eitaa logo
🇮🇷پایگاه تحلیلی تبیین 🇮🇷
426 دنبال‌کننده
506 عکس
734 ویدیو
7 فایل
پایگاه تحلیلی جهاد تبیین و تحلیل‌های سیاسی روز آی دی مدیر powms_69@ دکترای علوم سیاسی(گرایش اندیشه های سیاسی) #کانال_جهاد_تبیین 👇
مشاهده در ایتا
دانلود
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۸۰) 💢تئاتر با تدابیر امنیتی💢 نه وسایل گریمی در کار بود و نه سالن و صحنه‌ای برای اجرا و نه حتی دفتر و خودکاری برای سناریونویسی. با حداقل امکاناتِ ممکن که دفتر آن، کفِ سیمانی آسایشگاه و خودکارش یه تکه آجر یا کچ ساختمانی بود، امّا با همت و پشتکارِ تعدادی از افراد خوش‌ذوق، سناریوهایی نوشته، تمرین و اجرا می‌شد که چیزی از تئأترهای دست اول ایران کم نداشت. بچه‌ها شعار ما می‌توانیم رو در اسارت به خوبی آموخته بودن و باور داشتن که به اندازۀ امکانات کار کردن، صرفا راه و روش افراد ضعیف و بی‌استعداده. علی بختیاری از افراد خوش‌ذوق در زمینه تئأتر بود. وقتی ازش خواستم که یه گروه تئاتر تشکیل بده و بچه‌ها رو سرگرم کنه، بدون عذر و بهونه و نالیدن از نداشتن امکانات، با تلاش پیگیر و همت والا، گروهی رو تشکیل و آموزش داد. حداکثر کمکی که می‌تونستم بهش بکنم این بود که یه مداد بند‌انگشتی به‌عنوان امانت در اختیارش قرار بدم که بتونه روی جلد سیگار سناریوش رو بنویسه و به بچه‌ها آموزش بده. چون این یه ذره مداد جوابگوی همه نیازهای ما نبود، فقط موارد ضروری رو با اون می‌نوشت و از کف آسایشگاه به‌عنوان تخته‌سیاه استفاده می‌کرد و تا نگهبان عراقی رد می‌شد پتو رو روی اون می‌کشید. برای دلگرم کردن علی بختیاری خودمم شدم یکی از بازیگراش و توی یکی از تئأتراش نقش دادستان رو برعهده داشتم. با همون حداقل امکانات تا زمان تبعید ما به اردوگاه ۱۸ در شهر بعقوبه، سه تئاتر زیبا و جذاب با رعایت اصول امنیتی و گذاشتن نگهبان در دو طرف آسایشگاه اجرا شد. بعد از مدتی خودمم یه سناریو با عنوان «سکاکی»نوشتم و با کمک علی بختیاری اجرا کردیم که مورد استقبال بچه‌ها قرار گرفت. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۸۱) 💢سرزندگی و نشاط💢 تعدادی از بچه‌ها مشغول ساختن سرود و لطیفه بودن و گاهی بچه‌ها رو با سرودهای طنز و لطیفه‌های خوشمزه مشغول و سرگرم می‌کردن. یه روز اینا دور هم جمع شدن و گفتن یه سرود خیلی جالب درست کردن. بچه‌ها هم که منتظر همچین فرصتایی بودن همه شدن گوش و منتظر شنیدن سرودشون شدن. یه دونه انار، دو دونه انار، سه دونه انار تا ده دونه انار. بعدش یک کیلو انار،.... ده کیلو انار، یه سبد انار، یه فرقون انار، یه وانت انار، یه کامیون انار، و همین جوری تا یه کشتی انار .... ده کشتی انار. دیگه بچه‌ها داشتن از خنده روده بُر می‌شدن و یکی دو تا از نگهبان‌های عراقی هم که پشت پنجره قدم می‌زدن و این سرود را شنیده بودن، بدون اینکه بفهمن اینا چی می‌گن خوششون اومده بود و بعضی وقتا میومدن پشت پنجره و از بچه‌ها می‌خواستن سرود "یه دونه انار" رو براشون بخونن. یه وقتایی هم یه لطیفۀ سرکاری رو همچین جدی می‌گفتن که همه فکر می‌کردیم چه چیز جالبی باید باشه، تازه آخرش می‌فهمیدیم سرِ کاریه و بچه‌ها کلی می‌خندیدن. علی‌رغم همۀ سختیا، واقعاً بچه‌ها، سرزنده بودن و هر که هر چه از دستش برمیومد برای شاد نگاه داشتن و خندوندن بقیه کوتاهی نمی‌کرد. باوری که به غلط برای بعضی از مردم پیش اومده، اینکه اسرای ایرانی مثل یه عده بچه یتیم، یه گوشه آسایشگاه قنبرک می‌زدن و سر تو لاک خودشون برده و هیچ تحرک و شادابی بین اونا وجود نداشته. شاید در شکل‌گیری این باور سریال‌ها و فیلمایی که در باره اسرا بصورت ناقص ساخته شده یا خودِ ما آزاده‌ها که عمدتاً به شکنجه و مشکلات پرداختیم، بی تأثیر نبوده. بدون اغراق و صرف‌نظر از محنت‌های بی‌پایان و شکنجه‌های طاقت‌فرسا، واقعاً محیط اسارت، یه فضای شاد و با طراوت و پر از امید بود و بهترین نشونۀ اون همین اجرای متعدد برنامه‌های طنز و سایر فعالیت‌ها و برنامه‌های فرهنگی بود که روح امید رو در دل بچه‌ها زنده نگه داشته و اینکه آیند‌ه رو روشن می‌دونستن. بعضی اوقات هم سرودهای بسیار پر محتوا اجرا می‌شد. البته همه این برنامه‌ها کاملا مخفیانه و با گذاشتن مراقب و نگهبان در دو طرف آسایشگاهها انجام می‌شد، ولی گاهی هم غافلگیر می‌شدیم و کتک می‌خوردیم و گاهی هم نگهبانی عراقی نادیده می‌گرفت و رد می‌شد. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۸۲) 💢آقا جمال و بر و بچ 💢 یکی از ابتکارات بچه‌ها که تا مدتی جذابیت خاصی داشت، نشریۀ مخفیانه‌ای بود که به اندازۀ یه دفترچه جیبی با عنوان«آقا جمال و دوستان» تهیه و به افراد برای مطالعه داده می‌شد. جذابیتش این بود که اوّلین نشریه دست‌ساختِ بچه‌ها در کمال محدودیت و با امکانات صفر بود که به زیبایی تهیه می‌شد و مطالب متنوع از جوک و لطیفه تا حدیث و داستان و حکایت کوتاه و درس‌های اخلاقی و تحلیل سیاسی و معما داشت. و هیچ‌کس نمی‌دونست این آقا جمال کیه!. شاید جالبه بدونید کاغذ و قلمش چگونه تهیه می‌شد و مطالبش از کجا میومد؟! کاغذ این نشریه از جلد بسته‌های سیگار و لایه‌های نازک جلد پاکت پودر لباسشویی تهیه می‌شد و با نخ و سوزن به هم دوخته می‌شدن. برای تهیه لایه‌های کاغذ، پاکت پودرها که خالی می‌شد، شب تا صبح اونا رو داخل آب قرار می‌دادیم و روز بعد با ظرافت خاصی چند لایه نازک از اون جدا می‌کردیم و طوری که بعثیا نفهمن جلوی آفتاب قرار می‌دادیم تا لایه‌ها خشک بشه و با گذاشتن زیر پتوها صاف می‌شد. معمولاً از هر تکه پاکت پودر، پنج، شش لایۀ نازک تهیه می‌شد و برای نشریه، مورد استفاده قرار می‌گرفت. برای نوشتن هم از مدادهای بند‌انگشتی که از کار نقاش‌ها جا می‌موند و برای اونا قابل استفاده نبود و یا از تکه‌های لوله شدۀ سرب که کارگرها از بیرون با خودشون می‌اوردن و بصورت قاچاقی تحویل مسئول فرهنگی آسایشگاه می‌شد، برای نوشتن استفاده می‌کردیم. یه مداد بند‌انگشتی در اردوگاه ما که همه چیز ممنوع بود به اندازه یه گنج، ارزشمند بود و از طرفی از هر کسی گرفته می‌شد جرمی سنگین به حساب میومد که به سلول انفرادی و شکنجه‌های سخت منتهی می‌شد. لذا در نگهداری اون بشدت دقت می‌کردیم. در آسایشگاه یکی از این مدادهای بند انگشتی در اختیار من بود و مثل جانِ شیرین ازش محافظت می‌کردم و وقتی کار نوشتن تموم می‌شد داخل خمیر دندانم قرار می‌دادم که در وقت تفتیشِ بعثیا لو نره. لو رفتن یه مداد علاوه به خطر افتادن جان خود فرد، چند نفر نقاش که داشتیم رو هم به درد سر و زیر شکنجه می‌نداخت چون بعثیا می‌فهمیدن کار اوناس و غیر از نقاش‌ها احدی دیگه، مداد در اختیار نداشت. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود‌الاثر🌿 قسمت:(۱۸۳) 💢هزار پیشه اسارت💢 از فعالیت‌های دیگه‌ای که در اردوگاه ۱۱ تکریت از جمله آسایشگاه ما که بسیار جذاب، مفید و در عین حال خطرناک بود، بحث تحلیل اوضاع و تشریح اون به‌صورت سخنرانی کوتاهِ پنج تا ده دقیقه‌ای بود که بعضی از بچه‌ها با بررسی اخبار تلویزیون عراق و دو روزنامه عربی و انگلیسی و شمِ سیاسی خودشون گاهی اوضاع رو به گونه‌ای امیدوارکننده تحلیل می‌کردن. گاهی چند نفر هم‌فکری می‌کردن و نتیجه بحث و تبادل نظرشون می‌شد یه تحلیل که برای همه بیان می‌شد. برای جمع‌آوری خبر هم منابع ما، تلویزیون عراق، نشریه هفتگی منافقین، برخی خبرهای جسته و گریختۀ سربازهای عراقیِ مورد اعتماد و اسرای تازه بود. ارتباط ما با جهان خارج بطور کامل قطع بود و در این چهار سال همین‌ها منابع خبری ما بودن که گاهی از برآیند اینا بچه‌ها خبرها و تحلیل‌هایی رو به اطلاع بقیه می‌رسوندن. برنامه جذاب دیگه،مسابقات فرهنگی بود. شاید کمترین برنامه‌ای به اندازه مسابقات فرهنگی برای بچه‌ها جذابیت داشت. مسابقات که با گروه‌بندی و اهدای جوایز همراه بود، به‌شدت مورد استقبال واقع می‌شد. مسابقات بدین صورت بود که افراد به‌ گروهای چهار نفره تقسیم می‌شدن و به صورت دوره‌ای با هم رقابت می‌کردن. سؤالات شامل سؤالات ورزشی، تاریخ اسلام ، احکام ، اطلاعات عمومی، هوش و اعتقادات بود و دو گروه چهارنفره در مقابل هم قرار می‌گرفتن و دو نفر هم به عنوان مجری و داور حضور داشتند و در پایان سلسله مسابقات به سه گروه برتر جوایزی که عمدتا تسبیح با هستۀ خرما و سنگ‌های تزئینی که توسط گروه خدمات و تهیه جوایز و با زحمت فراوان تهیه می‌شد اهدا می‌گردید. برای اینکه برنامه مسابقات لو نره، در حین اجرای مسابقه در دو طرف آسایشگاه چند نفر نگهبانی می‌دادن و تا سر و کله نگهبان عراقی از دور پیدا می‌شد افراد سریع از حالت مسابقه خارج می‌شدن و به حالت عادی با هم گفتگو می‌کردن. جذابیت این مسابقات این بود که هر گروه تعدادی هوادار داشت و اونا رو تشویق می کردن و مسابقه، خیلی به صورت جدی برگزار می‌شد و حتی بعضی وقتا افراد به نحوۀ داوری اعتراض می‌کردن. اجرا و داوری این مسابقات به عهده من و یکی دیگه از دوستان بود، ولی در تهیه سوالات افراد زیادی کمک می‌کردن. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۸۴) 💢ورزش،هیجان و مسابقات💢 دو سالِ اول بعثیا با هرگونه ورزش و نرمش مخالفت می‌کردن و زمینه‌ای برای این کار وجود نداشت، امّا از سال سوم به بعد خصوصاً بعد از برقراری آتش‌بس اجازه دادن به صورت محدود در زمان هواخوری یه سری مسابقات ورزشی مثل گل کوچیک و والیبال انجام بشه. بچه‌ها هم این مسابقات رو بصورت لیگ در هر بند برنامه‌ریزی کردن و افرادِ علاقمند در گروه‌های دو و سه نفره تیم بندی شده و دوره‌ای مسابقه برگزار می‌شد و داور هم داشتیم. توپ این مسابقات با استفاده از لباسای کهنه و پوسته‌ٔ بیرونی از برزنت چادر گروهی تهیه می‌شد و بچه‌ها اونا رو می‌دوختن و مسابقات فوتبال برگزار می‌شد. این مسابقات تا زمان رحلت حضرت امام و تبعید ما به شهر بعقوبه ادامه داشت و به مشغولیت خوبی برای بچه‌ها تبدیل شده بود. هر چه دوران اسارت طولانی‌تر می‌شد، بچه‌ها هم خودشون رو با شرایط تطبیق می‌دادن و چیزهای جدید و اندوخته‌های نو برای خودشون کسب می‌کردن. با آزاد شدن ورزش در هواخوری و برگزاری مسابقات گل کوچیک، تعدادی از بچه‌ها آموزش فنون رزمی رو شروع کردن. البته این آموزش‌ها کاملاً سری و با رعایت اصول حفاظتی انجام می‌شد و اگه بعثیا بویی می‌بردن حسابی تنبیه می‌کردن و حداقلش، سلول انفرادی بود. در آسایشگاه ما خوشبختانه سه چهار نفر بودن که با رشته‌های مختلف رزمی، مثل کاراته و تکواندو آشنایی داشتن و به کسانی که علاقه داشتن یاد می‌دادن. منم مدتی دفاع شخصی کار کردم. حتی تو یکی از تمرین‌ها که با الله قلی غفاری بعنوان حریفم انجام دادم، یکی از دنده‌هام شکست. کتک کاری بعثیا کم بود خودمونم گاهی در کلاس‌های رزمی از خجالت هم در میومدیم. بعد ازمدتی مسابقات کشتی در اوزان مختلف در دستور کارمون قرار گرفت. البته این مسابقه از خنده‌دار‌ترین مسابقات و برنامه‌های ما بود. بجز یکی دو نفر بقیه با فنون کشتی آشنایی نداشتیم.کشتی ترکیبی بود از جودو، کاراته و کشتی و دعوای کوچه‌بازاری. از اونم جالب‌تر داور بود که داوری نمی‌دونست و بحث امتیاز در کار نبود و برنده کسی اعلام می‌شد که حریفش رو ضربه فنی بکنه. باسکولی هم که برای وزن‌کشی نداشتیم و با وزن تقریبی افراد رو به جون هم می‌نداختیم تا مسابقه بِدن. بعضی صحنه‌ها اونقد خنده‌دار بود که بیشتر از یه تئاتر کمدی می‌خندیدیم. گاهی مسابقه بین فیل و فنجان بود و دو حریف اصلا بهم نمیومدن. برگزاری این مسابقات حسابی حال و هوای بچه‌ها رو عوض کرده بود و شور و شادی همه جا حاکم بود. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۸۵) 💢عطش برای یادگیری💢 بعد از برقراری آتش‌بس بین ایران و عراق، آسایشگاه‌های چهارده‌گانه تکریت یازده، هر کدوم تبدیل شده بود به دانشکده‌های کوچکی که همه نوع کلاس زبان، ریاضی، تاریخ، قرآن، اعتقادات، احکام تا شیمی و فیزیک و غیره یافت می‌شد و کلاس‌ها از دو نفر تا ده نفره وجود داشت و گاهی وقت برای سر خاروندن نداشتیم. نکته قابل‌توجه در این مقطع عطش فوق‌العاده افراد برای یادگیری بود. هر چند نفر دور هم جمع می‌شدن و با التماس از کسی که چیزی بلد بود می‌خواستن کلاسی براشون برگزار کنه و چیزی یادشون بده. در تمامی طول عمرم تا به امروز چنین شوق و عطشی برای هیچ کار علمی و آموزشی به اندازه آن یک‌سالی که در بند یک اردوگاه تکریت یازده شاهدش بودم ندیده‌م. کار بجایی رسیده بود که مدرسین به‌شدت تحت فشار قرار داشتن. نه می‌شد به این نوجوون و جوونایی که با علاقه و التماس میومدن و درخواست کلاس داشتن نه گفت و نه توانایی معدودِ اساتید، جوابگوی این همه نیاز بود. افرادی که به عنوان استاد، کلاسی رو برگزار می‌کردن هم که هیچ منبعی جز محفوظات و دانسته‌های قبلی خودشون در اختیار نداشتن. نه کتابی وجود داشت و نه دفتر و قلمی در میون بود. کاغذ و قلم ما همون بود که قبلاً توضیح دادم. یادم هست در مقطعی در روز هفت جلسه کلاس‌های مختلف از تفسیر قرآن و تاریخ اسلام تا احکام و اعتقادات و آموزش سخنوری داشتم و این در حالی بود که خودم به‌شدت نیاز داشتم در کلاسی شرکت کنم و چیزی یاد بگیرم، اما نیاز و فشار بچه ‌ها مانع از اون بود که بجز پرداختن به قرآن و تدریس کار دیگه‌ای انجام بدم. در هر آسایشگاه هم معمولاً چهار، پنج نفر بیشتر وجود نداشتن که بتونن تدریس کنن و این تعداد به هیچ‌وجه جوابگوی نیاز و درخواست‌های متعدد نبود، لذا فکری به ذهنم رسید که بتونه تا حدودی این خلاء رو پر کنه و اون تربیت معلم و سخنران بود. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۸۶) 💢تربیت معلم و سخنران💢 زمانی که در حوزه علمیه آیت‌الله یثربی کاشان درس می‌خوندم یکی از برنامه‌های مفید، کلاس‌های آموزش سخنوری بود که به صورت عملی برگزار می‌شد و با استفاده از اساتید خبره، هفته‌ای یه جلسه بصورت عمومی در حسینیۀ حوزۀ علمیه تشکیل می‌شد و هر هفته برای هفته بعد سه، چهار نفر داوطلبانه برای ارائه سخنرانی ثبت نام می‌کردن. ابتدا استاد نکات فنی رو در ابتدای جلسه بیان می‌کرد و بعد افراد در مدت زمانی پنج تا پانزده دقیقه، موضوعی رو که آماده کرده بودن رو ارائه می‌دادن و استاد از همه می‌خواست اشکالات رو یادداشت کنن و در پایان هر سخنرانی تذکر بدن و خودش هم معایب و محاسن رو بیان می‌کرد و بدین صورت و در یه محیط کاملاً کارگاهی، افراد آموزش می‌دیدن و فنون سخنرانی رو به صورت عملی یاد می‌گرفتن. همین طرح رو من در آسایشگاه یک برگزار کردم و از همۀ افراد علاقمند خواستم بیان برای کلاس آموزش سخنوری ثبت نام کنن. بچه‌ها استقبال خوبی کردن و حدود ۱۵ نفر ثبت‌نام کردن که اونا رو به دو گروه جداگانه تقسیم کردم و آموزش سخنوری شروع شد. کار بدین صورت بود که برای هر جلسه باید دو سه نفر یه موضوع پنج دقیقه‌ای رو آماده کنن و ممنوع کرده بودم که از من کمک بخوان. طفلکیا، کتاب هم که نداشتن مطالعه کنن. می‌رفتن دست به دامن افراد دیگه می‌شدن و حتی در اوقات هواخوری از بچه‌های آسایشگاه‌های ۲ و ۳ هم کمک می‌خواستن و به هر زحمتی مطلبشون رو دست و پا شکسته آماده می‌کردن. این آموزش مدت‌ها طول کشید و از بین اون ۱۵ نفر حداقل یک سوم به اندازه‌ای رشد کردن که براحتی آمادگی لازم رو برای تدریس کسب کردن. کلاس‌اایی رو هم برای اونا برگزار کردم و از اون به بعد هر کس تقاضای کلاس می‌کرد به یکی از اون پنج، شش نفر ارجاع می‌دادم. الحمدلله همون افراد امروز از افتخارات علمی وملّی این کشورند. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿 قسمت:(۱۸۷) 💢 سلول انفرادی (۱)💢 از سال سوم، کتک و اذیت و آزار عمومی تا حد زیادی کم شده بود، ولی در عوضش به بهانه‌های مختلف هر چند وقت یه بار افرادی رو روانه انفرادی می‌کردن. حداقل زمان سلول انفرادی سه روز بود و گاهی تا سه ماه ادامه داشت. چهار اتاق تنگ و کاملا تاریک با دیوارهای خیلی قطور و با ابعاد یه متر در یه متر و بیست سانت رو که با دست‌های خودمون ساختیم. تیم ساخت و ساز مرحوم مهندس خالدی، رحیم قمیشی و بقیه وقتی اتاقک‌ها رو می‌ساختن نمی‌دونستن که یه روزی می‌شه سلول انفرادی خودمون.! رحیم میگه اگه می‌دونستیم قراره میهمان این دخمه‌های ظلمانی خودمون باشیم لااقل یه کم بزرگ‌تر می‌ساختیم. وقتی آدم رو مینداختن اون تو و درِ آهنی ضخیمش رو می‌بستن لااقل تا نیم ساعت چشم هیچ جا رو نمی‌دید. تا سرتو بلند می‌کردی محکم می‌خورد سقف سفت اون و آه از نهاد آدم در میومد. نه نمی‌شد سر پا وایساد و نه دراز کشید. حالت ایستاده‌مون مثل رکوع بود و دراز کشیدنمون مثل تشهد یا حداکثر در حالتِ نشسته می‌شد پا ها رو دراز کرد که زانوها قفل نکن. یه روز درِ آسایشگاه یک باز شد و شجاع نگهبان خوش‌اخلاق همراه افسرِ همیشه غضبناک و بداخلاق اردوگاه وارد شدن و شجاع اسم چهار نفر رو خوند. خیلی عصبانی و بداخلاق شده بود. قرعه به نام من و رحیم قمیشی، سید قاسم موسوی بچه بوشهر و نادر دشتی‌پور که توی اسارت بهش می‌گفتیم صادق، افتاده بود. @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود‌الاثر🌿 قسمت:(۱۸۸) 💢سلول انفرادی(۲)💢 نادر فرمانده گردان بود و رحیم هم معاون گردان. البته فقط ما این چیزها رو می‌دونستیم، اگه بعثیا می‌فهمیدن، شاید اونا رو زنده نمی‌ذاشتن و زنده موندنشون بعید بود. سید قاسم موسوی هم جرمش اذان گفتن بود. البته نوحه‌خون هم بود و نوحه‌های زیادی خصوصا بوشهری از بر بود و گاهی مخفیانه برامون می‌خوند و از صداش لذت می بردیم. نادر دشتی‌پور که مدتی با انتخاب خود بچه‌ها مسئول آسایشگاه بود و از افراد بسیار فعال و محبوب بین بچه‌ها محسوب می‌شد، به جرم فعالیت فرهنگی، رحیم قمیشی به جرم سخنرانی سیاسی و من به جرم سخنرانی مذهبی. از اونجایی که پرویز ماهیتاً با بچه‌ها فرق داشت و هوادار منافقین بود، پنهانی داشت جذب نیرو برای منافقین می‌کرد و تلاش می‌کرد طوری نامحسوس که پای خودشون گیر نباشه جلو برنامه‌ها رو بگیره، لذا ما چهار نفر رو به بعثیا معرفی کرده بود و جزو اولین افرادی بودیم که روانه انفرادی شدیم و اگه اشتباه نکنم سلول‌های انفرادی با ما افتتاح شد و این در حالی بود که اونا (تیم نفاق) بظاهر با ما همکاری می‌کردن و این از خصوصیات نفاق است که وقتی در جمع مؤمنین قرار می‌گیرن می‌گن: ألم نکن معکم؟/نساء،۱۴۱ آیا ما با شما نبودیم ؟ و وقتی که با دوستان شیطان‌صفتشان خلوت می‌کنن می‌گن: انما نحن مستهزؤن "ما مومنین را سرکار گذاشته و مسخره می‌کنیم. افسر اردوگاه شفاها کیفرخواست ما چهار نفر رو خوند و ما رو به‌عنوان منشاء همه‌ مشکلات معرفی کرد و دستور زندانی کردنمون در سلول صادر شد. چشمامون رو بستن و با پس‌گردنی و کابل و کتک تا دمِ درِ سلول‌ها مشایعت شدیم.‌‌. این قصه ادامه دارد✅ 👇👇👇 @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۸۹) 💢سلول انفرادی (۳)💢 چشمامون رو که باز کردن روبروی سلول‌ها قرار داشتیم. نادر به سلول اول، رحیم سلول دوم، سید قاسم سلول سوم و من هم به آخرین سلول انداخته شدیم و درها رو به هم کوبیدن و قفل کردن و رفتن. چیزی که برامون خیلی آزار‌دهنده بود و مات و مبهوتمون کرده بود، شدت عمل نشون‌دادن شجاع(سرباز عراقی) بود که همه اونو قبول داشتیم و به‌نوعی از خودمون می‌دونستیم. چرا عوض شده، چرا او همراه افسر اومد و اسم ما رو خوند. در بین راه مثل بقیه نگهبانا می‌زد یا نه نمی‌دونم، ولی شجاع اون روز با همیشه خیلی فرق کرده بود و خبری از اون چهره مهربان و خوش اخلاقی‌های همیشگی نبود. بچه‌هایی که بیمارستان رفته بودن همه از خوبی و دل‌رحمی و خوش‌رفتاریش با بچه‌ها می‌گفتن. بچه‌ها بهش اعتماد کرده بودن و دوستش داشتن. حالا چرا خشن شده بود، نمی‌دونم. سه شبانه روز در چهار سلول جداگانه زندانی شدیم. سلول‌ها در تاریکی مطلق قرار داشتن. هیچ روزنۀ نوری وجود نداشت. نه می‌شد خوابید یا دراز کشید و نه سرِ پا وایستاد. در هنگام ایستاده، باید تا کمر خم می‌شدیم و برای خوابیدن باید پاها رو جمع می‌کردیم. روزی یه بار درِ سلول‌ها باز می‌شد و بعد از اینکه چند نفری با کابل به جونمون می‌افتادن و مفصلاً کتک‌کاری می‌شدیم دوباره به سلول برمی‌گرداندن. شبانه‌روزِ اول بدون آب و غذا و استفاده از دستشویی گذشت.عرق از سر و رومون شرشر می‌ریخت. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۹۰) 💢سلول انفرادی(۴)💢 روز دوم صدای بلند در کوبیدن به گوشم رسید. نگو نادر داره محکم به در می‌کوبه. یکی از نگهبان‌ها خودشو به در انفرادی‌ها رسوند و داد زد چه مرگتونه؟. نادر با عصبانیت گفت نیاز به دستشویی داریم و یه شبانه‌روزه آب و غذا نخوردیم. داریم می‌میریم. نگهبان رفت و برگشت و از افسر اردوگاه اجازه گرفته بود. در حد پنج دقیقه اجازه استفاده از توالت بهمون دادن و بعد از یه کتک مفصل دوباره انداختنمون داخل. نصف لیوان آب گرم، یه دونه صمون، تمامی سهمیۀ غذایی بود که بعد از ۲۴ ساعت به ما داده شد. روز سوم یکی از نگهبانا، قاچاقی به اندازه کف یه دست برنج به ما داد. برای قضای حاجتِ ضروری یه قوطی یه کیلویی گوشه سلول بود که می‌بایست با لمس کردن کف سلول اونو پیدا می‌کردیم. هوای داخل سلول مثل حموم عمومی به‌شدت گرم و شرجی بود و همون روز اول آدم به‌شدت دچار ضعف و بی‌حالی می‌شد. رحیم تونسته بود با یه قاشق روحی که پیدا کرده بود، قفل کشویی رو به زحمت باز کنه و درِ سلول نادر رو هم باز کرده بود و تا صبح توی راهروی باریک سلول‌ها کنار هم نشسته بودن و صحبت می‌کردن. کمی بعد درِ سلول من‌ و سید قاسم رو هم باز کردن. سرکی به راهرو زدم. سرمای زمستون کشنده بود و دوباره از شدت سرما به داخل سلول پناه بردم و تا صبح بصورت مچاله شده خوابیدم. البته شب و روزش خیلی فرق نداشت و همه ساعات داخل سلول مثل شب تاریک بود و تشخیص شب از روز خیلی مشکل بود. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿 قسمت:(۱۹۱) 💢سلول انفرادی (۵)💢 کسی که از سلول برمی‌گشت حتی اگه سه روز زندانی بود، به‌شدت ضعیف و نحیف می‌شد. بعد از رهایی از سلول بچه‌ها از وضعیت داخل سلول و شکنجه‌های مربوطه سوال می‌کردن و همین سبب می‌شد که بعثیا تصور کنن حالتی از رعب و وحشت بین اسرا ایجاد می‌شه و دست از فعالیت برمی‌دارن، در حالی که واقعا تاثیرچندانی در بازداشتن بچه‌ها از ادامه فعالیت‌های مذهبی و فرهنگی نداشت. به هر حال بعد از سه روز تحمل انفرادی که به لطف هواداران منافقین به ما تحمیل شد، برگشتیم به آسایشگاه و روز از نو و روزی از نو. بچه‌های آسایشگاه همه اومدن استقبالمون و انگار که چند ساله که ازشون دور هستیم بغلمون کردن و خوشحالی می‌کردن. حس خیلی خوبی بود. آزادی از سلول و برگشتن پیش بچه‌ها به‌نوعی حس آزادی به مشام می‌خورد. گویی از اسارت آزاد شده بودیم و داشتیم توی ایران قدم می‌زدیم. بعد از یکی دو روز استراحت و حموم و شستن لباسامون که بخاطر فضای داخل سلول بدبو و کثیف شده بودن، دوباره برنامه‌های خودمون رو ادامه دادیم. گر چه در همین سه روز که ما سلول بودیم بقیه بچه‌ها به خاطر اعلام همسبتگی با ما و ایستادگی در مقابل نقشه‌های شوم اون اقلیت، با قدرت کارها رو ادامه داده بودن. این قصه ادامه دارد✅ @pow_ms