرم محکم خورد روی کف سیمانی آسایشگاه. سرم گیج شد خواستم بلند شم، دیدم بهترین فرصته تا برای خلاصی از این وضعیت خودم رو به بیهوشی بزنم و همین کارو کردم.
دیگه بلند نشدم و با صحنهسازی که قبلش از علی باطنی یاد گرفته بودم، انگار صد ساله از هوش رفتم. یه مقدار آب ریختن روم و با لگد زدن، ولی تحمل کردم و بلند نشدم. مگه میشه کسی که خودش رو بخواب زده بیدار کرد!
دستور دادن دو سه نفر از دوستام منو بلند کنن و ببرن بذارن سرِ جای خودم.
میدونستم تا چند دقیقه از پشت پنجره نگاه میکنن و از داخل هم ناصر مراقبه و اگه میفهمیدن فریب بوده کارم رو حسابی میساختن.
نیم ساعتی با همون وضعیت موندم تا مطمئن شدن کلکی در کار نیست و رها کردن. جالب اینجا بود اونقدر ماهرانه این کارو انجام دادم که حتی ناصر و رفقای خودمم باورشون شده بود که من غش کردم.
دو نفر از دوستام که هم غذا بودیم و فکر میکردن به حالت اغما فرو رفتم و دیگه بههوش نمیام. مرتب آب رو صورتم میریختن و قرص میکردن توی دهنم و پشت بندشم آب تا از حلقم پایین بره. ولی خب قرار نبود که پایین بره. از کنار لبام آب میریخت روی گردنم و نگرانی اونا بیشتر میشد. زیرچشمی نگاه کردم دیدم مجتبی شاهچراغی و رمضان جوان دارن گریه میکنن و اشک میریختن. خیلی یواش و بی سر وصدا نیشکونی از مجتبی گرفتم و یه چشمک زدم که همش فیلمه و اونا آروم شدن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿
قسمت:(۱۶۴)
💢معصومیت و مظلومیت(۱)💢
یکی از شگردهای ناجوانمردانه بعثیا که بهانهای بود برای تحقیر و شماتت بچهها، اتهام به افراد پاک و بیگناه و متعاقبِ آن اقدام به کتککاری بود. قبل از اینکه این مسئله رو توضیح بدم، لازمه به یه پیشزمینه اشاره کنم و اون اینکه در تموم مدت چهار سال اسارت در اردوگاه ما، لامپ داخل آسایشگاهها تا صبح روشن بود و علاوه بر مهتابیهای داخل، چند پروژکتور قوی محوطه و آسایشگاهها رو مثل روز روشن نگه داشته بودن. بگذریم از آزاری که بخاطر روشن بودن لامپهای آسایشگاه میکشیدیم و خودش نوعی شکنجه بود، کوچکترین تحرک افراد زیر نظر نگهبانایی بود که مرتب و بیوقفه پشت پنجره آسایشگاهها قدم میزدن. بدیهیه با این شرایط حتی اگر ایمان و اعتقادی هم در کار نباشه، عملا امکان ارتکاب هیچگونه خلافی متصور نیست، ضمن اینکه جمع، جمعِ پاکترین انسانهای وارسته و با تقوایی بود که در اوج جوانی و زمانی که امکان هرگونه گناه براشون فراهم بوده، با اقتدا به پیامبر و اهلبیت پاک زیسته و به دنیا پشت پا زده و پا به عرصه جهاد و دفاع از اسلام و ارزشهای دینی گذاشته بودن. علاوه بر همه این موارد، در پاسهای مختلف شب همواره تعدادی از بچهها برای تهجد و نمازشب و قرائت قرآن بیدار بودن.
بعد از این مقدمه که عرض شد، برگردیم به ادعای مضحک و شرمآور بعثیا که هر از چند گاهی دو نفر جوان پاک و پاکیزه رو نیمه شب از خواب بیدار میکردن و در حالی که چشماشون پر از خواب بود، به اونا تهمت زده میشد که شما قصد تعرض به همدیگه رو داشتید و فرداش اونا رو جلو جمع بلند میکردن و ازشون میخواستن که به گناه نکرده اعتراف کنن. وقتی این آبرومندان درگاه خدا از خجالت و شرم سرشون رو پایین مینداختن و اشکشون جاری میشد، چند نفر از بعثیا مثل سگهای هار به اونا حمله میکردن و زیر ضرباتِ مشت و لگد و کابل له و لورده میشدن.
این مجازات پاکدامنی و استقامت بچهها بود نه ناپاکی، و همه اینو میدونستن و نه تنها آبروشون پیش بقیه نمیرفت که بر محبوبیت و عشق بچهها به اونا افزوده میشد. این در حالی بود که خودِ بعثیها غرق در فساد و تباهی بودن و هیچ محدودیتی از این لحاظ در عراقِ اون زمان وجود نداشت.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿
قسمت:(۱۶۵)
💢معصومیت و مظلومیت(۲)💢
در یه مورد که خودم شاهد بودم در آسایشگاه هشت که ارشدش همون ناصر عرب بود، نیمه شب ناصر دو نفر رو از بهترین بچهها رو از خواب بیدار کرد و به نگهبانی که در حال قدم زدن بود معرفی کرد. روز بعد در زمان هواخوری، آسایشگاه هشت بخط شد و این دو جوون رو بلندکردن و افسر اردوگاه رو به همه کرد و گفت: آیا شما میپذیرید که در بینتون کارهای زشت انجام بشه؟. همه گفتن نه در بین ما قابل قبول نیست و این جور مسائل اتفاق نمیافته، اما اون اصرار داشت که این دو نفر میخواستن کار خلاف انجام بِدن و از همه افراد آسایشگاه خواست گواهی بِدن که اینا گنهکار و مستحق مجازات هستن.
همه سکوت کرده بودن و هیچکس حاضر نشد گواهی ناحق بده. افسر بعثی بشدت عصبانی شده بود و گفت حالا که اینجوره همه شما امروز مجازات خواهید شد و برای آخرین بار اعلام کرد کسانی رو که حاضر بشن گواهی به ضرر اینا بدن از مجازات معاف خواهند شد. بازم کسی بلند نشد. دستور داد ابتدا اون دو جوون بیگناه رو بشدت مجازات کردن و تا تونستن زدن و بدنشون رو با کابل سیاه کردن. بعد یکییکی افراد رو بلند میکردن و میپرسید اینا ادمای خوبیاند یا بد؟. چند نفر زخمی و مریض بدحال داشتیم که اگر تنبیه میشدن احتمال خطر جدی براشون وجود داشت به اشاره بزرگتر به اونا گفته شد که بگن بد هستن. اون چند نفر بدون کتک داخل آسایشگاه فرستاده شدن و اون روز هر نفری که بلند میشد چند تا کابل و سیلی نوش جون میکرد و میرفت داخل آسایشگاه.
نوبت به من که رسید بخاطر دِقدلی که حسین و قیس ازم داشتن و با اشاره حسین که این همونیه که کفش رو نکرد توی دهنش، چند نفری ریختن روی سرم و و حسابی از خجالتِ اون روزی که خودم رو به حالت غش زدم در اومدن.
اون روزِ غمانگیز و روزهای مشابه چنین روزی چه روسیاهانی که سعی داشتن با زغال روی نورانی و چهرهی معصوم بچهها رو سیاه کنن، ولی فقط روسیاهی دنیا و آخرت نصیب خودشون شد.
امروز اکثر اون بچهها زنده هستن و با عزت و آبرو دارن زندگی میکنن و اون نانجیبها گرفتار انواع عذاب ها و بدبختیها شدن و تاوان پس دادن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۶۶)
💢ولایت پذیری در پذیرش قطعنامه💢
انتظاری که ما از نتیجه جنگ داشتیم پیروزی قاطع نظامی بود. هیچوقت فکر نمیکردیم کار به توافق و مذاکره برسه، اما صلاح و مصلحت امام خمینی و نظام اسلامی بر این قرار گرفته بود و ایران در تاریخ ۲۹ مرداد ۱۳۶۷ با بیانیهای که حضرت امام صادر کرد، قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل رو پذیرفت. شرایطی جدیدی شکل گرفت و برای بعضی از بچهها سؤالاتی ایجاد شده بود که چه اتفاقی افتاده و چرا سرانجامِ جنگ به اینجا ختم شد؟
با وجود اینکه در شرایط بسیار سختی بسر میبردیم و قاعدتا خبر پذیرش قطعنامه باید افراد رو خوشحال میکرد، ولی نشونههای خوشحالی در چهره اکثر بچهها دیده نمیشد و حتی عدهای هم ناراحت بودن، اما از اونجایی که نظر و تصمیم حضرت امام خمینی برای همه ما که به امر او پا به عرصه دفاع مقدس گذاشته بودیم فصلالخطاب بود، کسی اعتراضی به این تصمیم نداشت.
تنها چیزی که باعث ناراحتی و غم بچهها بود اون جمله امام بود که فرمودن «جام زهر رو می نوشم» میدونستیم امام از این تصمیم خوشحال نیست و در واقع علیرغم میل باطنی و براساس مصالح نظام اسلامی این تصمیم رو گرفتهاند. بنابراین بدیهی بود فرزندان معنوی امام، از غم درونی امام، غمگین باشن.
در این شرایط وظیفه بزرگترها بود تا با تحلیل و تبیین مطالب، بچه ها رو از غم و نگرانی دور کنن.
با تاکید بر ولایتپذیری و بصورت چهره به چهره همه افراد توجیه میشدن و موضوع مهم در گفتگوها ، بحث تکلیفگرایی و مهم نبودن نتیجه بود.
بعد از چند روز بتدریج غم و نگرانی از چهره بچهها زدوده شد و همه از این امر خرسند و شادمان بودن که موفق شدن بعنوان سربازی کوچک و به امر ولی فقیهشون در دفاع مقدس شرکت کنن و سختیهای اسارت رو با روسفیدی پشت سر بذارن و اکنون که صلاح و مصلحت بر صلح و سازش است با طیب خاطر امر و فرمان ولی و امامشان رو بر دیده منت بذارن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۶۷)
💢جنگ تموم شد،ما موندیم 💢
بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ توسط حضرت امام و در حالی که همه فکر میکردیم جنگ تموم شده، ارتش بعثی عراق به فرمان صدام در اقدامی ناجوانمردانه و بخاطر اینکه دست پُر در مذاکرات آینده داشته باشه حملات گستردهای رو در جبهههای جنوب و میانی و غرب آغاز کرد و هر روز شیپور جنگ و مارش نظامی در تلویزیون عراق نواخته میشد و خبر از پیروزیهایِ بزرگ و پیدرپی میداد. برای ما که بیش از یه سال و نیم شقاوت و درنده خویی بعثیا رو با تموم وجودمون لمس کرده بودیم چیز عجیب و غریبی نبود که صدامی که سالها علَم صلحخواهی رو بلند کرده بود حالا که ایران خواهان صلح شده بود، اینجوری دوباره شعله جنگ رو توی تمامی جبههها روشن کنه.
با شروع عملیاتهای عراق که به نام «توکلنا علیالله» نامگذاری شده بود و تا چهار مرحله ادامه یافت، موجی از نگرانی در چهره بچهها دیده میشد.
این عملیات تا یه ماه ادامه داشت و عراق موفق شده بود شهر فاو و جزایر مجنون رو بازپس بگیره و در محور زبیدات و خرمشهر هم پیشرویهایی به سمت ایران داشت و مناطق وسیعی رو از جنوب مجددا تصرف کرد که با مقاومت و پایمردی رزمندههای اسلام متوقف شد. همزمان با عملیات ارتش عراق در جنوب، منافقین هم حملاتی رو در غرب آغاز کردن که آخرین و مهمترین اونا عملیات "فروغ جاویدان" در منطقه اسلام آباد با پوشش و حمایت نیروی هوایی عراق بود.
روز چهارم مرداد سال ۱۳۶۷سیمای منافقین خبر از عملیات بسیار بزرگ و گستردهای در مرز قصرشیرین و تصرف شهرای قصرشیرین، سرپل ذهاب،کرند و اسلام آباد و پیشروی به سمت کرمانشاه داد و اعلام کرد بهزودی تهران رو فتح میکنن و رژیم آخوندی سرنگون میشه، ولی بعد از یه روز کاملا سکوت کردن و دیگه صحنهای از عملیات رو نشون نداد و خبری از عملیات منعکس نشد. چند روز سیمای منافقین در سکوت گذشت و برنامههای عادی خودش رو نشون میداد. برای ما محرز شد که اینا شکست سختی خوردن و در یه حالت سردرگمی و بُهت قرار دارن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۶۸)
💢شکست منافقین و وضعیت جدید اردوگاه💢
یکی از بچههای قوچان بنام رمضانِ جوان از من پرسید فلانی بنظرت چی شده؟. چرا تلویزیون منافقین هیچ خبری از عملیات رو منعکس نمیکنه. گفتم رمضان اگه غلط نکنم اینا باید شکست سختی خورده باشن.
گفت: چطور؟ گفتم: خودت دیدی عملیاتهای قبلی رو تا چند هفته با آب و تاب و تمامِ جزيیات پخش میکردن و از این عملیات که میگفتن بزرگترین عملیاتشون در طول جنگ بوده هیچی نمیگن و خفقان گرفتن.
بعد از یه هفته سکوتِ مطلق بالاخره زبون باز کردن و با اعلام کشته شدن هزار نفر از افرادشون مدعی شدن که ۵۵ هزار نفر از پاسدارها و بسیجیا رو کشته و زخمی کردن و نه اسیری رو نشون دادن و نه منطقهای که فتح شده باشه. فقط چند صحنه جزئی و تکراری از روز اول و پیشروی اولیه رو نشون میدادن.
همه شواهد حاکی از شکست و اضمحلال اونا داشت. بعد از چند ماه که اسرای جدید وارد اردوگاه شدن و اخبار جنگ رو به ما دادن، تازه فهمیدیم که حدس ما درست بوده و منافقین بدون هیچ موفقیتی و با تلفات سنگین شکست خوردن و سازمان منافقین از هم متلاشی شده و خیلی از سرانشون کشته شدن.
توی اون شرایط که منافقین دستشون به خون هزاران رزمنده در جبهه آلوده بود و هر روز شاهد رجزخونیهاشون علیه انقلاب توی برنامههای تلویزیونی بودیم و میشنیدیم که بدتر از بعثیا با اسرا رفتار میکنن، خبر هلاکت و نفلهشدن دستهجمعی هزاران منافق واقعا تسکیندهنده و لذتبخش بود.
در اون روزها اونقدر شاد و شنگول بودیم، انگار یادمون رفته بود دو ساله در بدترین شرایط داریم زندگی میکنیم و معلوم نیست چقدر دیگه باید اینجا بمونیم و زجر بکشیم؟.
همینکه با چشمهای خودمون لیست بلند بالای سران سازمان رو که به درک واصل شده بودن در سیمای منافقین میدیدیم و خبری از خوشحالی و رجزخونیشون نبود، انگار تموم دنیا رو بهمون دادن.
جنگ نظامی بین ایران و عراق با شکست منافقین و ناکام ماندن ارتش عراق در رسیدنش به اهداف شوم، بواسطه رشادت و پایمردی رزمندگان اسلام، تموم شد. ایران با انجام عملیاتهای حساب شده مانند بیتالمقدس هفت مانع پیشروی عراق شد و اونا رو ناچار کرد تا از بسیاری از مناطقی که تصرف کرده عقبنشینی کنن.
تنها دستاورد ارتش عراق تعداد بالای اسرایی بود که گرفته بودن و در این یه ماه تونستن حدود ۲۰ هزار نفر رو اسیر کنن که به اندازه کل اسرای ایرانی در طی ۸ سال جنگ بود.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿
قسمت:(۱۶۹)
💢آغاز مذاکرات و امیدواری به آزادی💢
نهایتا عراق در تاریخ ۲۹ تیرماه ۱۳۶۷ آتشبس رو پذیرفت و بهدنبالش مذاکرات مستقیم بین ایران و عراق آغاز شد. با شروع مذاکرات، دوباره امیدواری به بچهها برگشت و وضعیت جدیدی در اردوگاه تکریت ۱۱ بوجود اومد. با برقراری آتشبس و شروع مذاکرات مستقیم بین ایران و عراق همه تصور میکردیم چند روز دیگه تبادل اسرا شروع میشه و ما برمیگردیم ایران.
خیلیها خودشون رو برای ایران و اینکه چجوری با خونوادههاشون مواجه بشن آماده میکردن.
حرف و حدیثها همه در باره آزادی و وطن بود. اینکه هوایی برمیگردیم یا زمینی! روزی چند نفر تبادل میشن و الان وضع و اوضاع ایران چجوریه؟.
هر کسی توی ذهنش نقشهها میکشید. عدهای به فکر ازدواج بودن و عدهای ادامهتحصیل در دانشگاه و حوزه و اونایی که بیکار بودن دنبال شغل مناسب برای خودشون میگشتن وخلاصه فکر و ذکر فقط آزادی بود و ایران.
لبها همه خندون و چهرهها بشاش و منتظر. غلغله و شور عجیبی بوجود اومده بود. یه عده هم میگفتن همینکه سوار هواپیما شدیم جاسوسا و خائنها رو از پنجره هواپیما پرت میکنیم پایین.
راستش تا اون روز سوار هواپیما نشده بودیم و تصور دیگهای از هواپیما داشتیم. چیزی شبیه هلیکوپترهای نظامی که تو جبههها سوار شده بودیم. آزادی رو توی چند قدمی خودمون میدیدیم و میگفتیم همینکه پامون به خاک ایران رسید همه به سجده بیفتیم و خاک وطن رو ببوسیم. امیدوار بودیم با ورودمون به ایران، اتفاق بدی برای خونوادهمون نیفتاده باشه و همه سالم و سلامت تو جشن آزادیمون شرکت کنن.
هر روز تلویزیون عراق با آب و تاب جلسات مذاکرات مستقیم بین هیئتهای ایرانی و عراقی رو نشون میداد و اوایل جلسات در سطح معاونین وزرای خارجه بود و از طرف ایران محمدجواد لاریجانی در مذاکرات بعنوان نماینده ایران شرکت میکرد. بعدا سطح مذاکرات رو به وزرای خارجه ارتقا دادن و آقای دکتر ولایتی با یه هیات و از طرف عراق هم طارقعزیز وزیر خارجه با یه هیات روبرو هم مینشستن و مذاکره میکردن. طارق عزیز مغرورانه همیشه یه سیگار برگ گوشه لبش بود و پوک میزد. ولایتی هم که دائم لبخند میزد.
مذاکرات طولانی شد و هر روز یه مشت حرف بینتیجه رد و بدل میشد و هیچ نتیجه محسوسی مشاهده نمیشد.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿
قسمت:(۱۷۰)
💢بازسازی روحی- روانی 💢
بعد از اینکه مشخص شد مذاکرات هیچ نتیجهای نداره، سختترین شرایط بحرانی از نظر روحی در بین ما ایجاد شده بود.
گر چه کتک و شکنجه به شدت سال اول نبود، ولی از نظر روحی همه بهشدت تحت فشار بودیم. لازم بود این بحران تا آثار ناگوارش رو بر جا نمیگذاشت، خاتمه پیدا میکرد.
جز توسل و معنویت راهی دیگه برای غلبه بر این بحران روحی وجود نداشت. مجددا مباحث صبر و استقامت و اجر صابران رونق گرفت و هر کسی سعی میکرد خودش و دیگران رو با این دسته از آیات و روایات تسکین بده. بالاخره بعد از مدت کوتاهی بحران روحی و مشغله ذهنیِ بچهها فروکش کرد و سعی کردیم تا زمانی که اینجا هستیم و هر چند سال دیگه طول بکشه، بهترین شرایط رو برای خودمون خلق کنیم. سعی کردیم از عمر و جوانیمون برای رشد و اعتلای علمی و عقیدتی استفاده کنیم.
سعی کردیم امیدهای کاذب رو از خودمون برانیم و همچنان به فضل و کرم حضرت دوست دلخوش کنیم. راضی شدیم به رضای خدا. بیاد آوردیم که ما برای چه پا به جبهه گذاشتیم.
امام فرموده بود چه پیروز بشیم و چه شکست بخوریم در هر حال پیروزیم و به تکلیف عمل کردهایم.
بهیاد آوردیم که نتیجه جهاد و استقامت یکی از اِحدی الحُسنَیین(پیروزی یا شهادت) است و دل به خالق وسایل بستیم و تسلیم رضا و تقدیر الهی شدیم و منتظر نظر خاصِ او ماندیم.
خدایی که تا اینجای کار دستمون رو گرفته بود و از میون هزاران تیر و ترکش و کابل و چوب و شکنجههای فراوون سالم بیرون آورده بود.
خدایی که به ما ثبات قدم داده بود و در بدترین و سختترین شرایط کمکِمون کرده بود تا ایمانِمون رو از دست ندیم، لذا آموزش و تعلیم و تعلم در دستور کار قرار گرفت و در حالزیستن، شادماندن و واقعگرایی بهجای ایدهآل فکرکردن و قنبرکزدن و غصهخوردن شد استراتژی ما در ادامه راه و خدا هم دستمون رو گرفت و وضعیت به حالت عادی برگشت و حتی بهتر از اول هم شد.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿
قسمت:(۱۷۱)
💢دومین تبعید در اسارتگاه💢
طبق سنت نامبارک بعثیا، بازم نوبت به یه جابجایی و تبعید دیگه فرا رسید. بعد از اینکه حدود یه سال و نیم در بند سه(آسایشگاههای ۷ و۸) بودم در مرداد ماه سال ۱۳۶۷ یه روز بهصورت ناگهانی اومدن داخل آسایشگاهها و اسم تعدادی رو خوندند و گفتن وسایل و پتوهاتون رو جمع کنید، قراره جای دیگهای برید. بازم جابجایی و تبعید!
انگار سقف آسمون رو سرم خراب شده بود. از قبل جاسوسا و مسئول آسایشگاههایی که با بعثیا همکاری میکردن ، اسمی تبعیدیا رو داده بودن. طبق معمول اسم نازنین😉 بنده هم در بین تبعیدیا بود. منرو ناصر-همون خائن و جلاد معروف- که همیشه با هم سر شاخ بودیم معرفی کرده بود. ناصر همیشه پیِ فرصتی میگشت که از شر من و چند نفر دیگه برای همیشه خلاص بشه.
اسمها خونده شد و چارهای جز بستن بار و بندیلمون و خداحافظی با بچهها نبود. توی این مدت دوستان زیادی پیدا کرده بودم و خیلی از برنامهها رو با هم داشتیم.
از حفظ قرآن گرفته تا برخی کلاسها و آموزشها.
زمانی که داشتیم میرفتیم، وقت هواخوری شد و بچههای آسایشگاهای ۷ و ۸ و ۹ اومدن داخل محوطه مشغول قدم زدن شدن.
جوهر محمدیان که بچه اسلام آباد و همزبونم بود و آسایشگاه ۹ بود و اکثر اوقات هواخوری با هم بودیم و قدم میزدیم و مثل داداش بزرگترم بود، تا متوجه شد من هم جزو اخراجیا هستم اومد بغلم کرد و با دو تا دستاشو به گردنم چسبید و مثل مادری که بچهاش جلو چشمش مرده باشه گریه میکرد و شُرشر اشک میریخت. دلم داشت آتیش میگرفت. جوهر خیلی به من وابسته شده بود و منم عجیب بهش علاقه داشتم. خیلی نترس و مقاوم بود. در جبهه بارها زخمی شده بود و بخشی از روده هاش رو برداشته بودن و توی شکمش روده پلاستیکی داشت. با داشتن زن و سه تا بچه و وضعیت وخیم جسمی، باز هم دل از جبهه نکنده بود و این بارِ آخری توی یه عملیات گشتی شناسایی در منطقه غرب اسیر منافقین شده بود و اونام تحویلشون داده بودن به عراقیا.
هر چه التماس کرد که به اون هم اجازه بدن با من بیاد قبول نکردن و از هم جدا شدیم. صحنههای جدایی اسرا دقیقا مثل شبهای عملیات در جبهه بود که بچهها با چه عشقی همدیگه رو در آغوش میکشیدن و حلالیت میطلبیدن و گریه میکردن. اینم یه نوع دلکندن بود و هیچکس نمیدونست آیا آیندهای وجود داره یا نه.
یه بار دیگه همدیگه رو میبینیم یا دیدار به قیامت میفته! کمکم بقیه دوستان هم اومدن و برخی آهسته اشک میریختن. بالاخره از دوستانی که بهشدت با هم مانوس شده بودیم جدا شدیم و دستهی اخراجیا به سمت بند یک حرکت کرد. خیلی دور نبود .حداکثر دویست متری بیشتر فاصله نبود. با حسرت نگاه به عقب می کردیم، انگار داشتن میبردنمون پای چوبه دار. خداحافظ دوستان عزیز ، انشاءالله وعده دیدار به ایران یا به قیامت.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿
قسمت:(۱۷۲)
💢تبعیدیها در آغوش یاران جدید💢
با دلی گرفته و چهرهای مغموم و چشمی گریان وارد بند یک شدیم. یه تعداد هم از بند چهار آورده بودن. تعدادی از بند یک و دو هم جدا کرده بودن و جای ما بُرده بودن. بعد از ساعاتی توقف در محوطه بین بند یک و دو، بالاخره تبعیدیهای بندِ سه و چهار رو بین شش تا آسایشگاه بند یک و دو تقسیم کردن و من به آسایشگاه یک از بند یک داده شدم. طبق رسم و رسوم اسارت، تعدادی از بچهها به استقبال ما اومدن و خوشآمد گفتن، در آغوش کشیدن و دلداری دادن. دیگه همه با تلخیهای جابجایی و جداشدن ناگهانی از دوستان قدیمی آشنا بودن و میدونستن الان ما تو چه وضعیت نابسامان روحی روانی هستیم.
گریههای جوهر هنوز جلو چشمام بود و آزارم میداد.
هر آسایشگاه ۱۰ گروه داشت و بچهها به گروهای ۱۰و ۱۲ نفره تقسیم شده بودن که با هم و داخل یه ظرف غذا میخوردن.
مسئول آسایشگاه پرویز شیررسولی از بچههای کرمانشاه بود. گرایش به منافقین داشت، اما این رو پیش بچهها بروز نداده بود و طوری مزورانه رفتار کرده بود که بچههای آسایشگاه ازش راضی بودن. این قضیه رو فقط من میدونستم اونم بخاطر اطلاعاتی بود که جوهر محمدیان و حیدر ارباب پور در بارهش به من داده بودن.
جوهر میگفت وقتی اسیر شدیم این پرویز و یکی دیگه ما رو لو داده بود و از عراقیا تقاضای پناهنده شدن به منافقین کرده بود، ولی بعثیا ترتیب اثر نداده بودن و با بقیه فرستاده بودنش اردوگاه. تعجب میکردم چطور تونسته بود بچهها رو فریب بده و خودش رو توی دلشون جا بزنه. م دونستم یه روزی زهرش رو خالی میکنه. با تعدادی از بچههای شاخص حرف زدم و ماهیت اونو براشون شرح دادم، ولی باورشون نشد و میگفتن در این مدتی که ارشد آسایشگاه بوده با بچهها کنار اومده و خوشرفتاری کرده. دیدم بیفایده است و زمان میخواد تا اینا به ماهیت اصلیش پی ببرن. چند نفر هم نوچه دور و بر خودش جمع کرده بود و پیش عراقیا هم خرش میرفت. لذا بدون اینکه باهاش سرِشاخ بشم سعی کردم که بدون ایجاد حساسیت و تنش باهاش رفاقتگونه رفتار کنم و زمینه رو برای مسائل فرهنگی آماده کنم. بچههای گروه یک که اکثرا اصفهانی بودن منو بردن پیش خودشون و شدم همسفره اونا.
خیلی بچههای باصفا و مؤمنی بودن. همه اهل حال و معنویت. سرشون تو دعا بود و حفظ قرآن و بحثای مذهبی. خیلی شبها برای گرفتن روزه مستحبی و نماز شب پا میشدن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۷۳)
💢 انس با قرآن💢
با ورودم به بند یک و جداشدن از دوستانی که یه سال و نیم بهشون عادت کرده بودم، دل و دماغی برام نمونده بود که حفظ قرآن رو ادامه بِدم. لذا تصمیم گرفتم چند ماهی نصف قرآن رو که بند سه حفظ کرده بودم رو مرور کنم و تثبیت بشه. روزی چند جزء رو مرور میکردم و بیشتر وقتم رو اختصاص داده بودم به مرور قرآن، ولی در عین حال می دیدم اینجا زمینه برای فعالیت فرهنگی و کلاسداری مناسبتره.
همزمان با آمدن من به بند یک و آسایشگاه یک، چند نفر از بند چهار هم تبعید شده بودن اینجا که از شاخصترین اونا صادق(نادر) دشتیپور و رحیم قمیشی بودن.
یه روحانی خیلی معنوی و متهجد هم بهنام محمد خطیبی بود که بچهها خیلی بهش ارادت داشتن و مورد احترام همه بود.
یه مداح خوش صدا هم از بچههای تهران داشتیم که اسمش نعمت دهقانیان بود. احساس کردم با این جمعی که تو آسایشگاه یک هست خیلی راحت میشه یه سری برنامهریزیها رو انجام داد تا بچهها بیشتر از وقتشون استفاده کنن.
بعد از مدتی هم یکی از بچههای طلبه بنام عبدالکریممازندرانی که مدتی بیمارستان بستری بود وارد آسایشگاه یک شد و خیلی علاقمند به فعالیتهای فرهنگی بود.
با اومدن عبدالکریم شدیم یه زوج فرهنگی و تصمیم گرفتیم مشترکا یه سری کارها رو مدیریت کنیم و با همکاری نادر(صادق) و رحیم و مشورت آقای خطیبی شور و نشاطی بین بچهها بهوجود بیاد و با مشغول شدن به یه سری فعالیتهای جمعی و مفید دچار گوشهگیری و فکر و خیالات نشن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۷۴)
💢فیلم هندی💢
یکی از مشکلات همیشگی ما بحث ترانهها، رقص و فیلمای هندی ناجور بود که از تلویزیون عراق پخش میشد و برای جوِ معنوی آسایشگاه یه وصله ناجور بود. بگذریم از ماههای اول که اجبار بود و بخاطر همین نگاه نکردن خیلی از بچهها کابل خوردن و اذیت شدن، ولی بعدها که اجباری در دیدن هم نبود، باعث آزار روحی برای بچهها بود.
واقعا اکثریت قاطع اسرای ایرانی در حال و هوای دیگه سیر میکردن و با اینجور چیزها بیگانه بودن.
بیشتر برنامههای تلویزیونِ عراق حرام و مخالف شرع و عفت عمومی بود.
آنها هیچ حد و مرزی در بیحیایی نداشتن و از طرفی ما رو مجوس و مشرک میخوندن.
گرچه روحیات عالی و حالات معنوی بچهها و اشتغالشون به دعا، قرآن و شب زندهداری آنقدر بالا بود که اصلا اعتنایی به اینجور چیزها نداشتن و تحت تاثیر قرار نمیگرفتن، ولی در عین حال از اینکه میدیدم در محیطی زندگی میکنیم که حتی اختیار خاموش و روشن کردن تلویزیون رو هم نداشتیم و گاهی ناخوداگاه چشممون به این صحنهها میافتاد برامون زجرآور بود.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms