🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۶)
💢مزه ران جیرجیرک💢
من و علیرضا صادقزاده از بچههای اصفهان با هم تو یه بشقاب داشتیم شوربا میخوردیم یه قاشق برداشتم دیدم یه جیرجیرک توش بود که یه رانش کنده شده بود دیگه دلم نیومد ادامه بدم و رفتم کنار. خواستم به علییرضا بگم که توی ظرف جیرجیرک بوده. با خودم فکر کردم، طفلکی گشنشه و خدا رو خوش نمیاد. جیرجیرک هم که نجس نیست بذار بخوره. گفت: چرا نمیخوری گفتم: سیرم و یه جوری طفره رفتم. هر چه تعارف کرد نخوردم و هیچی هم نگفتم. بعد از چند روز گفتم: علییرضا میدونی چرا اون روز صبحونه رو ادامه ندادم؟
گفت: نه! گفتم: یه جیرجیرک تو قاشقم بود و دیگه دلم نیومد. گفت: چرا به من نگفتی؟ گفتم: دیدم اونوقت تا ظهر گشنه میمونی دلم نیومد. بعدش بهش گفتم: راستی یه رانش نبود. گفت: ای وای احتمالاً من اونو خوردم.
تا مدتا سر به سر علی میذاشتم که علی ران جیرجیرک چه مزهای میده. اونم میخندید و میگفت: نامرد! ران جیرجیرک به خورد من دادی!
بعضی وقتا محیط اسارت با همین اتفاقا و شوخیها خیلی با صفا میشد و موقتا یادمون میرفت اسیر هستیم و توی چه وضعی قرار داریم. یه روز صادقزاده ازم پرسید راستی این انگشت پات چطور قطع شد؟ منم شیطنتم گُل کرد و به شوخی گفتم: علیآقا یه شب خواب بودم یه موش خرمای گشنه اومده بود پامو گاز گرفت و نصفشو خورد و در رفت! طفلکی خیلی متاثر شد و گفت: همیشه تو این فکر بودم چطوری این انگشتت قطع شده! پس داستان این بوده! منم با حالت جدی که شک نکنه گفتم آره علی جون نمیدونی چه دردی داشت و با آب و تاب از ماجرای اون شب براش گفتم و اونم سرش رو تکان میداد و تصدیق میکرد. این قضیه و شوخی رو فراموش کرده بودم و یه روز دیدم علی با عصبانیت اومد و گفت: ای نامرد! پس موشخُرما انگشتت رو خورده؟ گفتم: مگه چیه؟ گفتم برو منو ساده گیر آوردی و منم باورم شد. پیش یکی از بچهها داستان موشخرما و اون شب رو تعریف کردم کلی بهم خندیدن و دستم انداختن که تو چقدر سادهای؟! رحمان سر به سرت گذاشته و انگشتش توی عملیات قطع شده.
علی گفت: منو بگو که فکر نمیکردم شب و روز داری قران حفظ میکنی اون وقت دروغهم بگی!
هیچی دیگه، جوابی نداشتم و فقط میخندیدم. خدا ازمون نگیره اگه این شوخی و خوشمزگی ها نبود شرایط روحی روانی برامون سخت میشد و ناچار بودیم گهگاهی از این کارها بکنیم.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۷)
💢چهار دونه و نصفی!💢
شبهای جمعه بهجای آبگوشت شام خورش لوبیا داشتیم و هر دو نفر توی یه بشقاب میخوردیم. اون وقتا من و صادقزاده هم غذا بودیم. شام رو که گرفتیم دیدیم توی ظرف ما کلاً ۹ تا دونه لوبیا هست. نه این که به ما کم داده باشن. اتفاقا مسؤل غذا خیلی عادلانه تقسیم میکرد، ولی دیگه کرَم و سخاوت بعثیا در همین حد و اندازه بود. روزی چند دونه بیشتر و روزی دیگه چند تا کمتر. چهارتا من برداشتم و چهارتا علیرضا. یه دونه لوبیا مونده بود و هی به هم تعارف میکردیم. من بهشوخی گفتم ببین علی آقا من بزرگترم و ایثارم بیشتره. امشب میخوام ایثارمو به نمایش بذارم و نصف لوبیا رو بهت ببخشم. بخور نوش جونت. یکی سیر بشه بهتره تا هر دو مون گشنه بمونیم.😅
علی هم با دو انگشتش لوبیا رو ورداشت انداخت بالا. تا مدتها سرِ بهسر علی میذاشتم که ببین چه رفیق ایثارگری داری! اون شب من گشنه سرم رو زمین گذاشتم و نصف لوبیام رو به تو بخشیدم که تو سیر بخوابی. علی هم میگفت! بابا کچلم کردی با اون نصف لوبیا. آخه یه نصفه چطور میتونه آدمو سیر کنه و خلاصه این جر و بحث و استدلال ما ادامه داشت تا سوژه بعدی گیرمون بیاد.
یکی از چیزهای خندهدار زمان اسارت،سهمیهبندی خرما یا انگور بود که چند ماه یه بار با کلی منت گذاشتن بر سرِ بچهها به ما میدادن. وقتی سهمیه بین آسایشگاهها تقسیم میشد، انگار بین چند خانواده دو سه نفره تقسیم میکردن. اونقدر کم بود که مسئول تقسیم غذا خوشهها رو دونه میکرد و به هر نفر، چیزی در حدود ده یا دوازده دونه انگور بیشتر نمیرسید. خرما هم نهایتش سه، چهار دونه بود.
قسمت خندهدارش این بود که گاهی وقت تقسیم میوههایی مانند انگور و پرتقال میپرسیدن که شما همچین چیزایی توی ایران دارید یا تا حالا خوردین؟!! نمیدونم چی تو گوش این بی9نواها خونده بودن که کشور و مردم ایران رو با اون همه وفور نعمت مثل سومالی و اتیوپی میدیدن و حتی بدتر! بچهها به هم نگاه میکردن و با پوزخند به هم میگفتن والا گاوهای ما تو ایران از اینا نمیخورن تا چه رسه به ما. گاهی به خاطر همین پوزخندها یکی، دو نفر زیر کتک میرفتن. این بندگان خدا اونقدر در جهالت و بیخبری خودشون دست و پا میزدن که چشم و گوش بسته هر چه از رادیو و تلویزیونشون علیه ایران پخش میشد رو باور میکردن.
وقتی کمی وضع عادیتر شده بود و بعضی از بچهها از انواع میوهها و وسایل لوکس تا رفاهیات ایران و وضع عمومی و معیشت خانوارهای ایرانی براشون تعریف میکردن، نزدیک بود دو تا شاخ از کله.شون بزنه بیرون . اکثرا هم باور نمیکردن و فکر میکردن بچهها دارن گزافهگویی میکنن و میخوان اونا رو دق بِدن.
وقتی کسی میگفت: مثلاً اکثر خونوادههای ایرانی یخچال، تلویزیون، تلفن، فرش، ماشین لباسشویی و و و دارن و قیمت گوشت، مرغ، برنج و حبوبات و میوهجات اینه و متوسط درآمد خانوار ایرانی اینقدره، براشون تازگی داشت و فکر میکردن ما داریم دستشون میندازیم.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۸)
💢جواب قرآنی به اتهام علی ابلیس💢
طبق عادت شوم بعثیا هر چند وقت یه بار برای درهم شکستن مقاومت بچهها و تحقیر اسرا، بهانههای ناجوانمردانهای میگرفتن و زبان به شماتت باز میکردن. یه شب در آسایشگاهی که مانند روز روشن بود و تعدادی از بچهها در حال عبادت و نماز شب بودن، یکی از نگهبانای بعثی از پشت پنجره آسایشگاه یک، عبور کرد و دو نفر از بچهها رو که توی خواب پای یکیشون افتاده بود رو دیگری رو بیدار کرد و با وقاحت ادعا کرد که شما قصد سوئی نسبت به هم داشتید و فردا خودتان رو معرفی کنید.
فرداش علی ابلیس وارد آسایشگاه شد و همه رو به خط کرد و گفت: دو نفری که دیشب نگهبان ما اونا رو دیده، بلند بشن. اون دو نفر هم بلند شدن و ایستادن. رنگ از روی این دو جوان پاک و مؤمن رفته بود و داشت بخاطر گناه نکرده آبروشان پامال حِقد و کینۀ بعثیا میشد.
علی ابلیس شروع کرد به سرزنش کردن اون دو نفر و بعدش به همه تسری داد که شما چجور مسلمانایی هستید که دست به چنین اعمال زشتی میزنید!؟ و جلوچشم بقیه و نگهبانای ما شرم نمیکنید!؟ و تا میتونست اسبشو تازوند. بعدش رو کرد به بچهها و گفت شما چه جوابی دارید به من بدید؟ چند نفر گفتن «سیدی» این دو نفر رو ما میشناسیم و اینها پاک هستن و جای ما کمه تو خواب احتمال داره پای یکی بیفته روی اون یکی و خلاصه هر کسی چیزی جواب داد، ولی اون مصمم بود اون دو جوان رو بهشدت مجازات کنه و بقیۀ ما رو هم تحقیر و متهم به گناهی که اصلاً امکانش وجود نداشت بکنه!! من دستم رو بلند کردم و اجازه داد بایستم و حرف بزنم. چون ماهیتشو خوب میشناختم که بسیار کینهتوز و خطرناکه؛ گفتم: اگر امان بدید حرفی دارم و اگر امانی نیست ساکت میشم و چیزی نمیگم. می دونستم عربها روی اماندادن حساسند و حداقل برای حفظ ظاهر هم که شده مراعات میکنن!
گفت: در امان هستی حرفتو بزن. گفتم: سیدی ما و شما مسلمانیم. آیا میپذیرید قرآن بین ما قضاوت کنه؟ گفت: بله! گفتم این قرآن ما و شما در این مورد میفرماید: اگر کسی مدعی شد مسلمانی مرتکب عمل خلافی شده باید چهار شاهد عادل بیاره و تنها در این صورته که ادعای او ثابت میشه و متهمین گناهکار محسوب شده و مستحق مجازات هستن. خلعسلاح شده بود. از یه طرف امان داده بود و از طرفی جوابی نداشت که به این استدلال بده. نگاهی تند به من کرد و گفت: فقط بدون که اسیر ما هستی و از این به بعد مراقب حرف زدنت باش. بعد هم بدون اینکه اون دو عزیز حتی یه سیلی بخورن رفت و در رو پشت سرش بست.
اون روز به لطف آیات نورانی قرآن هم آبروی بچه بسیجیا حفظ شد و هم اون دو جوان پاک بیهوده مجازات نشدن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۱۹۹)
💢سربازهای ۱۳ و ۱۶ سال خدمت💢
یکی از چیزایی که هم برای ما و هم عراقیا تعجب برانگیز بود مدت خدمت سربازی در دو کشور بود. بعضی از نگهبانای اردوگاه در سنین بالای سی سال و سی وپنج سال بودن.
اوایل نمیدونستیم قضیه چیه؟ و جرأت هم نداشتیم ازشون بپرسیم. اما کمکم، که ارتباطایی ایجاد شد و بعضیاشون کم و بیش با بچهها میجوشیدن، یکی میگفت من هشت ساله سربازم یکی دیگرمیگفت من ده ساله سربازم. یکی یازده سال و حتی سیزده سال و دیگری شانزده سال. این کاملا در عراق عادی بود، ولی برای ما خیلی جای تعجب داشت!
اونا میگفتن در زمان جنگ چیزی به اسم پایان خدمت نداریم. اگه کسی روز آخرِ خدمتش بوده و جنگ شروع شده، هنوز هم سربازه و تا زمانیکه قرارداد صلح امضا نشه، همینه.
بندگان خدا تعدادی ازشون چند سر عائله داشتن و ماهی شش، هفت روز مرخصی با یه حقوق بخور و نمیر.
برعکسش وقتی ما میگفتیم خدمت سربازی توی ایران دو ساله و تو هر شرایطی دو سال که تموم بشه به فرد کارت پایان خدمت میدن، تعجب میکردن و گاهی با حسرت میگفتن خوش بحالتون! حتی اتفاق میافتاد که درد دل میکردن و طرف میگفت: من سیزده ساله سربازم و هیچ شغل و حرفهای یاد نگرفتم. اگه فردا روزی بین ایران و عراق صلح بشه و ما رو ترخیص کنن، هیچ شغل و حرفهای بلد نیستم. واقعا علیرغم اینکه بعضی از اونا خیلی بیرحم و قسیالقلب بودن، ولی گاهی دلمون براشون میسوخت و فهمیدیم اسیر واقعی اینا هستن که گرفتار یه همچین دیکتاتور خونخواری شدن که به ملت خودشهم رحم نمیکنه!!!
تنها مزیت سربازی براشون حقوق ناچیزی بود که بهشون میدادن و به گفته خودشون در اون اوضاع جنگی کفاف زندگیشون رو نمیداد. رو حساب همین سربازیهای طویلالمدت بود که اکثر عراقیها یک یا چند نفر از اعضای خونواده شون رو توی جنگ از دست داده بود. پایان خدمت سربازی برای یک عراقی در زمان جنگ یا مرگ بود یا پایان جنگ. حتی بعد از پذیرش قطعنامه تا دو سال بعدش یعنی سال ۶۹ و آغاز تبادل اسرا وضعیت جنگی حاکم بود و بعد از اون هم که جنگ کویت و آمریکا شروع شد و سربازهای نگونبخت عراقی فکر کنم مدت سربازیشون به ۲۰ سال هم رسید!!!
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۲۰۰)
💢گوشت دمِ توپ💢
تبلیغاتی که در رابطه با بسیج و بسیجی توی گوش ارتش عراق کرده بودن دو چیز بود و اونام باورشون شده بود؛ یکی این که رژیم ایران تعدادی از مردم رو بهزور به جبهه اعزام میکنه و اگه کسی نره اعدام میشه یا به زندان میفته و حق و حقوق خودش و خونوادهاش از بین میره. دوم این که؛ پول زیادی به تعدادی از مردم فقیر روستاها و مناطق فقیر و بدون شغل میدن و اونا رو بدون آموزش روانه جبهه میکنن و به اصطلاح بعنوان گوشت دمِ توپ از اینا استفاده میکنن. این اصطلاح گوشت دمِ توپ رو منافقین و نهضت آزادی و ستون پنجم خودمون توی ایران هم بکار میبردن. تصورشون این بود تعدادی به زور و اجبار، تعدادی هم بخاطر پول میان جبهه.
همین اتهام ناجوانمردانهای که این سالهاست که به مدافعین حرم هم زده میشه که اینا بخاطر حقوق و مزایا میرن سوریه و عراق!
اما وقتی پایمردی بچهها در دفاع از اعتقاداتشون و علاقۀ ویژه اونا رو به امام نگاه میکردن، میفهمیدن که حسابی گول تبلیغات حزب بعث و رادیو و تلویزیون صدام رو خوردن! وقتی میگفتیم هر کسی از هر اداره ای که اعزام میشه حقوق و فوق العاده جنگی نداره و همون حقوق اداره رو به خونوادهش میدن براشون خیلی جای تعجب داشت! وقتی میگفتیم کسی برای پول نمیاد و حتی افراد بیشغل یه کم هزینه ناچیز که در اون زمان دو هزار تومان بود رو دریافت میکنن و حتی تعداد زیادی، همینو هم نمیگیرن، واقعاً مغزشون هنگ می کرد و این حرفا خیلی براشون مفهوم نبود. اما بتدریج باورشون شد و همین هم رمز تغییر و تحول درونی در بعضی از اونا بود. چیزی به نام شهادت در ابتدای اسارت برای بعثیا معنا و مفهوم نداشت و باورشون نمی شد عدهای واقعا برای تکلیف شرعی به جبهه بیان و از مرگی با شرف به اسم شهادت واهمه نداشته باشن و حتی به استقبالش برن، اما بتدریج این واژه براشون معنا و مفهوم پیدا کرد و به چشم خودشون دیدند که عدهای از همین اسرا وقتی که پای اعتقادات و رهبرشون پیش بیاد، شجاعانه میایستن و تا مرز شهادت پیش میرن و حتی تعدادی هم بعلت پایمردی شربت شهادت رو در اوج مظلومیت و غربت نوشیدن. اسارت نه فقط برای آزادگان ایرانی دانشگاه خودسازی بود، بلکه برای عراقیهایی که طینت پاکتری داشتن نیز مدرسه تعلیم و تعلم و آموختن درسهای بزرگ از اسرای ایرانی بود.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۲۰۱)
💢برگشت به زندگی💢
اونقدر جان انسان برای بعثیا بیارزش بود که بخاطر عدم درمان بیماریهای سادهای مانند اسهال و سوء تغذیه و تبدیل آن به اسهال خونی، افراد زیادی از بچههای مظلومی که خونوادههاشون چشم انتظارشون بودن، به شهادت رسیدن.
طوری شده بود وقتی کسی مبتلا به اسهال خونی میشد، دیگه هم خودش و هم بقیه ازش قطع امید میکردن و معمولا به زندگی بر نمیگشت. تنها در یه مورد یادم هست یکی از بچههای مشهد بنام محسن مشهدی(میرزایی) که مدت مدیدی دچار اسهالخونی شده بود و تنها اسکلت و پوستش باقی مونده بود، بطوریکه اواخر ایستادن رو پاها براش مشکل بود و بچهها کمکش میکردن، بعد از خواهش و التماس مکرر ما، بعثیا موافقت کردن که ببرنش بیمارستان. محسن قبل از اینکه با اعزامش موافقت بشه، مدتی عصبی شده بود و احساس میکرد باری شده رو دوش بقیه؛ بچهها هم هواشو داشتن و دلداریش میدادن.
یه روز اومد پیش من و گفت: من دارم میمیرم. تو این مدت خیلی بچهها رو اذیت کردم و تحملم کردن میخوام از همه حلالیت بطلبم. خیلی دلم شکست. بسختی خودم رو کنترل کردم که اشکام جاری نشه و بیشتر از این روحیهاش خراب نشه. گفتم: محسن جان من ته دلم روشنه که شفا پیدا میکنی و به امید خدا همدیگه رو تو ایران ملاقات میکنیم. گفت: داری دلداریم میدی! ولی خودم میدونم کارم تمومه. اون روز خیلی باهاش صحبت کردم و آیه و حدیث براش خوندم و از امید و توکل براش گفتم. مقداری اروم شد. با بچهها قرار گذاشتیم همه براش دعا کنیم و هم به عراقیا فشار بیاریم، بلکه ببرنش بیمارستان و خوب بشه. بیماری سختی نبود و علاجش راحت بود، ولی نانجیبا توجه نمیکردن تا این که فرد جان میداد.
به هر حال با دعای خیر بچهها و پیگیری مستمر اعزامش کردن بیمارستان؛ در حالی که شاید ۲۰ کیلو بیشتر وزن نداشت. ولی خوشبختانه بعد از یکی دوماه بستری در بیمارستان وقتی برگشت؛ کاملاً خوب شده بود و وزنش برگشته بود سر جاش. تا چند روز سر به سرش میذاشتیم و میگفتیم محسن جان! وقتی رفتی مگسوزن بودی و حالا شدی فیلوزن و از همه ما چاق و چلهتر هستی! این یکی از شیرینترین خاطرات من در اسارت بود که میدیدم کسی که همه ازش قطع امید کرده بودیم به زندگی و در نهایت به آغوش خونواده و وطن برگشت.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿
قسمت:(۲۰۲)
💢هیتر برقی و چای داغ💢
چای برای ما در اسارت یه کالای اساسی و حتی پزشکی بود. روزی یه بار و بعدازظهر یه سطل چای به هر آسایشگاه داده میشد که به هر اسیر نصف لیوان سهمیه میرسید. چای از اونجا برامون اهمیت داشت که شام همیشه آبگوشت با گوشت یخ زده بود و از وقت تقسیم تا صرف اون حدود دو تا سه ساعت فاصله داشت به طوری که خصوصاً زمستونا، یه لایه چربی روی غذا رو میگرفت. صرف این شام که از رو ناچاری بود باعث مریضی بچهها، خصوصاً ابتلا به اسهال میشد و یه نصف لیوان چای گرم روی این غذا تا حد زیادی از این مرض پیشگیری میکرد. ولی چای هم مانند شام سرد میشد و خاصیتش رو از دست میداد.
بچهها میومدن رو سطل رو با چند تا پتو می پوشوندن که حداقل خیلی سرد نشه و قابل خوردن باشه. کم کم عده ای دست به یه ابتکار عمل جالب زدن و اون ساخت هیتر برقی با امکانات خیلی ابتدایی بود.
ساختن هیتر به این صورت بود که با کمک کارگرایی که برای بیگاری به بیرون اردوگاه برده میشدن، مقداری سیمِ برق بصورت قاچاقی وارد اردوگاه میشد و بچهها هم به بهونۀ جلوگیری از شکستهشدن سطلهای آب، اونا رو دور سطلها میپیچیدن. شب که نگهبانا درها رو می بستن دو نفر رو کول هم سوار میشدن و دو سر سیمها رو بصورت قلاب در آورده و به سیم های سقف آسایشگاه وصل می کردن و به دو سر سیم دو تکه قاشق روحی شکسته که یه قرقرۀ لاستیکی وسطشون بود مینداختن داخل سطل. دو سه دقیقه بعد، سطل چای جوش میشد و بچهها تا ماهها با این وسیله چای داغ میخوردن و تا عراقیا میومدن سریع سیم رو میکشیدیم و سریع دور سطلا می پیچیدیم. چند بار که عراقیا سرزده میومدن و میدیدن بخار داره از سطل بلند میشه با تعجب میپرسیدن چکار میکنید چای تا این وقت داغ میمونه؟! و ما هم میگفتیم: تعداد زیادی پتو دورش میپیچیم و نمیذاریم بخار خارج بشه و چای داغ میمونه! سری تکان میدادن و میرفتن. چند بار که بچهها با عجله سیم رو کشیدن، برق اردوگاه اتصال کرد و قطع شد. آخرش شک کردن و از طریق یکی از جاسوسا فهمیدن علت قطع برق چی بوده و سیمها رو جمع کردن.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقود الاثر🌿
💢 قسمت ۲۰۳: ماست درمانی 💢
با بُنهای ناچیزی که داشتیم، گاهی چند نفر پولامون رو هم میذاشتیم و یه قوطی شیرخشک میخریدیم. معمولاً چون معدۀ بچهها ضعیف بود و شیرخشک خیلی برای خوردن مناسب نبود و حتی بعضی وقتا شیرخشکِ تاریخ مصرف گذشته برامون میآوردن، اومدیم با شیر خشک، ماست درست کردیم. اوّل با استفاده از همون هیترهای قاچاقی آب رو میجوشوندیم و شیرخشک رو داخلش حل میکردیم و صبر میکردیم تا ولرم بشه بعد یه دونه قرص ویتامین (ث) داخلش مینداختیم و سرشو میپوشونیدم و چون ظرف نداشتیم این کارو تو لیوانهای روحی انجام میدادیم. این ماست رو بیشتر برای درمان بیمارانی که مبتلا به اسهال میشدن استفاده میکردیم. واقعا اگه خدا بخاد عدو سبب خیر میشه. دشمن با آوردن شیرِخشکِ بچه و تاریخ مصرف گذشته میخواست ماها رو تحقیر کنه، ولی با کمک خدا و تدبیر بچهها همین شیرخشکها و تبدیلشون به ماست سبب نجات جان خیلی از بچهها شد.
حال و روز ما در قرن بیستم و داروی ما برای جلوگیری از مرگ و میر بچهها بعلت اسهال، استفاده از ماست ساخته شده از شیرخشک و چای جوشانده با هیتر برقی و گاهی تفالۀ خشکشدۀ چای بود. هر روز آشپزها تفاله باقیمانده در ته دیگِ چای رو به یه آسایشگاه میدادن و تفاله زیر آفتاب خشک میشد و بعنوان داروی ضداسهال مورد استفاده قرار میگرفت.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۲۰۴)
💢معراج و غدیر💢
یکی از زیباترین جلوههای اسارت اتحاد و همدلی بین بچه شیعهها و برادران اهلسنت و بحث و مناظرات دوستانه با هم بود. در آسایشگاه یک، یکی از عزیزان اهلسنت به نام آقا معراج بود که خیلی علاقمند به کشف حقیقت و بحث در زمینۀ مسائل دینی و مذهبی بود.
یه روز اومد پیشم و گفت: دوست دارم در زمینه ولایت حضرت علی(علیه السلام) و دلایل شما در این زمینه برام حرف بزنی. من از واقعه غدیر شروع کردم و جملات حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) در باره علی علیه السلام و جمله معروف «من کنت مولاه ،فهذا علی مولاه» رو داشتم توضیح میدادم که معراج گفت: ببین، پیش هر که میرم از غدیر شروع میکنه. من خیلی این چیزها رو نمیفهمم! با زبون ساده و خودمونی برام توضیح بده ببینم قضیه چه بوده؟ من گفتم بهشرطی که ناراحت نشی میگم! گفتم: من اگه بخوام مفصل وارد این بحث بشم احتمال داره ناچار بشم چیزهایی رو بگم که برای تو خوشایند نباشه. گفت: عیبی نداره من دنبال حقیقت هستم. چند جلسه با هم نشستیم و در باره مسئلۀ ولایت و دلایل مختلفی که به ذهنم میرسید براش توضیح دادم. سؤالاتی داشت که در حد توانم پاسخ دادم و اونم بدون تعصب گوش میکرد. من در صدد شیعه کردنش نبودم. انتخاب مذهب باید آگاهانه و در پی تحول درونی باشه. چون خودش علاقه نشون داده بود احساس میکردم وظیفه دارم اطلاعاتم رو هر چند ناقص در اختیارش بذارم.
این بحثهای دوستانه مدتی ادامه داشت تا اینکه معراج و چند نفرِ دیگه رو بردن آسایشگاه دیگه و بحثهای ما قطع شد، امّا یه چیز برای من و او موند و اون این که میشود بدون تعصب و توهین حتی اعتقادات همدیگه رو به چالش کشید؛ فقط شرطش اینه که جویای حقیقت باشی نه در قید تعصب.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۲۰۵)
💢سرهنگ حسین از کودتا تا اعدام(۱)💢
یکی از ماجرایهای عجیب و در عین حال تأثربرانگیز سال سوم اسارت و در اواخر سال ۱۳۶۷(حدود دی ماه) انتصاب یه سرهنگ شیعه بنام سرهنگ حسین به فرماندهی اردوگاه یازده تکریت بود. همون روز اول بازدید سرهنگ حسین، از وضع بسیار بدِ تغذیه، بهداشت و لباس بچهها به شدت متاثر شد. آسایشگاه به آسایشگاه میگشت و به حرف و درد دلِ بچهها گوش میکرد و نیازمندیها رو یادداشت میکرد. بچهها هم در یه ابتکار جالب اومدن تمام لباس تکهپاره و صله شده رو اطراف آسایشگاه پهن کردن و سطل های شکسته، کفشها و دمپاییهای تکه پاره و غیره رو در معرض دید ایشون قرار دادن و از وضع وخیم بهداشت و تغذیه تا بدرفتاری و کتککاری نگهبانها شکایت کردن.
هر آسایشگاهی که تموم میشد و میخواست بره، قول میداد که تموم نیازمندیهای اساسی بچهها رو خیلی سریع برطرف کنه.
روز بعد تمامی کابل و چوبها از دست نگهبانها جمع شد و چند تا نگهبان جدید و خوشرفتار، جای افراد شکنجهگر و کینهای رو گرفتن. به همه یه دست لباس نو، زیرپوش و دمپایی تا خمیر و مسواک داده شد و دستور داد تمام لباسهای کهنه و پاره رو جمع کنن و دور بندازن. وسایل و مواد شوینده و ضدعفونیکننده تا سطلهای نو در اختیار بچهها قرار گرفت. سهمیه غذایی به نحو چشمگیری اضافه شد.
علاوه بر این اقدامات شروع کرد به یه سری بازجویی و پرس و جو از افراد. از تخصص افراد در زمینۀ نظامی سوال میکرد. بعضی از ما و شاید اکثرا فکر میکردیم این یه حقۀ جدید برای تخلیه اطلاعاتی بچههاست و بذل و بخششها و رسیدگی به اوضاع و بهبود شرایط شاید برای جلب اعتماد ما باشه تا اطلاعات از افراد جمعآوری بشه، اما از طرفی آتشبس برقرار شده بود و جنگی در میون نبود و به نظر میومد این اطلاعات به درد اونا نمیخوره. به هر حال بچهها سعی میکردن اطلاعاتی در اختیارشون قرار بدن که مشکلی برای کشور پیش نیاره و البته سرهنگ حسین هم کاری به اطلاعات نظامی ایران نداشت و بیشتر میخواست توانمندیهای افراد در زمینه تخصص نظامی و رزمی رو بدونه.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۲۰۶)
💢سرهنگ حسین از کودتا تا اعدام(۲)💢
حدود دو ماهی این اوضاع ادامه پیدا کرد و در اون مدت نه کسی کتک خورد و نه مشکل گرسنگی و کمبودِ تغذیه داشتیم و خیلی از بیمارها مداوا شدن و اسارت برای همه تحملپذیرتر شده بود، اما متأسفانه این شرایط خیلی زودگذر بود و بهزودی دوباره ورق برگشت.یه روز صبح که برای رفتن به هواخوری داشتیم آماده میشدیم، دیدیم شرایط کاملاً عوض شده. تعدادی از نگهبانا مجددا عوض شدن و قبلیا برگشتن و همه عصبانی و مجهز به کابل و چوب و باتوم. یه سرگرد بلند قامت با سبیلای بلند وارد اردوگاه شد و بند بند همه رو جمع میکرد و ضمن معرفی خودش بعنوان فرمانده جدید اردوگاه، شروع کرد به فحاشی و تهدید که اگه کوچکترین خلافی از شما ببینم چنین و چنان میکنم و به نگهبانا این اجازه رو داده بود که بهشدت با بچهها برخورد کنن و هر کسی که جنبید، بهشدت در هم بکوبن. همه مات و مبهوت شده بودیم از اون رفتار انسانی و ملاطفت سرهنگ حسین و از این همه خشونت سرگرد بعثی. با خودمون گفتیم واقعا چه اتفاقی افتاده؟ اون که سرهنگ تموم بود و دو درجه ازین بالاتر بود چرا اون همه محبت و رسیدگی کرد؟ و حالا چی شده که این سرگرد اینجور میکنه؟ اونم سال سوم از اسارت؟! گاهی هم شک میکردیم نکنه همه اون دو ماه یه ترفند و برنامۀ فریب بوده، ولی دلمون قبول نمیکرد که اون همه محبت و رسیدگی همش ریاکاری و حُقه بوده باشه!
مدتا از این ماجرا گذشت تا اینکه از طریق برخی از نگهبانای عراقی که از قبل با بچهها خوشرفتاری کرده بودن و هنوز هم توی اردوگاه یا اطرافش کار میکردن ، فهمیدیم قضیه خیلی فراتر از این چیزایی بوده که ما تصور می کردیم. میگفتن سرهنگ حسین و تعدادی از افسران بلندپایه و چند تا از ژنرالهای عراقی کودتایی رو علیه صدام طراحی کرده بودن و این سرهنگ حسین هم با برنامه از طرف سران کودتا به اینجا فرستاده شده بوده که بتونه در صورت لزوم از نیروی رزمی این اردوگاه که از نظر اونا قویترین اردوگاه اسرا بوده استفاده کنن. حتی زمزمۀ هِلی بُرن نیروی هوایی ایران و نجات اسرا نیز در بین بوده. بعد میگفتن که کودتا لو رفته بوده و همه عوامل اون از جمله همین سرهنگ حسین اعدام شدن. حالا این قضیه چقدر درست بود و با واقعیت تطابق داشت یا نه؟! خدا بهتر میدونه و ما هیچ مستندی در این زمینه، جز گفتۀ چند نفر نگهبان عراقی شیعه نداریم، ولی هر چه بود واقعا شیرینترین دوران اسارت ما که تقریباً از امکاناتی در حد قابلِقبول برخوردار بودیم و عراقیا یه دست با ما خوشرفتاری کردن همون دو ماه یا دو ماه وخوردهای بود.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms
🌵روایت اسرای مفقودالاثر🌿
قسمت:(۲۰۷)
💢نبرد سخت و نَرم در اسارت(۱)💢
تقابل بچههای ما با بعثیا، یه تقابل متفاوت و چندجانبه بود. اونا به جسم بچهها حمله میکردن و هیچ محدودیت و خط قرمزی برای زدن و شکنجه کردن نداشتن و طبیعی بود پیروز این میدان و تقابل، بعثیا بودن. هر وقت میخواستن میزدن و ما هیچگاه امکان مقابله به مثل نداشتیم چون نه تنها یه دست بلند کردن روی یه سرباز صفر، به منزلۀ حکم قتل خود بود بلکه، به معنای زیر شکنجه و کتک قرار دادن صدها نفر دیگه بود، بنابراین نوع مقابله نه عملی بود و نه منطقی! که مثلاً یه اسیر پا بشه بزنه توی دهن یه سرباز بیارزش عراقی و بعدش خودش زیر وحشیانهترین شکنجهها، شهید بشه و صدها نفر دیگه رو هم ببرن زیر کابل و شکنجه.
اونا میزدن و ما چارهای جز صبر نداشتیم، ولی نوعی دیگهای از تقابل بین ما و بعثیا بود که در این نبرد بچههای ما مهاجم بودن و اونا مدافع. این نوع تقابل از نوع نرم و فرهنگی بود. بعثیا جز ناسزا، تحقیر و تهدید، متاعی دیگه برای عرضهکردن در میدان جنگ نرم نداشتن. این متاع و سلاح برای خودشون بیشتر از ما آزاردهنده بود. چون هیچگاه مؤمن مجاهد با ناسزا و فحش تحقیر و ذلیل نمیشه؛ بلکه اعصاب فرد فحاش به هم میریزه و آزار میبینه؛ ولی در میدان نبرد جنگ نرم دست ما پر بود. پشتوانه و زاغه مهمات ما در این جنگ فرهنگ غنی اهلبیت(علیهمالسلام)، آرمانهای بلند امام خمینی(رحمه الله علیه) و آموزه های اسلام ناب محمدی(صلی الله علیه و آله) بود. در این نبرد، ما از هر نوع مهمات و سلاحی برخوردار بودیم. ما در میدان نبرد نرم و فرهنگی با کسانی میجنگیدیم که بهشدت مستضعف و فقیر بودن و دستشون از سلاح و مهمات خالی بود.ما اسلحههایی بسیار مدرن و پیشرفته مانند فرهنگ ایثار، مقاومت و شهادت در اختیار داشتیم و اونا بیبهره بودن. ما به سلاح ایمان، عقیده و نظام پاداش و جزای روز قیامت مجهز بودیم و هر سختی که میکشیدیم رو ذخیرهای ارزشمند برای فردای قیامت میدیدیم و اونا با این مفاهیم بیگانه بودن. ما آینده رو روشن میدیدیم و با امیدواری کامل به پیروزی و نصرت الهی امیدوار بودیم و امید و دلگرمی اونا فقط و فقط حمایت مالی و تسلیحاتی غرب بود.
این قصه ادامه دارد✅
#کانال_جهاد_تبیین
@pow_ms