🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿
قسمت:(۱۷۲)
💢تبعیدیها در آغوش یاران جدید💢
با دلی گرفته و چهرهای مغموم و چشمی گریان وارد بند یک شدیم. یه تعداد هم از بند چهار آورده بودن. تعدادی از بند یک و دو هم جدا کرده بودن و جای ما بُرده بودن. بعد از ساعاتی توقف در محوطه بین بند یک و دو، بالاخره تبعیدیهای بندِ سه و چهار رو بین شش تا آسایشگاه بند یک و دو تقسیم کردن و من به آسایشگاه یک از بند یک داده شدم. طبق رسم و رسوم اسارت، تعدادی از بچهها به استقبال ما اومدن و خوشآمد گفتن، در آغوش کشیدن و دلداری دادن. دیگه همه با تلخیهای جابجایی و جداشدن ناگهانی از دوستان قدیمی آشنا بودن و میدونستن الان ما تو چه وضعیت نابسامان روحی روانی هستیم.
گریههای جوهر هنوز جلو چشمام بود و آزارم میداد.
هر آسایشگاه ۱۰ گروه داشت و بچهها به گروهای ۱۰و ۱۲ نفره تقسیم شده بودن که با هم و داخل یه ظرف غذا میخوردن.
مسئول آسایشگاه پرویز شیررسولی از بچههای کرمانشاه بود. گرایش به منافقین داشت، اما این رو پیش بچهها بروز نداده بود و طوری مزورانه رفتار کرده بود که بچههای آسایشگاه ازش راضی بودن. این قضیه رو فقط من میدونستم اونم بخاطر اطلاعاتی بود که جوهر محمدیان و حیدر ارباب پور در بارهش به من داده بودن.
جوهر میگفت وقتی اسیر شدیم این پرویز و یکی دیگه ما رو لو داده بود و از عراقیا تقاضای پناهنده شدن به منافقین کرده بود، ولی بعثیا ترتیب اثر نداده بودن و با بقیه فرستاده بودنش اردوگاه. تعجب میکردم چطور تونسته بود بچهها رو فریب بده و خودش رو توی دلشون جا بزنه. م دونستم یه روزی زهرش رو خالی میکنه. با تعدادی از بچههای شاخص حرف زدم و ماهیت اونو براشون شرح دادم، ولی باورشون نشد و میگفتن در این مدتی که ارشد آسایشگاه بوده با بچهها کنار اومده و خوشرفتاری کرده. دیدم بیفایده است و زمان میخواد تا اینا به ماهیت اصلیش پی ببرن. چند نفر هم نوچه دور و بر خودش جمع کرده بود و پیش عراقیا هم خرش میرفت. لذا بدون اینکه باهاش سرِشاخ بشم سعی کردم که بدون ایجاد حساسیت و تنش باهاش رفاقتگونه رفتار کنم و زمینه رو برای مسائل فرهنگی آماده کنم. بچههای گروه یک که اکثرا اصفهانی بودن منو بردن پیش خودشون و شدم همسفره اونا.
خیلی بچههای باصفا و مؤمنی بودن. همه اهل حال و معنویت. سرشون تو دعا بود و حفظ قرآن و بحثای مذهبی. خیلی شبها برای گرفتن روزه مستحبی و نماز شب پا میشدن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۷۳)
💢 انس با قرآن💢
با ورودم به بند یک و جداشدن از دوستانی که یه سال و نیم بهشون عادت کرده بودم، دل و دماغی برام نمونده بود که حفظ قرآن رو ادامه بِدم. لذا تصمیم گرفتم چند ماهی نصف قرآن رو که بند سه حفظ کرده بودم رو مرور کنم و تثبیت بشه. روزی چند جزء رو مرور میکردم و بیشتر وقتم رو اختصاص داده بودم به مرور قرآن، ولی در عین حال می دیدم اینجا زمینه برای فعالیت فرهنگی و کلاسداری مناسبتره.
همزمان با آمدن من به بند یک و آسایشگاه یک، چند نفر از بند چهار هم تبعید شده بودن اینجا که از شاخصترین اونا صادق(نادر) دشتیپور و رحیم قمیشی بودن.
یه روحانی خیلی معنوی و متهجد هم بهنام محمد خطیبی بود که بچهها خیلی بهش ارادت داشتن و مورد احترام همه بود.
یه مداح خوش صدا هم از بچههای تهران داشتیم که اسمش نعمت دهقانیان بود. احساس کردم با این جمعی که تو آسایشگاه یک هست خیلی راحت میشه یه سری برنامهریزیها رو انجام داد تا بچهها بیشتر از وقتشون استفاده کنن.
بعد از مدتی هم یکی از بچههای طلبه بنام عبدالکریممازندرانی که مدتی بیمارستان بستری بود وارد آسایشگاه یک شد و خیلی علاقمند به فعالیتهای فرهنگی بود.
با اومدن عبدالکریم شدیم یه زوج فرهنگی و تصمیم گرفتیم مشترکا یه سری کارها رو مدیریت کنیم و با همکاری نادر(صادق) و رحیم و مشورت آقای خطیبی شور و نشاطی بین بچهها بهوجود بیاد و با مشغول شدن به یه سری فعالیتهای جمعی و مفید دچار گوشهگیری و فکر و خیالات نشن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۷۴)
💢فیلم هندی💢
یکی از مشکلات همیشگی ما بحث ترانهها، رقص و فیلمای هندی ناجور بود که از تلویزیون عراق پخش میشد و برای جوِ معنوی آسایشگاه یه وصله ناجور بود. بگذریم از ماههای اول که اجبار بود و بخاطر همین نگاه نکردن خیلی از بچهها کابل خوردن و اذیت شدن، ولی بعدها که اجباری در دیدن هم نبود، باعث آزار روحی برای بچهها بود.
واقعا اکثریت قاطع اسرای ایرانی در حال و هوای دیگه سیر میکردن و با اینجور چیزها بیگانه بودن.
بیشتر برنامههای تلویزیونِ عراق حرام و مخالف شرع و عفت عمومی بود.
آنها هیچ حد و مرزی در بیحیایی نداشتن و از طرفی ما رو مجوس و مشرک میخوندن.
گرچه روحیات عالی و حالات معنوی بچهها و اشتغالشون به دعا، قرآن و شب زندهداری آنقدر بالا بود که اصلا اعتنایی به اینجور چیزها نداشتن و تحت تاثیر قرار نمیگرفتن، ولی در عین حال از اینکه میدیدم در محیطی زندگی میکنیم که حتی اختیار خاموش و روشن کردن تلویزیون رو هم نداشتیم و گاهی ناخوداگاه چشممون به این صحنهها میافتاد برامون زجرآور بود.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿
قسمت:(۱۷۵)
💢ماجراجویی با فیلم سوپر💢
یکی از برنامه های مفتضح و شکستخورده بعثیا آوردن فیلم سوپر و غیراخلاقی و اجبار افراد به نگاه کردن بود. یه روز یه دستگاه تلویزیون بزرگ و یه دستگاه ویدیو آوردن بند یک و هر سه آسایشگاه بند رو جمع کردن توی آسایشگاه ۲ و بعد از کلی منتگذاری گفتن که سیدالرئیس صدامحسین دستور داده اوقات فراغت رو با دیدن فیلمهای جذاب پر کنیم و امروز ما بخاطر شما این امکاناترو فراهم کردیم که شما از دیدن این فیلم لذت ببرید و از این به بعد همیشه برای شما از اینگونه برنامهها اجرا میکنیم که کمتر به فکر خونواده بیفتید و غصه بخورید.
ما میدونستیم که گربه برای رضای خدا موش نمیگیره و پشت این تبلیغات باید یه هدف شوم نهفته باشه.
اولش فکر نمیکردیم اینا اینقدر وقیح باشن که فیلم مستهجن و غیراخلاقی رو بیارن و نمایش بِدن.
ولی وقتی که چند دقیقه از یه فیلم اکشِنِ رزمی گذشته بود، دیدیم که صحنههای غیراخلاقی داره و اعتراض کردیم که ما اینجور فیلمها رو نمیخوایم.
گفتن که اجباره و باید نگاه کنید. گفتیم اگه بخاطر پرکردن اوقات فراغت و لذتبردن ماست، که ما از اینجور چیزها لذت نمیبریم و حروم میدونیم.
چند نگهبان دمِ در گذاشتن و در رو بستن. اکثر بچهها سر رو پایین انداخته بودن و نگاه نمیکردن و شروع کرده بودیم به اعتراض و سر وصدا.
دیدن اینجوری نمیشه. گفتن خیلی خوب به درک! هر که نمیخواد ببینه بیاد بره بیرون ولی دمِ در اسامی کسانیکه خارج میشن بهعنوان متخلف نوشته میشه و بعدا بحسابشون میرسیم. تعدادی ترجیح دادن که برای خودشون دردسر پیش نیارن رو و همونجا سرشون پایین انداختن و نگاه نمیکردن. تعدادی بلند شدیم و پیش خودمون گفتیم هر چه بادا باد میریم بیرون و استدلالمون این بود که اگه امروز سفت و محکم نایستیم، اینا تبدیلش میکنن به یه برنامه دائمی و همیشه تا آخر اسارت باید با این گرفتاری و شکنجه روحی مواجه بشیم.
خوشبختانه تعداد قابل توجهی بلند شدن و بعد از اینکه اسامیمون رو نوشتن رفتیم بیرون توی هواخوری قدم زدیم.
این اقدام سبب شد که بعثیا به این نتیجه برسن که ادامه این کار باعث تنش و تشنج شده و دیگه تکرار نکردن و فیلمی به اردوگاه ۱۱ نیاوردن.
بعدها همین تعداد بعلاوه چند نفر دیگه دیگه به اردوگاه بعقوبه تبعید شدیم.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت(۱۷۶)
💢 سرزندگی و نشاط💢
در بند یک و آسایشگاه ما دو تیپ افراد وجود داشت. اکثریتی که بچههای مذهبی و علاقمند به فعالیتهای علمی و فرهنگی خصوصا کلاسهای قرآنی و دینی بودن و اقلیتی در حد پنج، شش نفر که با هرگونه فعالیت فرهنگی مخالفت میکردن و اون رو خطرناک میدونستن و میگفتن ما اسیر هستیم و نباید کاری بکنیم که بعثیا حساس بشن. اینا اسارت رو به معنای تسلیم شدن مطلق، خاموشی و گوشهگیری برای خودشون معنا کرده بودن و علیرغم اینکه بعضی از اونا نماز هم میخوندن، ولی با فعالیتهای عمومی مخالف بودن. مدیریت آسایشگاه هم دست اینا بود و هر وقت بحث کلاس و فعالیت فرهنگی و عقیدتی میشد به بهانۀ این که اینجور کارها گزک دست دشمن میده و باعث اذیت و آزار بچهها میشه مخالفت و کارشکنی میکردن. البته اکثر اینا بچههای خوبی بودن که غرض و مرضی نداشتن، ولی تحت تاثیر افکار پرویز قرار داشتن که اساساً میانه خوشی با فعالیت فرهنگی نداشت و هوادار منافقین بود و مشکلاتی رو پیش آورد و با جمعی به منافقین پناهنده شدن که بعدا داستانش رو مفصل توضیح میدم.
این مشکلات باعث شده بود که دست بچههای فعال بسته بشه و نتونن کار مفیدی انجام بدن. از طرفی اگه فعالیتی صورت نمیگرفت خیلی از افراد میرفتن تو لاکِ خودشون و غم و غصه میخوردن و دچار مشکلات روحی،روانی میشدن. ما یا باید دست رو دست میذاشتیم و تسلیم خواستۀ اقلیتی میشدیم که یا از روی ترس یا بیاعتقادی، مروجِ تسلیم و خمودی بودن یا باید کاری میکردیم که به صلاح و مصلحت جمع بوده و سبب رشد، بالندگی و سرزندگی اونا میشد و ما راه دوم رو انتخاب کردیم.
برای انجام کارِ مفید باید از خِرد جمعی استفاده میکردیم و با توجه به نبودن منابع، کتاب و امکانات میبایست از توانمندی و اندوخته ذهنی همه استفاده میشد. لذا دست بکار شدیم و برای حفظ روحیۀ بچهها و بهرهگیری بیشتر از فرصت و زمانی که اجباراً در اختیارمون بود، مسئله آموزش، تعلیم و تربیت و پر کردن اوقات فراغت با برنامههای مفید در دستور کارمان قرار گرفت.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین ا
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت(۱۷۷)
💢 شورای فرهنگی 💢
تصمیم گرفتیم یه شورای فرهنگی تشکیل بدیم و برنامهها رو با شَور و مشورت برنامهریزی و مدیریت کنیم. شورا تشکیل شد و برای این که مدیریت متمرکز بشه و تصمیم گیری راحتتر صورت بگیره، پیشنهاد دادم که یه نفر بشه مسئول فرهنگی آسایشگاه. با توجه به تجربه آقا رحیم، ایشان شد مسئول فرهنگی و قرار شد مسئول فرهنگی کارها رو با مشورت شورای فرهنگی مدیریت و اجرا بکنه. قرار گذاشتیم بدون اعتنا به نظر مسئول آسایشگاه، یه سری فعالیتها رو از کم شروع کنیم و به مرور گسترش بدیم. ابتدا برنامههای محدودی مثل اذان گفتن، قرائت و ترجمه روزانۀ قرآن و کلاس عمومی و تحلیل سیاسی آغاز شد. البته تمامی این کارها از نظر بعثیا ممنوع بود و مجازات شدید مثل سلول انفرادی و شکنجههای طاقت فرسا داشت، ولی از اونجایی که تا حدودی خیالمون ازداخل آسایشگاه راحت بود و میدونستیم زمینه جاسوس و خبرکشی وجود نداره با حفظ اصول ایمنی و گذاشتن نگهبان در دو طرف آسایشگاه این برنامهها اجرا میشد. گرچه بعد متوجه شدیم خبر بسیاری از این فعالیتها توسط یکی دو نفر از تیم پرویز به بعثیا داده شده بود و مشکلاتی رو برای تعدادی از افراد فعال ایجاد نمود که بعداً در جای خودش به اونا میپردازم.
یکی از برنامههای عقیدتی، فرهنگی، قرائت و ترجمه روزانه قرآن بود. هر روز بعد از بیدارباش و قبل از رفتن به هواخوری یه صفحه قرآن توسط یه قاری خونده میشد و طبق برنامه یکی از طلبهها مثل حقیر، محمد خطیبی و عبدالکریم مازندرانی ترجمه و مقدار مختصری توضیح داده می شد. این برنامه مورد استقبال بچهها قرار گرفت و آسایشگاه یک، روزش رو با انس با قرآن و تلاوت آیات الهی شروع میکرد. معمولاً برای اینکه ترجمه آیات بدون نقص انجام بشه گروه طلاب آسایشگاه با هم همفکری و مباحثه داشتن.
سید قاسم موسوی هم از سادات خوشصدا با صدای ملایم در اوقات سهگانه گوشهای از آسایشگاه میایستاد و اذان میگفت و برای اولین بار بعد از دو سال صدای اذان بهصورت زنده در اردوگاه طنینانداز شد. رحیم هم یکی دو هفته یه بار یه تحلیل از وضع و اوضاع رو ارائه میداد و من و مازندرانی هم مباحثی مانند تاریخ اسلام و شرح آیات و مسائل اعتقادی رو میگفتیم. مدتی کار به همین منوال ادامه داشت و شیرازه کار از دست ارشد آسایشگاه خارج شد و شور و اشتیاق و رقابت خاصی بین بچهها ایجاد شده بود.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۷۸)
💢توطئه ارشد آسایشگاه💢
بعد از چند ماه که فعالیتهای فرهنگی داشت اوج میگرفت و بچهها شُور و هیجان خاصی برای شرکت در کلاسها و سایر برنامهها از خودشون نشون میدادن، به یه مشکل بزرگ برخوردیم. ارشد آسایشگاه کنار رفت و یه آدم زمخت و بیمنطق بنام علی کُرده رو بجای خودش قرار داد و مسئول بند(افسر بعثی) هم اون رو بعنوان مسئول جدید آسایشگاه معرفی کرد و تأکید کرد که همه باید گوش بهفرمان ایشون باشن و اگه کسی باهاش همکاری نکنه، بهشدت تنبیه و مجازات خواهد شد.
ظاهرا گزارش همه فعالیتها و برنامهها رو به بعثیا داده بودن و پدیده زشتجاسوسی که مدتها بود ریشهکن شده بود، دوباره احیا شد.
علیکُرده حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت و بعنوان سرباز اومده بود و در اواخر جنگ اسیر شده بود.
بچهها میگفتن از فرقه اهل حقه(علیاللهی) و هیچ قرابت و تعلق خاطری به بچه بسیجیا نداشت.
در اولین روز از مسئولیتش بلند شد و گفت از این به بعد باید همه سرشون بهکار خودشون باشه و همه برنامهها و فعالیتهای فرهنگی و کلاسها تعطیله و کسی حق نداره کوچکترین کاری در این رابطه انجام بده و تهدید کرد با افراد متخلف بهشدت برخورد میشه و اونا رو به بعثیا معرفی میکنه.
اوضاع داشت از کنترل بچهها خارج میشد. یا باید تسلیم خواسته نامشروع اقلیتی نادان و ترسو میشدیم و تمام برنامه هایی که ماهها برای اونا زحمت کشیده شده بودیم کنار میذاشتیم و همه سر در گریبان خودشون میکردن و غصه میخوردن و یا این که باید کار دیگری میکردیم.
یه روزِ تمام سکوت و بهت بر آسایشگاه "۱" حاکم بود و از سناریویی که پرویز راه انداخته بود، بچهها بشدت عصبانی بودن و حالا همه داشتن پی به ماهیت اصلی این آدم میبردن. نمیشد دست رو دست گذاشت.
ادامه این شرایط باعث میشد افراد بفکر فرو برن و در خلوت و تنهایی خودشون دچار انواع مشکلات عصبی و روحی بشن. با چند نفر مشورت کردم که چه باید بکنیم؟ و چه تدبیری برای مشکلی که پیش اومده بیندیشیم؟ بعضی معتقد بودن که مدتی صبر کنیم تا اوضاع مجدداً عادی بشه و بعضی نظرشون این بود باید در مقابل اونا ایستاد و بدون اعتنا به عواقب این کار فعالیتهای خودمون رو ادامه بدیم. منم همین نظر رو داشتم.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۷۹)
💢 نبردِ نرم 💢
روز بعد با توکل برخدا سر صف آمارِ داخل آسایشگاه بلند شدم و بعد از مقدمهای کوتاه در باره ضرورت فعالیت و برنامههای فرهنگی و نقش اون در حفظ نشاط و سرزندگی بچهها، اعلام کردم ما نمیخوایم بین ما و ارشد آسایشگاه تنشی پیش بیاد و همه برادر و اسیر هستیم، ولی با توجه به خواستِ اکثریت، هر روز صبح کلاسی با عنوان تاریخ اسلام بصورت عمومی برگزار خواهم کرد و بدون این که اعتنایی به علیکُرده بکنم اولین جلسه رو با عنوان قضیه اصحاب فیل و ولادت پیامبر(صلیالله علیه و آله) آغاز کردم و با قرائت سوره فیل و اشاره به آیه «الم یجعل کیدهم فی تضلیل» بصورت تلویحی باطل شدن کید و نقشۀ مسئول قبلی و فعلی آسایشگاه و بعثیا برای متوقف کردن فعالیتها رو اعلام کردم. با این اقدام موجی از خوشحالی دوباره در بین بچهها ایجاد شد و قرار شد از روزهای بعد اذان و قرائت و ترجمه قرآن تداوم یافته و حتی بر حجم برنامهها افزوده بشه. این اقدام با حمایت قاطع بچهها همراه شد و باعث شد علیکُرده نتونه کاری بکنه و با این تصمیم بچهها در ظاهر مقابله نکرد.
با خنثی شدن این توطئه، مجددا و با قوت بیشتری برنامهها تداوم یافت و در جلسۀ شورای فرهنگی با پیشنهاد آقا رحیم و تایید بقیه دوستان، مسئولیت فرهنگی آسایشگاه به بنده سپرده شد. در حالی که تجربۀ کافی برای مدیریت برنامههای فرهنگی نداشتم، ولی از اون جایی که معتقد به کار تشکیلاتی و استفاده از خِرد جمعی بودم، سعی کردم از ظرفیت و استعداد همه افراد استفاده کنم و حتی با بچههای صاحبنظر در آسایشگاههای ۲ و ۳ هم مشورت میکردم و برای کیفی کردن فعالیتها از اونا مشورت میگرفتم. عبدالکریم مازندرانی بیشترین همفکری و مساعدت رو در این زمینه با من داشت و در واقع همۀ برنامهها رو با مشورت هم انجام میدادیم. از همه خواستم کمک کنن و هر کسی گوشهای از کارو بدست بگیره. یکی برنامهریزی کلاسا، یکی تشکیل گروه تئاتر، یک سرود، یکی مسابقات، یکی نشریه و یکی هم گروه خدمات و تهیه جوائز و به لطف خدا برنامههای متنوع و مفیدی اجرا میشد. یکی از کارای قشنگ بچهها این بود که رفتن با تیم پرویز و علی کُرده صحبت کردن و از اونا درخواست کردن که تو برنامهها مشارکت کنن و جوِ صمیمانه در بین همه(حزباللهی و غیر حزباللهی) بوجود بیاد و دوگانگی و اختلاف از بین بره. این حرکت مقدار زیادی اثر داد و تا حدودی اونا هم در برنامهها شرکت میکردن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۸۰)
💢تئاتر با تدابیر امنیتی💢
نه وسایل گریمی در کار بود و نه سالن و صحنهای برای اجرا و نه حتی دفتر و خودکاری برای سناریونویسی. با حداقل امکاناتِ ممکن که دفتر آن، کفِ سیمانی آسایشگاه و خودکارش یه تکه آجر یا کچ ساختمانی بود، امّا با همت و پشتکارِ تعدادی از افراد خوشذوق، سناریوهایی نوشته، تمرین و اجرا میشد که چیزی از تئأترهای دست اول ایران کم نداشت.
بچهها شعار ما میتوانیم رو در اسارت به خوبی آموخته بودن و باور داشتن که به اندازۀ امکانات کار کردن، صرفا راه و روش افراد ضعیف و بیاستعداده.
علی بختیاری از افراد خوشذوق در زمینه تئأتر بود. وقتی ازش خواستم که یه گروه تئاتر تشکیل بده و بچهها رو سرگرم کنه، بدون عذر و بهونه و نالیدن از نداشتن امکانات، با تلاش پیگیر و همت والا، گروهی رو تشکیل و آموزش داد. حداکثر کمکی که میتونستم بهش بکنم این بود که یه مداد بندانگشتی بهعنوان امانت در اختیارش قرار بدم که بتونه روی جلد سیگار سناریوش رو بنویسه و به بچهها آموزش بده.
چون این یه ذره مداد جوابگوی همه نیازهای ما نبود، فقط موارد ضروری رو با اون مینوشت و از کف آسایشگاه بهعنوان تختهسیاه استفاده میکرد و تا نگهبان عراقی رد میشد پتو رو روی اون میکشید. برای دلگرم کردن علی بختیاری خودمم شدم یکی از بازیگراش و توی یکی از تئأتراش نقش دادستان رو برعهده داشتم. با همون حداقل امکانات تا زمان تبعید ما به اردوگاه ۱۸ در شهر بعقوبه، سه تئاتر زیبا و جذاب با رعایت اصول امنیتی و گذاشتن نگهبان در دو طرف آسایشگاه اجرا شد. بعد از مدتی خودمم یه سناریو با عنوان «سکاکی»نوشتم و با کمک علی بختیاری اجرا کردیم که مورد استقبال بچهها قرار گرفت.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۸۱)
💢سرزندگی و نشاط💢
تعدادی از بچهها مشغول ساختن سرود و لطیفه بودن و گاهی بچهها رو با سرودهای طنز و لطیفههای خوشمزه مشغول و سرگرم میکردن. یه روز اینا دور هم جمع شدن و گفتن یه سرود خیلی جالب درست کردن. بچهها هم که منتظر همچین فرصتایی بودن همه شدن گوش و منتظر شنیدن سرودشون شدن. یه دونه انار، دو دونه انار، سه دونه انار تا ده دونه انار. بعدش یک کیلو انار،.... ده کیلو انار، یه سبد انار، یه فرقون انار، یه وانت انار، یه کامیون انار، و همین جوری تا یه کشتی انار .... ده کشتی انار.
دیگه بچهها داشتن از خنده روده بُر میشدن و یکی دو تا از نگهبانهای عراقی هم که پشت پنجره قدم میزدن و این سرود را شنیده بودن، بدون اینکه بفهمن اینا چی میگن خوششون اومده بود و بعضی وقتا میومدن پشت پنجره و از بچهها میخواستن سرود "یه دونه انار" رو براشون بخونن.
یه وقتایی هم یه لطیفۀ سرکاری رو همچین جدی میگفتن که همه فکر میکردیم چه چیز جالبی باید باشه، تازه آخرش میفهمیدیم سرِ کاریه و بچهها کلی میخندیدن. علیرغم همۀ سختیا، واقعاً بچهها، سرزنده بودن و هر که هر چه از دستش برمیومد برای شاد نگاه داشتن و خندوندن بقیه کوتاهی نمیکرد. باوری که به غلط برای بعضی از مردم پیش اومده، اینکه اسرای ایرانی مثل یه عده بچه یتیم، یه گوشه آسایشگاه قنبرک میزدن و سر تو لاک خودشون برده و هیچ تحرک و شادابی بین اونا وجود نداشته.
شاید در شکلگیری این باور سریالها و فیلمایی که در باره اسرا بصورت ناقص ساخته شده یا خودِ ما آزادهها که عمدتاً به شکنجه و مشکلات پرداختیم، بی تأثیر نبوده. بدون اغراق و صرفنظر از محنتهای بیپایان و شکنجههای طاقتفرسا، واقعاً محیط اسارت، یه فضای شاد و با طراوت و پر از امید بود و بهترین نشونۀ اون همین اجرای متعدد برنامههای طنز و سایر فعالیتها و برنامههای فرهنگی بود که روح امید رو در دل بچهها زنده نگه داشته و اینکه آینده رو روشن میدونستن. بعضی اوقات هم سرودهای بسیار پر محتوا اجرا میشد. البته همه این برنامهها کاملا مخفیانه و با گذاشتن مراقب و نگهبان در دو طرف آسایشگاهها انجام میشد، ولی گاهی هم غافلگیر میشدیم و کتک میخوردیم و گاهی هم نگهبانی عراقی نادیده میگرفت و رد میشد.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۸۲)
💢آقا جمال و بر و بچ 💢
یکی از ابتکارات بچهها که تا مدتی جذابیت خاصی داشت، نشریۀ مخفیانهای بود که به اندازۀ یه دفترچه جیبی با عنوان«آقا جمال و دوستان» تهیه و به افراد برای مطالعه داده میشد. جذابیتش این بود که اوّلین نشریه دستساختِ بچهها در کمال محدودیت و با امکانات صفر بود که به زیبایی تهیه میشد و مطالب متنوع از جوک و لطیفه تا حدیث و داستان و حکایت کوتاه و درسهای اخلاقی و تحلیل سیاسی و معما داشت. و هیچکس نمیدونست این آقا جمال کیه!. شاید جالبه بدونید کاغذ و قلمش چگونه تهیه میشد و مطالبش از کجا میومد؟!
کاغذ این نشریه از جلد بستههای سیگار و لایههای نازک جلد پاکت پودر لباسشویی تهیه میشد و با نخ و سوزن به هم دوخته میشدن. برای تهیه لایههای کاغذ، پاکت پودرها که خالی میشد، شب تا صبح اونا رو داخل آب قرار میدادیم و روز بعد با ظرافت خاصی چند لایه نازک از اون جدا میکردیم و طوری که بعثیا نفهمن جلوی آفتاب قرار میدادیم تا لایهها خشک بشه و با گذاشتن زیر پتوها صاف میشد. معمولاً از هر تکه پاکت پودر، پنج، شش لایۀ نازک تهیه میشد و برای نشریه، مورد استفاده قرار میگرفت. برای نوشتن هم از مدادهای بندانگشتی که از کار نقاشها جا میموند و برای اونا قابل استفاده نبود و یا از تکههای لوله شدۀ سرب که کارگرها از بیرون با خودشون میاوردن و بصورت قاچاقی تحویل مسئول فرهنگی آسایشگاه میشد، برای نوشتن استفاده میکردیم.
یه مداد بندانگشتی در اردوگاه ما که همه چیز ممنوع بود به اندازه یه گنج، ارزشمند بود و از طرفی از هر کسی گرفته میشد جرمی سنگین به حساب میومد که به سلول انفرادی و شکنجههای سخت منتهی میشد. لذا در نگهداری اون بشدت دقت میکردیم. در آسایشگاه یکی از این مدادهای بند انگشتی در اختیار من بود و مثل جانِ شیرین ازش محافظت میکردم و وقتی کار نوشتن تموم میشد داخل خمیر دندانم قرار میدادم که در وقت تفتیشِ بعثیا لو نره. لو رفتن یه مداد علاوه به خطر افتادن جان خود فرد، چند نفر نقاش که داشتیم رو هم به درد سر و زیر شکنجه مینداخت چون بعثیا میفهمیدن کار اوناس و غیر از نقاشها احدی دیگه، مداد در اختیار نداشت.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۸۳)
💢هزار پیشه اسارت💢
از فعالیتهای دیگهای که در اردوگاه ۱۱ تکریت از جمله آسایشگاه ما که بسیار جذاب، مفید و در عین حال خطرناک بود، بحث تحلیل اوضاع و تشریح اون بهصورت سخنرانی کوتاهِ پنج تا ده دقیقهای بود که بعضی از بچهها با بررسی اخبار تلویزیون عراق و دو روزنامه عربی و انگلیسی و شمِ سیاسی خودشون گاهی اوضاع رو به گونهای امیدوارکننده تحلیل میکردن. گاهی چند نفر همفکری میکردن و نتیجه بحث و تبادل نظرشون میشد یه تحلیل که برای همه بیان میشد.
برای جمعآوری خبر هم منابع ما، تلویزیون عراق، نشریه هفتگی منافقین، برخی خبرهای جسته و گریختۀ سربازهای عراقیِ مورد اعتماد و اسرای تازه بود.
ارتباط ما با جهان خارج بطور کامل قطع بود و در این چهار سال همینها منابع خبری ما بودن که گاهی از برآیند اینا بچهها خبرها و تحلیلهایی رو به اطلاع بقیه میرسوندن.
برنامه جذاب دیگه،مسابقات فرهنگی بود. شاید کمترین برنامهای به اندازه مسابقات فرهنگی برای بچهها جذابیت داشت. مسابقات که با گروهبندی و اهدای جوایز همراه بود، بهشدت مورد استقبال واقع میشد. مسابقات بدین صورت بود که افراد به گروهای چهار نفره تقسیم میشدن و به صورت دورهای با هم رقابت میکردن. سؤالات شامل سؤالات ورزشی، تاریخ اسلام ، احکام ، اطلاعات عمومی، هوش و اعتقادات بود و دو گروه چهارنفره در مقابل هم قرار میگرفتن و دو نفر هم به عنوان مجری و داور حضور داشتند و در پایان سلسله مسابقات به سه گروه برتر جوایزی که عمدتا تسبیح با هستۀ خرما و سنگهای تزئینی که توسط گروه خدمات و تهیه جوایز و با زحمت فراوان تهیه میشد اهدا میگردید. برای اینکه برنامه مسابقات لو نره، در حین اجرای مسابقه در دو طرف آسایشگاه چند نفر نگهبانی میدادن و تا سر و کله نگهبان عراقی از دور پیدا میشد افراد سریع از حالت مسابقه خارج میشدن و به حالت عادی با هم گفتگو میکردن. جذابیت این مسابقات این بود که هر گروه تعدادی هوادار داشت و اونا رو تشویق می کردن و مسابقه، خیلی به صورت جدی برگزار میشد و حتی بعضی وقتا افراد به نحوۀ داوری اعتراض میکردن. اجرا و داوری این مسابقات به عهده من و یکی دیگه از دوستان بود، ولی در تهیه سوالات افراد زیادی کمک میکردن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms