🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۸۸)
💢سلول انفرادی(۲)💢
نادر فرمانده گردان بود و رحیم هم معاون گردان. البته فقط ما این چیزها رو میدونستیم، اگه بعثیا میفهمیدن، شاید اونا رو زنده نمیذاشتن و زنده موندنشون بعید بود.
سید قاسم موسوی هم جرمش اذان گفتن بود. البته نوحهخون هم بود و نوحههای زیادی خصوصا بوشهری از بر بود و گاهی مخفیانه برامون میخوند و از صداش لذت می بردیم.
نادر دشتیپور که مدتی با انتخاب خود بچهها مسئول آسایشگاه بود و از افراد بسیار فعال و محبوب بین بچهها محسوب میشد، به جرم فعالیت فرهنگی، رحیم قمیشی به جرم سخنرانی سیاسی و من به جرم سخنرانی مذهبی.
از اونجایی که پرویز ماهیتاً با بچهها فرق داشت و هوادار منافقین بود، پنهانی داشت جذب نیرو برای منافقین میکرد و تلاش میکرد طوری نامحسوس که پای خودشون گیر نباشه جلو برنامهها رو بگیره، لذا ما چهار نفر رو به بعثیا معرفی کرده بود و جزو اولین افرادی بودیم که روانه انفرادی شدیم و اگه اشتباه نکنم سلولهای انفرادی با ما افتتاح شد و این در حالی بود که اونا (تیم نفاق) بظاهر با ما همکاری میکردن و این از خصوصیات نفاق است که وقتی در جمع مؤمنین قرار میگیرن میگن: ألم نکن معکم؟/نساء،۱۴۱ آیا ما با شما نبودیم ؟ و وقتی که با دوستان شیطانصفتشان خلوت میکنن میگن: انما نحن مستهزؤن "ما مومنین را سرکار گذاشته و مسخره میکنیم.
افسر اردوگاه شفاها کیفرخواست ما چهار نفر رو خوند و ما رو بهعنوان منشاء همه مشکلات معرفی کرد و دستور زندانی کردنمون در سلول صادر شد. چشمامون رو بستن و با پسگردنی و کابل و کتک تا دمِ درِ سلولها مشایعت شدیم..
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین 👇👇👇
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۸۹)
💢سلول انفرادی (۳)💢
چشمامون رو که باز کردن روبروی سلولها قرار داشتیم. نادر به سلول اول، رحیم سلول دوم، سید قاسم سلول سوم و من هم به آخرین سلول انداخته شدیم و درها رو به هم کوبیدن و قفل کردن و رفتن.
چیزی که برامون خیلی آزاردهنده بود و مات و مبهوتمون کرده بود، شدت عمل نشوندادن شجاع(سرباز عراقی) بود که همه اونو قبول داشتیم و بهنوعی از خودمون میدونستیم. چرا عوض شده، چرا او همراه افسر اومد و اسم ما رو خوند. در بین راه مثل بقیه نگهبانا میزد یا نه نمیدونم، ولی شجاع اون روز با همیشه خیلی فرق کرده بود و خبری از اون چهره مهربان و خوش اخلاقیهای همیشگی نبود.
بچههایی که بیمارستان رفته بودن همه از خوبی و دلرحمی و خوشرفتاریش با بچهها میگفتن. بچهها بهش اعتماد کرده بودن و دوستش داشتن. حالا چرا خشن شده بود، نمیدونم.
سه شبانه روز در چهار سلول جداگانه زندانی شدیم. سلولها در تاریکی مطلق قرار داشتن. هیچ روزنۀ نوری وجود نداشت. نه میشد خوابید یا دراز کشید و نه سرِ پا وایستاد. در هنگام ایستاده، باید تا کمر خم میشدیم و برای خوابیدن باید پاها رو جمع میکردیم. روزی یه بار درِ سلولها باز میشد و بعد از اینکه چند نفری با کابل به جونمون میافتادن و مفصلاً کتککاری میشدیم دوباره به سلول برمیگرداندن.
شبانهروزِ اول بدون آب و غذا و استفاده از دستشویی گذشت.عرق از سر و رومون شرشر میریخت.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۰)
💢سلول انفرادی(۴)💢
روز دوم صدای بلند در کوبیدن به گوشم رسید. نگو نادر داره محکم به در میکوبه. یکی از نگهبانها خودشو به در انفرادیها رسوند و داد زد چه مرگتونه؟.
نادر با عصبانیت گفت نیاز به دستشویی داریم و یه شبانهروزه آب و غذا نخوردیم. داریم میمیریم. نگهبان رفت و برگشت و از افسر اردوگاه اجازه گرفته بود. در حد پنج دقیقه اجازه استفاده از توالت بهمون دادن و بعد از یه کتک مفصل دوباره انداختنمون داخل.
نصف لیوان آب گرم، یه دونه صمون، تمامی سهمیۀ غذایی بود که بعد از ۲۴ ساعت به ما داده شد. روز سوم یکی از نگهبانا، قاچاقی به اندازه کف یه دست برنج به ما داد. برای قضای حاجتِ ضروری یه قوطی یه کیلویی گوشه سلول بود که میبایست با لمس کردن کف سلول اونو پیدا میکردیم. هوای داخل سلول مثل حموم عمومی بهشدت گرم و شرجی بود و همون روز اول آدم بهشدت دچار ضعف و بیحالی میشد.
رحیم تونسته بود با یه قاشق روحی که پیدا کرده بود، قفل کشویی رو به زحمت باز کنه و درِ سلول نادر رو هم باز کرده بود و تا صبح توی راهروی باریک سلولها کنار هم نشسته بودن و صحبت میکردن. کمی بعد درِ سلول من و سید قاسم رو هم باز کردن. سرکی به راهرو زدم. سرمای زمستون کشنده بود و دوباره از شدت سرما به داخل سلول پناه بردم و تا صبح بصورت مچاله شده خوابیدم. البته شب و روزش خیلی فرق نداشت و همه ساعات داخل سلول مثل شب تاریک بود و تشخیص شب از روز خیلی مشکل بود. این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۱)
💢سلول انفرادی (۵)💢
کسی که از سلول برمیگشت حتی اگه سه روز زندانی بود، بهشدت ضعیف و نحیف میشد. بعد از رهایی از سلول بچهها از وضعیت داخل سلول و شکنجههای مربوطه سوال میکردن و همین سبب میشد که بعثیا تصور کنن حالتی از رعب و وحشت بین اسرا ایجاد میشه و دست از فعالیت برمیدارن، در حالی که واقعا تاثیرچندانی در بازداشتن بچهها از ادامه فعالیتهای مذهبی و فرهنگی نداشت.
به هر حال بعد از سه روز تحمل انفرادی که به لطف هواداران منافقین به ما تحمیل شد، برگشتیم به آسایشگاه و روز از نو و روزی از نو.
بچههای آسایشگاه همه اومدن استقبالمون و انگار که چند ساله که ازشون دور هستیم بغلمون کردن و خوشحالی میکردن.
حس خیلی خوبی بود. آزادی از سلول و برگشتن پیش بچهها بهنوعی حس آزادی به مشام میخورد. گویی از اسارت آزاد شده بودیم و داشتیم توی ایران قدم میزدیم.
بعد از یکی دو روز استراحت و حموم و شستن لباسامون که بخاطر فضای داخل سلول بدبو و کثیف شده بودن، دوباره برنامههای خودمون رو ادامه دادیم. گر چه در همین سه روز که ما سلول بودیم بقیه بچهها به خاطر اعلام همسبتگی با ما و ایستادگی در مقابل نقشههای شوم اون اقلیت، با قدرت کارها رو ادامه داده بودن. این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت(۱۹۲)
💢پاداش روزۀ مستحبی💢
غذا در اردوگاه به اندازهای کم بود که فرقی نمیکرد چه وقتی از شبانه روز مصرف بشه. لذا تعدادی از بچهها شروع کردن به روزۀ قضا و مستحبی گرفتن. بعثیا با هرگونه روزه غیر از ماه رمضان مخالف بودن و به شدت برخورد میکردن.
بچهها هم اعتنایی نمیکردن و سعی داشتن نامحسوس روزه بگیرن. تعدادی سهمیه ناهارشون رو آخر شب میخوردن و روزهشون رو میگرفتن. تعدادی هم که برای سحر بیدار میشدن، مراقب بودن که نگهبانهای عراقی متوجه نشن، ولی گاهی پیش میومد که نگهبان سرزده رد میشد و افرادی رو در حال خوردن سحری میدید. بعضیاشون که کمی انسانیت داشتن ندیده میگرفتن و بعضی دیگه اسم افراد رو یادداشت میکردن یا میگفتن فردا سرِ آمار افراد متخلف باید بلند بشن و خودشون رو معرفی کنن.
اگه افراد خودشون رو معرفی نمیکردن همۀ آسایشگاه تنبیه میشد.
یه شب من و تعدادی داشتیم سحری میخوردیم که یکی از نگهبانا بنام مصطفی که خیلی کینهای و بیرحم بود ما رو دید و تهدید کرد که فردا بهحسابتون میرسم. ما سحری مختصری که داشتیم خوردیم و خوابیدیم.
فرداش سرِ صف آمار مصطفی اومد و گفت اون چند نفری که دیشب بیدار بودن و سحری میخوردن بلند بشن. ما هم بلند شدیم. ما رو بردن جلو صف و با شیلنگ به لب بچهها میکوبیدن، طوری که لب و صورت بچهها ورم کرد. بعد اعلام کرد این سزای کسانیه که با دستورات ما مخالفت کنن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۳)
💢اولین خبر از خانواده 💢
همیشه توی این فکر بودم که آیا خونوادهام فهمیدن من اسیر شدم یا نه؟ منو به عنوان شهید معرفی کردن و مجلس ختم برام گرفتن یا نه! و هنوز منتظرن برگردم.
شرایط اسارتم جوری بود که هیچکس ندید که من اسیر بشم و آخرین نفری بودم که مجروح شدم و بعد از سه شبانهروز سرگردانی و به تنهایی اسیر شده بودم، قاعدتاً هیچکس نباید از اسارتم خبری داشته باشه. خیلی از دوستامم که شهید شدن پیکرهاشون جا موند. با این حساب و کتاب بیشتر مطمئن بودم که خبر شهادتم رو به خونواده دادن و اونا هم دیگه دل ازم کندن و فقط منتظرن جنگ تموم بشه و شاید بقایای جنازهم به دستشون برسه.
خیلی وقتا درگیر این فکر و خیالات بودم. آیا همسرم مونده یا رفته پی زندگیش. بچهم زندهس یا نه؟ یکی از عذابآورترین شکنجههای روحی که بعثیا در اسارت به ما دادن همین عدم معرفی به صلیبسرخ و مفقود موندن بود. حتی بعضی وقتا میومدن و با شماتت میگفتن بدبختا! شما دیگه فراموش شدید. کسی توی ایران به فکر شما نیست و زناتون رفتن شوهر کردن و الآن دارن با کسایی دیگه زندگی میکنن. بچههاتون آواره شدن و از این جور زخم زبونا فراوون بود.
یه روز از پشت پنجره آسایشگاهِ یک، اسم منو خوندن. معمولا در این اسم خوندنها خیری نبود. یا برای رفتن به سلول انفرادی بود یا تبعید یا کتک خوردن، ولی برخلاف همیشه و خاطرات تلخی که از اسم خوندنهای این جوری داشتم، اینبار قضیه فرق میکرد. همراه نگهبان عراقی یکی از دوستام اومده بود و حامل خبری مهم بود. گفت یکی از همشهریات که تو رو خوب می شناسه دربهدر دنبالت میگرده و الان بند دو هست اگه میتونی اجازه بگیر و برو ببینش. خبرهای جالبی برات داره. اسم ایشون و نشون آسایشگاهش رو بهم داد و خداحافظی کرد و رفت. هر چه به مغزم فشار میاوردم همچین اسمی رو بیاد نمیآوردم.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۴)
💢 شادی روحم صلوات 💢
بعد از چند روز با اجازه نگهبان خوشاخلاق اردوگاه "امجد" رفتم بند دو و ملاقاتش.داخل آسایشگاه بود.تا از پشت پنجره چشمش به من افتاد منو شناخت و داد زد محمد بیا اینجا. خودش رو معرفی کرد: من محمود منصوری هستم و با داداشات دوستم. گفت: محمد من توی مجلسِ ختمت شرکت کردم و خرما و حلوات رو خوردم و قرآن و فاتحه برات خوندم. حالا میبینم سُر و مُر و زندهای.
از خوشحالی میخندید. گفتم: آقای منصوری راستش رو بگو پدر و مادرم، برادرام، پسرم، همسرم زندهن؟. گفت: آره بابا نگران نباش همه زنده و سلامتن. باورم نشد. قسم خورد تا زمانی که من ایران بودم، همه الحمدلله سالم و زنده بودن. از همسرم پرسیدم که رفته یا مونده؟ گفت بابا قدر زنتو بدون، خیلی نجیب و باخانوادهس. همه بهش افتخار میکنن و بچهات رو داره مثل دستهگل بزرگ میکنه و همیشه بهش میگه بابات رفته مسافرت، بابات میاد. حاج محمود گفت: مادرت هیچوقت باورش نشده که شهید شدی و همیشه میگه محمدم زندهس و برمیگرده.
بعد از ۳۰ ماه از اسارت این اولین خبری بود که از خونواده و سلامتی اونا بهدستم رسید. خدا میدونه اون روز چقدر خوشحال بودم. از سلامتی عزیزانم. از اینکه برام مجلس ختم گرفتن و تا حدود زیادی خیالشون از بابت شهادتم راحت شده و خیلی چشم انتظارم نیستن. هر چند مادرم باورش نشده بود، ولی اینو به حساب این گذاشتم که بخاطر مهر مادریه و چون جنازهام به دستش نرسیده داره به خودش دلخوشی میده. راستش اینقدر خوشحال بودم انگار خبر آزادیم رو بهم دادن. حالا دیگه خیالم بابت خونواده، حداقل تا این زمان راحت شده بود.گاهی خندهام میگرفت که من حی و زنده، اونا نشستن و برام فاتحه خوندن و اعلامیه پخش کردن. از تجسم اون صحنهها و اینکه اگه مثلاً یهویی از در وارد میشدم و یه گوشه مینشستم و برای خودم فاتحه میخوندم چه وضعی میشد؟!
توی این فکر و خیالات یهو مثل دیوونهها میخندیم و وقتی به خودم میومدم دور و برمو نگاه میکردم یه وقت کسی منو ندیده باشه بگن فلانی روانی شده و داره با خودش بیجهت میخنده!
حسابی گرم صحبت بودیم که نگهبان عراقی گفت یالله خلاص، کافی! و بهم گفت راه بیفت بریم وقت ملاقات تموم شد. با هم خداحافظی کردیم و حاج محمود رفت سر جاش و منم برگشتم بند یک.
قرار گذاشتیم که اگه عراقیا یه وقتی اجازه دادن دوباره بیایم ملاقات هم، ولی هیچوقت دیگه تا اخر اسارت همچین فرصتی فراهم نشد. این دید و بازدید شیرینترین ملاقات من در طول تمام چهار سال اسارت بود. البته حاج محمود به من گفت که یکی دیگه از بچههای ایلامی بنام عبدالله دلافروز اونم با من اسیر شده و توی ختمت شرکت کرده بود و خیلی دوست داره ببینتت. منم گفتم اگه عراقیا اجازه دادن میرم ملاقاتش و میبینمش.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۵)
💢عجب حورالعینی !💢
با سید جلال ابراهیمی از بچههای مشهد خیلی صمیمی بودم و بعضی وقتا با هم سورههایی رو که حفظ کرده بودیم، مرور میکردیم. من یه آیه میخوندم سید آیۀ بعد. البته راستش رو بخواید سید تنبلی میکرد و توی جلسۀ مرور همیشه گیر داشت و خوب تمرین نمیکرد، ولی من همیشه با آمادگی میومدم سرِ جلسۀ مرور.
منم هی سرزنشش میکردم که سید چرا تنبلی میکنی و حسابی تمرین نمی کنی؟! این جوری که فایده نداره و هر بار وعدۀ جلسه بعد رو میداد که بیشتر تمرین میکنه.
یه روز داشتیم سوره الرحمن رو با هم مرور میکردیم و من یه آیه و سید یه آیه. تا رسیدم به این آیه :« متکئین فیها یدعون فیها بفاکهه کثیره و شراب» ،سید هم بلافاصله گفت « وعندهم قاطرات الطرف اتراب»بحث آیات نعمتهای بهشتیهاس و آیهای که من خوندم یعنی بهشتیا در اونجا تکیه زدن و هر گونه میوه و نوشیدنی که بخوان در اختیارشونه. و ترجمه آیهی سید هم این میشه که زنان جوان و زیبایی که جز به شوهرشون به کسی دیگه فکر نمیکنن در اختیارشونه. سید هول شد و بجای قاصر که بمعنای زن زیبا و جوونه گفت قاطر. من اینقدر خندیدم که اشکام درومد و گفتم دستت درد نکنه سید!حالا دیگه بجای حورالعین به من قاطر حواله میدی؟ این شده بود نُقل و نبات جلسات مرور ما و یه اشتباه ناخواسته حال و هوای ما رو عوض کرد و تا مدتا شده بود جوک و لطیفه بین ما.
سید یه روز اومد پیش من گفت: یه سؤال دارم. گفتم: بفرما سیدجان. گفت: من نه طلبه هستم و نه درس طلبگی خوندم. چرا همه فکر میکنن و به من میگن تو طلبه هستی؟
گفتم: این که بد نیست بذار فکر کنن مگه چه میشه؟ با ناراحتی گفت: اگه بودم که بدم نمیومد فقط میخوام بدونم کجایِ وجنات و سکنات من به طلبه میخوره؟! خندهام گرفت. گفت چرا میخندی جواب سؤال منو بده. گفتم :سید بخاطر همین وجنات و سکناتت. گفت یعنی چی؟ گفتم آخه مردِ حسابی تو یجوری حرف میزنی که همه فکر میکنن طلبهای. غیر از طلبهها کی میگه وجنات و سکنات؟. خوب بگو کجای قیافۀ من به طلبگی میخوره؟ حرف زدنت رو عوض کن تا کسی بهت شک نکنه!
یه کم فکر کرد و شونهشو بالا انداخت و گفت: راست میگی علتش همین حرف زدن خودمه.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۶)
💢مزه ران جیرجیرک💢
من و علیرضا صادقزاده از بچههای اصفهان با هم تو یه بشقاب داشتیم شوربا میخوردیم یه قاشق برداشتم دیدم یه جیرجیرک توش بود که یه رانش کنده شده بود دیگه دلم نیومد ادامه بدم و رفتم کنار. خواستم به علییرضا بگم که توی ظرف جیرجیرک بوده. با خودم فکر کردم، طفلکی گشنشه و خدا رو خوش نمیاد. جیرجیرک هم که نجس نیست بذار بخوره. گفت: چرا نمیخوری گفتم: سیرم و یه جوری طفره رفتم. هر چه تعارف کرد نخوردم و هیچی هم نگفتم. بعد از چند روز گفتم: علییرضا میدونی چرا اون روز صبحونه رو ادامه ندادم؟
گفت: نه! گفتم: یه جیرجیرک تو قاشقم بود و دیگه دلم نیومد. گفت: چرا به من نگفتی؟ گفتم: دیدم اونوقت تا ظهر گشنه میمونی دلم نیومد. بعدش بهش گفتم: راستی یه رانش نبود. گفت: ای وای احتمالاً من اونو خوردم.
تا مدتا سر به سر علی میذاشتم که علی ران جیرجیرک چه مزهای میده. اونم میخندید و میگفت: نامرد! ران جیرجیرک به خورد من دادی!
بعضی وقتا محیط اسارت با همین اتفاقا و شوخیها خیلی با صفا میشد و موقتا یادمون میرفت اسیر هستیم و توی چه وضعی قرار داریم. یه روز صادقزاده ازم پرسید راستی این انگشت پات چطور قطع شد؟ منم شیطنتم گُل کرد و به شوخی گفتم: علیآقا یه شب خواب بودم یه موش خرمای گشنه اومده بود پامو گاز گرفت و نصفشو خورد و در رفت! طفلکی خیلی متاثر شد و گفت: همیشه تو این فکر بودم چطوری این انگشتت قطع شده! پس داستان این بوده! منم با حالت جدی که شک نکنه گفتم آره علی جون نمیدونی چه دردی داشت و با آب و تاب از ماجرای اون شب براش گفتم و اونم سرش رو تکان میداد و تصدیق میکرد. این قضیه و شوخی رو فراموش کرده بودم و یه روز دیدم علی با عصبانیت اومد و گفت: ای نامرد! پس موشخُرما انگشتت رو خورده؟ گفتم: مگه چیه؟ گفتم برو منو ساده گیر آوردی و منم باورم شد. پیش یکی از بچهها داستان موشخرما و اون شب رو تعریف کردم کلی بهم خندیدن و دستم انداختن که تو چقدر سادهای؟! رحمان سر به سرت گذاشته و انگشتش توی عملیات قطع شده.
علی گفت: منو بگو که فکر نمیکردم شب و روز داری قران حفظ میکنی اون وقت دروغهم بگی!
هیچی دیگه، جوابی نداشتم و فقط میخندیدم. خدا ازمون نگیره اگه این شوخی و خوشمزگی ها نبود شرایط روحی روانی برامون سخت میشد و ناچار بودیم گهگاهی از این کارها بکنیم.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۷)
💢چهار دونه و نصفی!💢
شبهای جمعه بهجای آبگوشت شام خورش لوبیا داشتیم و هر دو نفر توی یه بشقاب میخوردیم. اون وقتا من و صادقزاده هم غذا بودیم. شام رو که گرفتیم دیدیم توی ظرف ما کلاً ۹ تا دونه لوبیا هست. نه این که به ما کم داده باشن. اتفاقا مسؤل غذا خیلی عادلانه تقسیم میکرد، ولی دیگه کرَم و سخاوت بعثیا در همین حد و اندازه بود. روزی چند دونه بیشتر و روزی دیگه چند تا کمتر. چهارتا من برداشتم و چهارتا علیرضا. یه دونه لوبیا مونده بود و هی به هم تعارف میکردیم. من بهشوخی گفتم ببین علی آقا من بزرگترم و ایثارم بیشتره. امشب میخوام ایثارمو به نمایش بذارم و نصف لوبیا رو بهت ببخشم. بخور نوش جونت. یکی سیر بشه بهتره تا هر دو مون گشنه بمونیم.😅
علی هم با دو انگشتش لوبیا رو ورداشت انداخت بالا. تا مدتها سرِ بهسر علی میذاشتم که ببین چه رفیق ایثارگری داری! اون شب من گشنه سرم رو زمین گذاشتم و نصف لوبیام رو به تو بخشیدم که تو سیر بخوابی. علی هم میگفت! بابا کچلم کردی با اون نصف لوبیا. آخه یه نصفه چطور میتونه آدمو سیر کنه و خلاصه این جر و بحث و استدلال ما ادامه داشت تا سوژه بعدی گیرمون بیاد.
یکی از چیزهای خندهدار زمان اسارت،سهمیهبندی خرما یا انگور بود که چند ماه یه بار با کلی منت گذاشتن بر سرِ بچهها به ما میدادن. وقتی سهمیه بین آسایشگاهها تقسیم میشد، انگار بین چند خانواده دو سه نفره تقسیم میکردن. اونقدر کم بود که مسئول تقسیم غذا خوشهها رو دونه میکرد و به هر نفر، چیزی در حدود ده یا دوازده دونه انگور بیشتر نمیرسید. خرما هم نهایتش سه، چهار دونه بود.
قسمت خندهدارش این بود که گاهی وقت تقسیم میوههایی مانند انگور و پرتقال میپرسیدن که شما همچین چیزایی توی ایران دارید یا تا حالا خوردین؟!! نمیدونم چی تو گوش این بی9نواها خونده بودن که کشور و مردم ایران رو با اون همه وفور نعمت مثل سومالی و اتیوپی میدیدن و حتی بدتر! بچهها به هم نگاه میکردن و با پوزخند به هم میگفتن والا گاوهای ما تو ایران از اینا نمیخورن تا چه رسه به ما. گاهی به خاطر همین پوزخندها یکی، دو نفر زیر کتک میرفتن. این بندگان خدا اونقدر در جهالت و بیخبری خودشون دست و پا میزدن که چشم و گوش بسته هر چه از رادیو و تلویزیونشون علیه ایران پخش میشد رو باور میکردن.
وقتی کمی وضع عادیتر شده بود و بعضی از بچهها از انواع میوهها و وسایل لوکس تا رفاهیات ایران و وضع عمومی و معیشت خانوارهای ایرانی براشون تعریف میکردن، نزدیک بود دو تا شاخ از کله.شون بزنه بیرون . اکثرا هم باور نمیکردن و فکر میکردن بچهها دارن گزافهگویی میکنن و میخوان اونا رو دق بِدن.
وقتی کسی میگفت: مثلاً اکثر خونوادههای ایرانی یخچال، تلویزیون، تلفن، فرش، ماشین لباسشویی و و و دارن و قیمت گوشت، مرغ، برنج و حبوبات و میوهجات اینه و متوسط درآمد خانوار ایرانی اینقدره، براشون تازگی داشت و فکر میکردن ما داریم دستشون میندازیم.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۸)
💢جواب قرآنی به اتهام علی ابلیس💢
طبق عادت شوم بعثیا هر چند وقت یه بار برای درهم شکستن مقاومت بچهها و تحقیر اسرا، بهانههای ناجوانمردانهای میگرفتن و زبان به شماتت باز میکردن. یه شب در آسایشگاهی که مانند روز روشن بود و تعدادی از بچهها در حال عبادت و نماز شب بودن، یکی از نگهبانای بعثی از پشت پنجره آسایشگاه یک، عبور کرد و دو نفر از بچهها رو که توی خواب پای یکیشون افتاده بود رو دیگری رو بیدار کرد و با وقاحت ادعا کرد که شما قصد سوئی نسبت به هم داشتید و فردا خودتان رو معرفی کنید.
فرداش علی ابلیس وارد آسایشگاه شد و همه رو به خط کرد و گفت: دو نفری که دیشب نگهبان ما اونا رو دیده، بلند بشن. اون دو نفر هم بلند شدن و ایستادن. رنگ از روی این دو جوان پاک و مؤمن رفته بود و داشت بخاطر گناه نکرده آبروشان پامال حِقد و کینۀ بعثیا میشد.
علی ابلیس شروع کرد به سرزنش کردن اون دو نفر و بعدش به همه تسری داد که شما چجور مسلمانایی هستید که دست به چنین اعمال زشتی میزنید!؟ و جلوچشم بقیه و نگهبانای ما شرم نمیکنید!؟ و تا میتونست اسبشو تازوند. بعدش رو کرد به بچهها و گفت شما چه جوابی دارید به من بدید؟ چند نفر گفتن «سیدی» این دو نفر رو ما میشناسیم و اینها پاک هستن و جای ما کمه تو خواب احتمال داره پای یکی بیفته روی اون یکی و خلاصه هر کسی چیزی جواب داد، ولی اون مصمم بود اون دو جوان رو بهشدت مجازات کنه و بقیۀ ما رو هم تحقیر و متهم به گناهی که اصلاً امکانش وجود نداشت بکنه!! من دستم رو بلند کردم و اجازه داد بایستم و حرف بزنم. چون ماهیتشو خوب میشناختم که بسیار کینهتوز و خطرناکه؛ گفتم: اگر امان بدید حرفی دارم و اگر امانی نیست ساکت میشم و چیزی نمیگم. می دونستم عربها روی اماندادن حساسند و حداقل برای حفظ ظاهر هم که شده مراعات میکنن!
گفت: در امان هستی حرفتو بزن. گفتم: سیدی ما و شما مسلمانیم. آیا میپذیرید قرآن بین ما قضاوت کنه؟ گفت: بله! گفتم این قرآن ما و شما در این مورد میفرماید: اگر کسی مدعی شد مسلمانی مرتکب عمل خلافی شده باید چهار شاهد عادل بیاره و تنها در این صورته که ادعای او ثابت میشه و متهمین گناهکار محسوب شده و مستحق مجازات هستن. خلعسلاح شده بود. از یه طرف امان داده بود و از طرفی جوابی نداشت که به این استدلال بده. نگاهی تند به من کرد و گفت: فقط بدون که اسیر ما هستی و از این به بعد مراقب حرف زدنت باش. بعد هم بدون اینکه اون دو عزیز حتی یه سیلی بخورن رفت و در رو پشت سرش بست.
اون روز به لطف آیات نورانی قرآن هم آبروی بچه بسیجیا حفظ شد و هم اون دو جوان پاک بیهوده مجازات نشدن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۹)
💢سربازهای ۱۳ و ۱۶ سال خدمت💢
یکی از چیزایی که هم برای ما و هم عراقیا تعجب برانگیز بود مدت خدمت سربازی در دو کشور بود. بعضی از نگهبانای اردوگاه در سنین بالای سی سال و سی وپنج سال بودن.
اوایل نمیدونستیم قضیه چیه؟ و جرأت هم نداشتیم ازشون بپرسیم. اما کمکم، که ارتباطایی ایجاد شد و بعضیاشون کم و بیش با بچهها میجوشیدن، یکی میگفت من هشت ساله سربازم یکی دیگرمیگفت من ده ساله سربازم. یکی یازده سال و حتی سیزده سال و دیگری شانزده سال. این کاملا در عراق عادی بود، ولی برای ما خیلی جای تعجب داشت!
اونا میگفتن در زمان جنگ چیزی به اسم پایان خدمت نداریم. اگه کسی روز آخرِ خدمتش بوده و جنگ شروع شده، هنوز هم سربازه و تا زمانیکه قرارداد صلح امضا نشه، همینه.
بندگان خدا تعدادی ازشون چند سر عائله داشتن و ماهی شش، هفت روز مرخصی با یه حقوق بخور و نمیر.
برعکسش وقتی ما میگفتیم خدمت سربازی توی ایران دو ساله و تو هر شرایطی دو سال که تموم بشه به فرد کارت پایان خدمت میدن، تعجب میکردن و گاهی با حسرت میگفتن خوش بحالتون! حتی اتفاق میافتاد که درد دل میکردن و طرف میگفت: من سیزده ساله سربازم و هیچ شغل و حرفهای یاد نگرفتم. اگه فردا روزی بین ایران و عراق صلح بشه و ما رو ترخیص کنن، هیچ شغل و حرفهای بلد نیستم. واقعا علیرغم اینکه بعضی از اونا خیلی بیرحم و قسیالقلب بودن، ولی گاهی دلمون براشون میسوخت و فهمیدیم اسیر واقعی اینا هستن که گرفتار یه همچین دیکتاتور خونخواری شدن که به ملت خودشهم رحم نمیکنه!!!
تنها مزیت سربازی براشون حقوق ناچیزی بود که بهشون میدادن و به گفته خودشون در اون اوضاع جنگی کفاف زندگیشون رو نمیداد. رو حساب همین سربازیهای طویلالمدت بود که اکثر عراقیها یک یا چند نفر از اعضای خونواده شون رو توی جنگ از دست داده بود. پایان خدمت سربازی برای یک عراقی در زمان جنگ یا مرگ بود یا پایان جنگ. حتی بعد از پذیرش قطعنامه تا دو سال بعدش یعنی سال ۶۹ و آغاز تبادل اسرا وضعیت جنگی حاکم بود و بعد از اون هم که جنگ کویت و آمریکا شروع شد و سربازهای نگونبخت عراقی فکر کنم مدت سربازیشون به ۲۰ سال هم رسید!!!
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms