🔻زنان: سرمایهگذاری امام شهید و میدانداری خیابانها(۲)
مهدیه محمدی عراقی، دکتری حقوق خصوصی و پژوهشگر پژوهشگاه علوم و معارف انقلاب اسلامی
🔶#یادداشت_اختصاصی
در این تفکر اساساً موفقیت در هر حرکت اجتماعی به حضور زنان وابسته است:«اگر زنان در حركت اجتماعی یك ملتی حضور نداشته باشند، آن حركت به جائی نخواهد رسید، موفق نخواهد شد. اگر زنان در یك حركت حضور پیدا بكنند، یك حضور جدی و آگاهانه و از روی بصیرت، آن حركت به طور مضاعف پیشرفت خواهد كرد»(۱۳۹۱/۰۴/۲۱).
ایشان با اینکه معتقد بودند بعد از پیروزی انقلاب، درباره زنان و تلاش برای دفاع از حقوق آنان، فعّالیتهای زیادی انجام شده، اما آن را کافی نمیدانست:«در عین حال درباره مسألهی زن، حقوق زن، رفع ستم از زنان و فراهم کردن زمینههای مناسب برای زنان کشورمان، لازم است کار فرهنگی بزرگی انجام گیرد»(۱۳۷۶/۰۷/۳۰).
امام شهید این حضور را به عرصههای گوناگون تسری میدادند:«امروز هم در میدان سیاست، در میدان فرهنگ، در میدان انقلاب، در فعّالیتهای مقابل چشم دشمنان جهانی، زنان ما حضور فعّال دارند»(۱۳۷۵/۱۲/۲۰). با این وجود او بر این باور بود این سوژه انقلابی باید در تصمیمسازی و تصمیمگیری در مسائل کلان جامعه نقش ایفا کند.
برای ایشان بهکارگیریِ زنانِ فرزانه، کارآمد، مجرّب، دانشمند و عاقل و فهمیده، در ردههای گوناگونِ تصمیمسازی و تصمیمگیری کشور اهمیت داشت و برای این مهم به دنبال راهکار بود (۱۴۰۱/۱۰/۱۴).
با توجه به این مطالب، اکنون میتوان در این جنگ تحمیلی و در این شرایط حساس و خطیر، درزمانیکه خیابانهای ایران به بخشی از جنگ بدل شده، ثمره سرمایهگذاری ویژه امام شهید را به روشنی مشاهده کرد. زن تمدنساز ایرانی با اقتدار خیرهکننده و با احتمال بمباران دشمن از میدانِ خیابان صیانت میکنند. زن تربیتیافته امام شهید، راه نفوذ از درون را بر دشمن حرامیِ متجاوز بسته است.افزون بر این حضور، او روایتگری این میدان را زینبوار به دوش میکشد. اگر این مردان هستند که در پشت لانچرها مید
آن نبرد را مدیریت میکنند، زنان این مرز و بوم خیابان را به تصرف خویش درآوردهاند. خیابان سرشار است از حماسههای مقدسی که این زنان رقم زدهاند. زن انقلابی ایرانی از امام کبیر و امام شهیدش آموخته که خود را نسبت با ارزشها و آرمانهای انقلاب مسئول ببیند. او در هر جایگاه و مقامی است، پزشک، استاد دانشگاه، وکیل، خانهدار و ... به میدان آمده تا از انقلاب اسلامی خویش تا پای جان پاسداری کند. او پاسدار است در میدانِ خیابان. چه زیبا امامین انقلاب این سرمایه عظیم را فهم کردند و امروز انقلاب اسلامی ثمره آن را میچشد.
📝 فصلنامه اقلیما | #اقلیما_مجازی
مجله تخصصی زن، جنسیت و جامعه
eqlimamag.ir
📗 @Eqlima_Mag
مسئلهٔ ایران
آتشبس بهمثابۀ «سلاح»: مرگ تدریجی یک ملت
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
جنگ اولاً و بالذات، پدیدهای منفور و نامطلوب برای انسانهاست. جنگ فینفسه، نمیتواند غایت هیچ کنشگری خردورز و مصلحتاندیش باشد. در مقابل، دفاع و مقاومت در برابر تجاوز، به دلیل آنکه معطوف به صیانت از جان، تمامیت ارضی و استقلال سیاسی است، از منظر اخلاقی و عقلانی اولاً و بالذات مطلوب و ضروری است. در برابر متجاوزگر باید ایستاد و دفاع کرد. در این میان، هر کارگزار، مُصلح، اندیشمند و روشنفکری برای مردمان و به ویژه ملَّتش صلح و صفا و آرامش طلب میکند. عُقلا ترجیح میدهند که نزاعها و اختلافات را از راه گفتگو و مذاکره حلوفصل کنند. چه چیزی در دنیا میتواند دلنشینتر و زیباتر از قهقهۀ گوشنواز کودکان و بازی آنان در فضایی آرام و بدون ترس و واهمه باشد؟ صلح و آرامش، زیبا و دلکَش است و زمانی مطلوب است که پایدار باشد و نه اینکه آرامشی باشد قبل از طوفان.
در زمانهای ایستادهایم که در کمتر از یک سال، خونخوارترین موجودات روی زمین که به هیچ قانون و قاعدهای جز منفعت و لذتشان پایبند نیستند، دو مرتبه به وطن عزیزتر از جان، در میانۀ مذاکرات تجاوز کردند و بهترین مردمان و هموطنانمان را از ما گرفتند. جرثومههای فسادی که نمیتوان دربارهشان حتی از واژۀ گرگصفت یا حیوانصفت استفاده کرد. بهراستی، کدام حیوان یا کدامین گرگ از همنوعش چنین میدَرَد و چنین خون میریزد و کودک سلاخی میکند؟
آیا مذاکره با چنین جرثومههایی میتواند منطقی و عَقلانی باشد؟ آیا عُقلا، مذاکره با بازیگرانی که کارنامۀ سیاهی از نقض مکرّر قوانین بینالملل و معاهدات را دارند، در حالتی که هیچ ضمانت و تضمینی امکان وجود ندارد، تجویز میکنند؟ فراموش نمی کنیم کودککشان و غارتگران بعد از آتشبس در جنگ 12 روزه و تجدید قوا و دوباره در میانۀ مذاکرات به سرزمین مادری حمله کردند.
اکنون بیستوپنج روز از تجاوز دوم گذشته است. چه تضمینی وجود دارد که بعد از آتشبس، کسانی که سرِ سوزنی به هیچ عهد و معاهدهای پایبند نیستند، دوباره و چند ماه دیگر به کشور حمله نکنند؟ کدام نهاد یا قانون بینالمللی میتواند، جلوی تجاوز بعدی را بگیرد؟ آتشبس با این ویژگی، نه تنها نقض غایت اصلی صلحآوری است، بلکه از خود فرایند دیپلماسی مشروعیتزدایی میکند. بنابراین، پرسش از عقلانیت مذاکره با متجاوزی که سابقهٔ سوءاستفاده از فرصتهای دیپلماتیک را دارد، پرسشی صرفاً سیاسی نیست، بلکه پرسشی بنیادین در فلسفهٔ عمل جمعی و نظریهٔ امنیت است که پاسخ آن بدون وجود سازوکارهای تضمینبخش، ناکارآمد و نافرجام است.
پرسش بنیادین این است که آیا در شرایط کنونی، درخواست آتشبس چیزی جز استمهال طرف متجاوز برای تجدید قوا و تکرار تجاوز خواهد بود؟ تجربهٔ تاریخی نشان داده است که نبود ضمانتهای اجرایی، آتشبس را به فاصلهای صرف میان دو مرحله از تجاوز و آن را بهمثابۀ سلاحی برای فرسایش و ازبینبردن توان حریف تبدیل میکند. وضعیت «نه جنگ و نه صلح» بهمثابۀ یکی از چالشهای راهبردی، توان ملی را در بلندمدت تحلیل میبرد. تداوم این وضعیت، نه تنها ظرفیت دفاعی را فرسایش میدهد، بلکه امکان اتخاذ راهبردهای فعال بازدارندگی را نیز محدود میسازد و فرصتی را برای بریدن و قطع کردن بازوان پرقدرت ایران در جبهه مقاومت در لبنان و عراق و ... فراهم می آورد.
زمانی که کشور در شرایط تحریمی طاقتفرسا بود و با مشکلات اقتصادی دستوپنچه نرم میکرد و کشور از یک کودتا جان سالم بهدر بُرد، به کشور حمله شد. نیروهای مسلح در میدان نبرد و مردم در میدان خیابان با تمام قوا ایستادهاند؛ برای دین و میهن؛ برای آبادانی و پیشرفت؛ برای غیرت و شرف؛ برای آرامش کودکان و آیندگان. آیا در زمانی که نیروهای مسلح به پشت خیمه دشمن نزدیک شدهاند و ضمانت را در میدان و نه روی کاغذ طلب میکنند، آتشبس معنایی میتواند داشته باشد؟ آیا آتش بس با نظم موجود در منطقه و وجود پایگاههای دشمن در اطراف ما و رژیم کودکشی که با ما جنگ وجودی دارد، برای ما امنیت و آرامش را به ارمغان میآورد؟ در این حالت، آتشبس نه راهگشا، بلکه بخشی از چرخهٔ معیوبِ تجاوز و استمهال خواهد بود. با توجه به این مطالب میتوان گفت: آتشبس چیزی نیست، جز فرسودن توان ایستادگی و مرگ تدریجی ایران و ایرانی.
مسئلهٔ ایران
هشت سناریوی محتمل مطرحکردن مذاکره
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
ما در اینکه آمریکا هیچگاه در پی مذاکرۀ واقعی برای دستیافتن به توافقی دوجانبه با ایران نبوده و همواره مذاکره ابزاری برای کنترل و فریب ایران بوده است، تردیدی نداریم و برای اثبات این ادعا به بررسیهای طولودراز تاریخی و... نیازی نیست؛ نگاهی به هجده ماه گذشته، کاملاً گویاست. به همین دلیل، وقتی زمزمۀ مذاکره، آن هم در میانۀ جنگی وجودی و تمامعیار مطرح میشود، نباید ذرهای به آن خوشبین بود. بر همین اساس، بیگمان، زمزمههای مذاکره، در این وضعیت، اهداف پشتِ پردهای دارد که بر ما پوشیده است؛ اما میتوانیم با نگاهی تحلیلی، سناریوهای ممکن را برشمریم.
نخست، کنترل بازارهای مالی: در اینکه حمله به ایران پیامدهای ناگوار اقتصادی فراوانی برای بسیاری از کشورهای جهان، بهویژه دولت تروریستی آمریکا دارد، تردیدی نیست. بیگمان، این پیامدها در کوتاهمدت هیچ راهکاری جز نمایشهای رسانهای و شوکدرمانی ندارد که ترامپ استاد آن به حساب میآید و در وضعیت فعلی، هیچ شوکی بهتر و بیشتر از مذاکره با ایران اثرگذار نیست. فشار اقتصادی و پیامدهای آن، کمترین هزینهای است که دولتهای تروریست آمریکا و رژیم صهیونیستی باید بپردازند؛ اما با موجسواریهایی از این دست، میخواهند همین هزینه را به حداقل برسانند؛ پس هرگونه دامنزدن به مذاکره در وضعیت فعلی، لگدمالکردن خون هموطنانمان است که آمریکا و اسرائیل حتی حاضر نیستند هزینههای اقتصادی آن را بر عهده بگیرند.
دوم، سردرگمی راهبردی: یکی از تکنیکهای پُرتکرار و شاید تکنیکی که ترامپ بیشترین مهارت را در آن دارد، ایجاد سردرگمی برای حریف با طرح ادعاها و دروغهای زیاد است؛ چنانکه این تکنیک را دو بار در سال ۱۴۰۴ با ایران انجام داد. بار نخست توانست ایران را غافلگیر کند؛ اما بار دوم خبری از غافلگیری نبود و تیرش به سنگ خورد. ترامپ برای سومین بار به سراغ این تکنیک رفته است تا بتواند با فریب ایران و همزمان، اجرای نقشهای برای پایانبندی موفقیتآمیز جنگ، ایران را غافلگیر کند؛ ولی خیلی دور از ذهن است که نیروهای مسلح ایران از یک سوراخ، برای بار دوم گزیده شوند.
سوم، بهدستگرفتن مدیریت فضا: به اذعان بسیاری از متخصصان نظامی و سیاست خارجی در غرب، ترامپ مدیریت میدانی و روانی و رسانهای جنگ را از دست داده و ایدههایش برای پیشبرد جنگ نادرست از آب درآمده و ایدههای جدیدش هم بینتیجه مانده است و نمیتواند دست روی دست بگذارد و مدیریت جنگ را به ایران و اسرائیل واگذارد. طبیعی است که در چنین وضعیتی تلاش میکند با جذابترین خبر ممکن، یعنی مذاکره با ایران برای پایان جنگ، ابتکار عمل را به دست گیرد. در این وضعیت، دامنزدن به مذاکره، عملاً کمک به ترامپ برای بهدستگرفتن ابتکار عمل در جنگ است.
چهارم، بازسازی تصویر آمریکای صلحطلب و ایران جنگطلب: یکی از کارکردهای ویژۀ رسانه در دنیای امروز، تصویرسازی است و رسانههای استعماری استاد بهرهبردن از این قابلیت رسانهاند؛ چنانکه در یک دهۀ اخیر همۀ توان خود را به کار گرفتند که بهکمک داعش، تصویری خشن و انسانستیز از اسلام برای جهان بسازند. همین هدف را برای پروژۀ هستهای ایران پی گرفتند و کوشیدند تصویری جنگطلب و دارای سلاح هستهای از ایران در جهان ترسیم کنند؛ اما دو بار حمله به ایران در حین مذاکره با آمریکا و آغاز حملۀ دوم با هدف قراردادن دبستانی دخترانه، این تصویر را تا حدی مخدوش کرده است و موجسواری مذاکره بهکمک قدرت رسانههای استعماری میتواند تا حدی این تصویر را بازسازی کند.
پنجم، پلیس خوب، پلیس بد، بین آمریکا و اسرائیل: در تقابل با ایران همواره تقسیم وظایفی بین بازیگران گوناگون، ازجمله اروپا و آمریکا یا آمریکا و اسرائیل وجود داشته است؛ چنانکه در جنگ خرداد، صدراعظم آلمان گفت بخش کثیف کار را اسرائیل انجام داد. اکنون آمریکا وظیفه دارد ایران را در مخمصۀ مواجهه با پیشنهاد آتسبس قرار دهد و رژیم صهیونیستی وظیفۀ ترور و حمله به ایران را پیش ببرد. این تقسیم وظیفه، ایران را در وضعیتی دشوار قرار داده است: واکنش نشانندادن به حملههای اسرائیل ایران را در نقطۀ ضعف قرار میدهد و ادامۀ جنگ در مقابل پیشنهاد مذاکره و آتشبس آمریکا، تصویری جنگطلب از ایران در رسانهها میسازد.
ششم، ایجاد شکاف بین مردم و بین مسئولان: همواره بهدلایل گوناگون، ازجمله فعالیت بیوقفۀ رسانههای استعماری، نوعی غربهراسی و غربگرایی در ایران وجود داشته و در برهههای حساس، خود را نشان داده است و بهدلیل قدرت ژورنالیستی که این جریان در کشور دارد، توانسته است حرف خود را به کرسی بنشاند و کشور را اسیر مذاکرههای طولانیمدت با غرب کند. با طرح موضوع مذاکره، دوباره شکافهای موجود در جامعه سر بر میآورد و تیشه به ریشۀ وحدت موجود در کشور میزند که تا به امروز، بخش بزرگی از نقشههای دشمن را نقش برآب کرده است.
هفتم، دلسردکردن مردم میداندار: رویدادی که در حدود یک ماه گذشته در کشور جاری است، رویدادی کمنظیر، در جهان به حساب میآید. مردمی که از زیر بار سنگینترین فشارهای اقتصادی در سه ماه اخیر درآمدهاند و بخش بزرگی از قدرت خرید خود را از دست دادهاند، با حملهای ناگهانی و شهادت رهبرشان مواجه میشوند؛ ولی بهدلیل درک دقیق و درست و هوشمندانه از وضعیت کشور، با وجود ماه مبارک رمضان، هر شب ساعتها در خیابانها حاضر میشوند تا میدان برای آشوب اغتشاشگران و ایجاد بهانهای تازه از جنس حقوقبشری برای دشمنان ایران فراهم نشود. شنیدن خبر مذاکره، میتواند ضربهای سخت به عزم و ارادۀ این گروه وارد آورد و کمر همت آنها را بشکند و آنها را از ادامۀ این راه ناامید سازد تا میدان را به نفع دشمن خالی کنند.
هشتم، پاسخ به تشنگی خبری رسانهها: رسانههای امروز، بهدلیل رقابت سخت و نزدیک در «اقتصاد توجه»، همواره تشنۀ خبرهایی هستند که بتواند توجهها را به خود جلب کند. اما اقتصاد توجه به رسانهها محدود نیست و شخصیتها را هم درگیر خود ساخته است و به همین دلیل، رابطه و بدهبستانی دوسویه بین رسانهها و شخصیتها شکل گرفته است. در چنین وضعیتی، ترامپ که بهشدت در پی کنشگری فعال و بهدستگرفتن مدیریت فضای جنگ است، از این تشنگی رسانهها در اقتصاد توجه بیشترین بهره را میبرد.
مسئلهٔ ایران
«حسبیالله»؛ شاهکاری هویتی
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
در دوران ناکارآمدی رسانههای رسمی و ناتوانیشان از روایتسازی کارآمد و کمک به افزایش یکپارچگی در جامعه، کاهش روزافزون اعتماد و محبوبیتشان در جامعۀ ایران، جاماندن از دگرگونیهای جامعه و پیشرفتهای دانش رسانه در دنیا و سوقدادن بحش بزرگی از جامعۀ ایران بهسمت رسانههای دشمن و در سوی دیگر، موجسواری گستردۀ بخش بزرگی از سلبریتیهای (فعلاً مفقودالاثر)، هنرمندان خوشفکر و نوآور و ایراندوست، نقشی سرنوشتساز بر عهده دارند.
محسن چاوشی، بهویژه در سه رویداد سرنوشتساز سال ۱۴۰۴، یعنی جنگ خرداد و ناآرامیهای دیماه و جنگ رمضان، ثابت کرده است فرسنگها از سلبریتیهای موجسوار و منفعتطلب و بیخاصیت ایران فاصله دارد و هنرمندی کنشگر، هوشمند، موقعیتشناس و ایراندوست است. به همین دلیل، برخی آثارش، افزون بر اثری هنری، پدیدهای فرهنگی و اجتماعی و جریانساز هم به حساب میآید که درخور واکاوی علمی است و در اینجا به بررسی ابعاد فرهنگیاجتماعی «حسبیالله» میپردازیم.
شما هرآنچه در رسانههای رسمی نمیبینید، یکجا در «حسبیالله» مشاهده میکنید. نخست، ارزش هنری ویژه که در شعر موزون و خوشساخت و هنرمندانۀ اثر منعکس شده است. دوم، هوشمندی در انتخاب مخاطب شعر، یعنی امیرالمؤمنین که نماد صبر و سکوت و بصیرت برای حفظ یکپارچگی جامعۀ اسلامی و یکی از عناصر معنایی برجستۀ ماه مبارک رمضان به حساب میآید (تکیه به عرش دادهای، به این زمانه خیرهای، چقدر آیه سوخته، چه روزگار تیرهای/صبر چگونه میکنی؟ بر اینهمه جفا علی؟ بغض چگونه میخوری؟ یاد بده به ما علی!)، سوم، توصیفی دقیق از رنجی که مردم ایران و جهان از تمامیتخواهی افسارگسیختۀ تمدن غرب میبرند (خیره به پستتر شدن، خیره به خیرهسر شدن، خیره به حملهور شدن، خیره به خونجگر شدن).
چهارم، نگاه و رویکرد حداکثری به جامعۀ ایران، نه نگاه تنگ و حداقلی و خودبین و خودمحور، پنجم، بهرهبردن از فیلمهای فرامتنی در خدمت اثربخشی بهتر و بیشتر شعر و کل اثر هنری و جلوگیری از برداشتهای نادرست از آن؛ ششم، برگزیدن وطن بهعنوان دال مرکزی، نه بهعنوان هدفی صرفاً وسیلهای (پشت به ساحت وطن، در التماس اهرمن، نمیزنی چرا بزن؟ آه وطن وطن وطن)؛ هفتم، روایت درست و ترکیبی از هویت ایرانی که دربردارندۀ عناصر ایرانی و اسلامی (شیعی) است؛
هشتم، غیریتسازی دقیق و روشن از دشمنان ایران که بخش مهمی از هویت ایرانیاسلامیمان را شکل میدهد؛ نهم، نشاندادن پشتپردۀ زشت واقعیت تمدن غرب (به اینهمه فراعنه، به بردهداری نوین، به خوردن تن جنین، به این قساوت زمین) که زیر سانتیمانتالیزم علمی و رسانهای و فناورانه تمدن غرب مخفی شده است؛ دهم، واکنش ظریف و هنرمندانه به فضاسازی رسانهای دشمنان ایران در ماههای گذشته و هشدار به سادهلوحان دربارۀ کمک دشمنان به ایران (مدرسههای بیپناه، دخترکان بیگناه، بیا کمک رسیده آه، سنگدلان روسیاه)؛
یازدهم، توصیف بسیار زیبا و هنرمندانه و مودبانه از خائنان به وطن (دریدگان پُرغضب، دهاننجس و بیادب، مریض و واجبالمطب، قماش تجزیهطلب)؛ دوازدهم، بیان شاخصی روشن برای خائن (میان دشمن و وطن، ننگ بر آنکه شک کند، ننگ بر آنکه خواسته، شمر به ما کمک کند)؛ سیزدهم، پیوند هوشمندانۀ گذشتۀ اندیشۀ اسلامیشیعی، یعنی امیرالمومنین بهعنوان مخاطب این اثر، به اندیشۀ مهدویت و امامزمان بهعنوان تنها راه نجاتبخش بشر و نقطۀ نهایی این نبرد تاریخی حقوباطل (آه امام اولین، بگو به منجی زمین، تمام دلشکستگان، منتظرند بعد از این)؛
چهاردهم، امیدآفرینی توحیدی و ژرف که نام اثر هم برآمده از آن است (بُکش غم کشنده را، مبر ز یاد خنده را، فکر نکن چه میشود؟ خدا بس است بنده را)؛ پانزدهم، برانگیختن همزمان اندیشه و احساس در اثر که دستاورد اصلی هر اثر هنری است و بدون هرکدام از اینها اثر یا از هنر و لطافت و زیبایی خالی میشود یا از محتوا و عمق و معنا.
مسئلۀ ایران
معمّای حکمرانی: چرا ظرفیت عظیم مردمی، به بازیگر اصلی در اقتصاد ایران تبدیل نمیشود؟
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
حضور میلیونی مردم در خیابان، در جنگ تحمیلی سوم، شگفتانهای بینظیر را آفرید. مردمی که قریب یک ماه، با وجود همه خطرات و مخاطرات، با خانواده و حتی با فرزندان خردسال هر شب به خیابانها آمدند و تا پاسی از شب و گاه، بسته به شرایط، تا نزدیک سحر در خیابانها ماندند و خود را موظّف و مسئول به حفظ نظام و کشور دانستند. به نظر میرسد در میان نظامهای سیاسی در جهان، نظامی وجود نداشته باشد که از پشتوانهای به این گستردگی از مشارکت مردمی برخوردار باشد.
نکته تأمل برانگیز این است که از این مشارکت و حضور نه تنها با گذشت زمان کم نشد، بلکه گستردهتر، پرشورتر، منسجمتر و از حیث کنشگران متنوعتر گردید. بر اساس شواهد موجود، میتوان استدلال کرد که اگر شرایط کنونی به مدت یک سال یا حتی بیشتر ادامه پیدا کند، این مشارکت با همین انگیزه یا حتی بیشتر تکرار خواهد شد. این مشارکت به حضور میدانی محدود نبود. در موارد دیگر مانند فراخوانهای هلالاحمر برای کمکهای امدادی یا درخواستهای سازمان انتقال خون برای اهدای خون یا اعلام حسابهای کمکرسانی از سوی برخی مراجع رسمی، مشارکت مردم شگفتانگیز بوده است. بنا بر آمارهای رسمی، بیشتر موفقیتها در حوزههای امنیتی، از اول انقلاب تاکنون، وامدار گزارشهای مردمی است.
آنچه به نظر این حضور و مشارکتِ با شور و شعور را برجسته و متفاوت میسازد، ماهیت خودجوش آن است. این حضور الگویی از مشارکت را به تصویر میکشد که در بسیاری از جوامع، حتی دموکراتیکترین آنها، کمنظیر و حتی بینظیر است. اگر نیاز به حضور مردم در میدان نبرد باشد، بیتردید شگفتانه دیگری رقم خواهد خورد. این مشارکت به این بازۀ زمانی اختصاص ندارد. دستکم، شاهدان عینی، آن را از سالهای دور و در دوران مبارزه با رژیم منحوس پهلوی، برایمان روایت میکنند. میتوان گفت این مشارکت، در باورهای عمیق مذهبی و دینی، غیرت و شرافت و حس وطن دوستی مردمان این سرزمین ریشه دارد. به عبارتی، این رفتارها را نمیتوان از جنس واکنشهای احساسی زودگذر دانست؛ بلکه آنها نشانهای از یک ساختار عمیق فرهنگی و تاریخی است که در آن «مسئولیتپذیری جمعی» به مثابۀ یک ارزشِ نهادینهشده، عمل میکند.
با توجه به این مهم، در میان انبوه پرسشهای بنیادینی که دربارۀ اقتصاد ایران مطرح میشود، به نظر میرسد هیچکدام به اندازه این پرسش پرچالش و سرنوشتساز نباشد: چرا کشوری با چنین سرمایه اجتماعی عظیم و پشتوانه مردمی کمنظیر یا بینظیر، هنوز نتوانسته است این ظرفیت را به موتور محرک توسعه یا پیشرفت اقتصادی بدل کند؟ پرسش این نیست که آیا این ظرفیت وجود دارد یا خیر؛ پاسخ بدان از حضور میلیونی مردم در صحنههای گوناگون روشن است. پرسش اصلی این است: چگونه میتوان این سرمایه اجتماعی و مشارکت مردمی و روحیۀ جمعی که توانسته رژیم طاغوت را سرنگون سازد و کشور را در بحرانها تابآور کند، در عرصه اقتصاد به کنشگر اصلی و پایدار تبدیل نمیشود؟ این پرسش هرچند در نگاه نخست یک تضاد ساده به نظرمیرسد، اما با اندک تأملی، به معمایی نظری و عملی در حکمرانی بدل میشود که پاسخ به آن، کلید بسیاری از گرههای ساختاری کشور است.
پاسخ امام شهید انقلاب به این پرسش فقدان «الگوی اقتصادی بومی و علمی» یا همان «اقتصاد مقاومتی» است. ایشان در متن ابلاغیه سیاستهای کلی «اقتصاد مقاومتی» مینویسد: «ایران اسلامی ... اگر از الگوی اقتصادی بومی و علمی برآمده از فرهنگ انقلابی و اسلامی که همان اقتصاد مقاومتی است، پیروی کند نه تنها بر همه مشکلات اقتصادی فائق میآید ... بلکه خواهد توانست ... اقتصاد متکی به دانش و فناوری، عدالت بنیان، درونزا و برونگرا، پویا و پیشرو را محقق سازد و الگوئی الهامبخش از نظام اقتصادی اسلام را عینیت بخشد.»
فقدان در اینجا در دو ساحت نظر و عمل مطرح میشود؛ یعنی اولاً، باید این الگوی بومی طراحی شود و ثانیاً باید بهدرستی اجرا شود تا اهداف آن محقق شود. با توجه به اینکه این سیاستها در سال 1392 ابلاغ شد و با توجه به گذشت در حدود 12 سال از آن تاریخ و فاصله ژرف اقتصاد کنونی با اقتصاد مقاومتی این پرسش مطرح میشود:چه الگویی از توسعه بر اذهان کارگزاران کشور و ساختارها و نهادهای موجود در ایران حکومتمیکند که اوضاع اقتصادی کشوربسامان نمیشود؟ با توجه به اینکه رهبر معظم انقلاب سال 1405 را سال «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملی و امنیت ملی» نامگذاری کردند، فرصتی پیش آمده که درباره این مباحث بیشتر گفتگو و بحث صورت گیرد. به خواست الهی در اینباره با برجستهکردن سویههای اجتماعی اقتصاد مقاومتی بیشتر خواهم نوشت.
مسئلهٔ ایران
داغ ننگِ سکوت و بیطرفی
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
بیگمان، این روزها روزهای سخت و سرنوشتسازی در تاریخ ایران به حساب میآید؛ زیرا ایران در بزنگاهی تاریخیتمدنی است: یا جهشی بلند و روبهجلو خواهیم داشت یا دچار عقبگردی سخت و سنگین خواهیم شد و بخش بزرگی از دستاوردهایمان، یعنی استقلال و تمامیت ارضی ایران، آسیبهای جبرانناپذیری میبیند؛ پس با فهم دقیق و درست این موقعیت تاریخی، باید در همۀ عرصهها، ازجمله تحلیلهای اجتماعیفرهنگی هوشمندانه و البته شفاف عمل کنیم و ترسها و تعارفها را کنار بگذاریم.
یکی از تکنیکهای کارآمد در همراهکردن یا بازداشتن دیگران از انجامدادن کاری، تکنیک «داغ ننگ» است. همۀ آدمهای سالم، از نظر روانی، نیاز دارند عضوی از جامعه باشند و از سوی آن پذیرفته شوند. داغ ننگ، نقطۀ مقابل عضویت و پذیرفتهشدن است. در این وضعیت، چنانکه از نامش پیداست، جامعه صفتی به فرد نسبت میدهد و بهخاطر آن ویژگی، او را طرد میکند.
داغ ننگ، فرد را از جامعه جدا میکند و او را در برابر جامعه قرار میدهد و با فشار اجتماعی، بار روانی سنگینی روی شانههای فرد میگذارد تا او را به انجام کار مدنظر مجبور سازد. این فرایند خیلی از اوقات بهصورت ناخودآگاه در جامعه شکل میگیرد؛ اما گاهی گروهی، آگاهانه از این روش برای مجبورکردن دیگران بهره میبرند.
جریان اپوزوسیون و سکولار و غربگرا در دهههای اخیر، بیشترین بهره را از این تکنیک بردهاند و کوشیدهاند با داغ ننگهایی، مانند حکومتی، عقبمانده، سنتی، متعصب، ایدئولوژیک و... به کسانی که مانند آنها فکر و رفتار نمیکنند، داغ ننگ بزنند و آنها را به پیروی از خود یا دستکم، سکوت و انزوا وادارند و بسیار هم موفق بودهاند؛ زیرا از ویژگیهای فریبندهای بهرهمندند که برای عموم مردم، بهویژه جوانان و نوجوانان، بسیار جذاب است، از اداهای روشنفکری و ژستهای هنری و سینمایی تا پُزهای رسانهای و ژورنالیستی و حتی جذابیتهای جنسی.
شاید بتوان گفت نقطۀ تلاقی همۀ این جذابیتهای فریبنده، در سلبریتیها به چشم میخورد که همزمان با کوهی از ادعاهای توخالی و اظهارنظرهای بیپشتوانه، بهکمک رانتهای آشکار و پنهان، میتوانند با سبک زندگیشان به مردم فخر بفروشند و فضای جامعه را ملتهب سازند و نارضایتی در جامعه بیافرینند و در موقعیتهای حساس، برخلاف منافع ملی، برای تأمین منافع شخصیشان موجسواری کنند.
اما این بار در میانۀ جنگی وجودی با ابرقدرت (آمریکا) و لات بیسروپای (رژیم صهیونیستی) تمدن غرب و البته عصارههای فرهنگ و سبک زندگی غربی (شرکای اپستین)، باید این معادله را بر هم بزنیم؛ چون دیگر بحث حزب و گروه و سلیقه و... نیست. بحث موجودیت ایران و اسلام است و نمیتوانیم بیش از این، اداهای روشنفکران و پُزهای هنرمندنمایان و موجسواری سلبریتیها را تحمل کنیم و جاندادن هموطنانمان و ازدسترفتن ایران و اسلام را پیش چشممان ببینیم.
این بار جنگ، سنگ محک شرافت است و باید سکوت و بیطرفی در برابر تهاجم رژیمهای کودککُش و سیاستمداران شرکای اپستین، به داغ ننگی برای موجسواران تبدیل شود تا دیگر نتوانند در جامعه سر بلند کنند و دوباره با اداها و نمایشهایشان جامعه را فریب دهند و دنبال خود بکشانند. بعد از این جنگ، پیش از هر گفتوگو و نقد و نظری باید از خود و دیگران بپرسیم در جنگ، کجا بودی و چه کردی و چه گفتی و کدام سو ایستادی؟ سمت کودککُشان و رفقای اپستین یا شرافت ایرانی؟
مسئلهٔ ایران
مسئلۀ ایران از منظر شهید دکتر علی لاریجانی
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
در حدود نیم قرن پس از انقلاب اسلامی ایران، موفقیتهای چشمگیر و در مواردی بی سابقه را در زمینههای گوناگون، در ایران شاهد هستیم؛ به طوری که از کسب رتبهٔ اول افزایش سواد در جهان، رشد مشارکت زنان در آموزش عالی و فعالیتهای اجتماعی، ارتقای شاخصهای بهداشت و درمان، کاهش شگفت آور مرگومیر کودکان و افزایش امید به زندگی، واكسیناسیون، پوشش همگانی سلامت، گرفته تا توسعهٔ توان موشکی و پهپادی، پیشرفت چشمگیر در فناوریهای نوین از جمله نانوتکنولوژی، بیوتکنولوژی و سلولهای بنیادی همگی مسیری رو به پیشرفت را نشان میدهند.
اما با این وجود، ایران هنوز آنگونه نیست که انتظار داریم. امروزه سرزمین مادری با مشکلات و مسائل آزاردهندهای دست به گریبان است؛ مسائلی مانند تورم، بیکاری، فقر، نابرابری و بیعدالتی، فساد غیرساختاری، ناترازی انرژی، کمبود آب، رشد نامناسب جمعیت، آسیبهای اجتماعی، به ویژه طلاق و حاشیه نشینی، وابستگی به نفت و گاز، مهاجرت نخبگان از جمله این مسائلاند. زمانی که وضعیت خود را با برخی از کشورهای پیشرفته دنیا که بسیاری از این مسائل را برای خود حل کردند، مقایسه میکنیم، این مسائل برایمان عمیقتر جلوه میکند.
این نوشتار به دنبال آن است که مسئله ایران را از منظر فیلسوف_سیاستمدار ایرانی معاصر، شهید دکتر علی لاریجانی استنباط کند. لاریجانی اندیشمندی بود که دغدغه ایران و ایرانی داشت ...
ادامه را در فرهیختگان بخوانید:
https://farhikhtegandaily.com/news/228502
مسئلهٔ ایران
تسلیحات بومی آری، علوم انسانی بومی نه
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
سالهاست بر سر امکان و ضرورت علوم انسانی بومی در ایران کشمکشهای بسیاری وجود دارد. مخالفان با این استدلالها که علم، علم است و قرار نیست چرخ را دوباره اختراع کنیم و تعریف و راه و شاخص توسعه روشن است و باید اروپا و آمریکا را الگوی خود قرار دهیم و همان راه غرب در پیش گیریم تا مانند آنها پیشرفت کنیم، همۀ توان خود را به کار بستند تا تلاش برای علوم انسانی ایرانی را هدفی حکومتی، غیرعلمی، ایدئولوژیک و سادهلوحانه نشان دهند و در این راه هم پیروز شدند.
از سوی دیگر، تلاشها برای شکلگیری علوم انسانی ایرانی، مسیر درستی را در پیش نگرفت و بهجای رویکردی مسئلهمحور، درگیر کلیگویی و فلسفهپردازی شد و از مسیر تولید علمی باز ماند و نتوانست به دستاوردهایی ملموس دست یابد تا بهانهای تازه به دست مخالفان بدهد: «اگر قرار بود علوم انسانی ایرانی شکل بگیرد، باید در چهار دهۀ گذشته شکل میگرفت، پس این هدف، شدنی نیست.» این استدلال، پاسخهای فلسفی و تاریخی بسیاری دارد که در یادداشت دیگری به آن میپردازیم.
اما در سوی دیگر، دانشمندان ایرانی در حوزۀ نظامی که برخلاف اصحاب علوم انسانی دچار غربپرستی و خودتحقیری برآمده از فلسفهها و نظریههای اروپامحور و آمریکامحور نشده بودند، بهجای مسخرهکردن تولید علم و تکنولوژی بومی یا فلسفیبافی و کلیگویی، دستاوردهای علمی و تکنولوژیک غرب را بهخوبی بررسی کردند؛ اما مرعوب آن نشدند و از آن عبور کردند و کوشیدند بهجای مصرفکننده، به تولیدکنندۀ علم و تکنولوژی در جهان تبدیل شوند.
این دستاوردها را امروز در میدان جنگ با ابرقدرت نظامی غرب و لاتِ بیسروپایش، با هدف قراردادن و ازکارانداختن آخرین تسلیحات نجومی آنها، همچون ناوهای هواپیمابر غولآسا و رادارهای چندهزارکیلومتری و هواپیماهای شناسایی غیرقابلردگیری و جنگندههای غیرقابلشناسایی میتوانیم بهروشنی مشاهده کنیم. این در حالی است که تعداد کشورهای دارای چنین توان نظامی از تعداد انگشتان یک دست کمترند. یک ماه پیش، اگر فرماندهان کشور چنین ادعاهایی مطرح میکردند، با طعنه و تمسخر مواجه میشدند؛ البته بیش و پیش از غربیها، غربپرستان ایرانی توانمندیهای ایران را نادیده و به مسخره میگرفتند.
آیا در علوم انسانی، بیشتر ضرورت و امکان تولید علم بومی وجود دارد یا در حوزۀ علوم و تکنولوژی تسلیحات؟ انسان موجودی فرهنگی و معناساز است؛ یعنی هر انسانی در بوم، بستر، فرهنگ و تاریخ منحصربهفردی زندگی میکند و ارزشها و باورها و هنجارهای یگانهای دارد که هیچ مشابهی در هیچ نقطۀ جغرافیایی و تاریخی ندارد. اما غرب استعمارگرِ دلسوز، نسخهای واحد برای پیشرفت همۀ جوامع میپیچد تا طوطیوار از او تقلید کنند و دنبالهرو او باشند. علمی که دربارۀ چنین موضوعی پژوهش و نظریهپردازی میکند، بیشتر ضرورت و امکان تولید بومی دارد یا علم تولیدکنندۀ تسلیحات؟
عجیب و حیرتانگیز اینکه در ایران، علوم انسانی بومی شکل نگرفت؛ اما علم و تکنولوژی بومی تسلیحات شکل گرفت. البته مفهوم بومی در گسترۀ علوم انسانی و تسلیحات، منطق و معنای متفاوتی دارد. منظور از علم و تکنولوژی بومی تسلیحات این است که دانشمندان ایرانی توانستند پس از هضم علوم موجود، به تولیدکنندۀ علم و تکنولوژی تبدیل شوند و از خرید تکنولوژی تا حد زیادی بینیاز شوند و متناسب با توان داخلی و نیازهای منطقهای و اقلیمی و ژئوپولیتیکی ایران، تسلیحات متناسب تولید کنند. همچنین، با توجه به همان هضم درست علم و تکنولوژی غربی، تسلیحاتی در تقابل با آنها طراحی و تولید کنند که بتواند به بهترین شکل ممکن آنها را از کار بیندازد. اینها ادعاهایی خودخوانده نیست و امروز در میدان جنگ بهروشنی مشاهده میکنیم. این یعنی تولید بومی دانش و تکنولوژی تسلیحاتی در ایران اسلامی.
این دستاوردها بیش از هر چیز حاصل خودباوری و دوری از غربپرستی و خودکمبینی است؛ یعنی دقیقاً برخلاف خواست و ارادۀ غرب. غرب در پی آن است که همۀ جهان را به شیوههای گوناگون، مرعوب خویش سازد و پس از آن، حلقۀ غلامی به گوش آنها بیندازد و در هر حوزه و زمینهای به هر سو که میخواهد، بکشاند. برخی را با تکنولوژی، عدهای را با فلسفه، گروهی را با نظریههای علمی، دستهای را با رسانه، جماعتی را با پول و شهوت و... مرعوب میسازد. بیگمان، باید از دستاوردهای غرب بهره برد؛ اما نباید مرعوب آن شد؛ زیرا مرعوبشدن برابر است با خودتحقیری و در نهایت تسلیم بیقیدوشرط، یعنی دقیقاً آنچه امروز آمریکا بدون تعارف و بهصراحت میگوید.
مسئلهٔ ایران
یازده نشانۀ ناکامی آمریکا در دستیافتن به اهداف حملۀ نظامی به ایران
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
آنچه از نظر میگذرانیم، هرگز به این معنا نیست که دولتهای تروریستی آمریکا و رژیم صهیونیستی در حمله به ایران اسلامیمان شکست خوردهاند یا هیچ دستاوردی نداشتهاند یا ما برندۀ مطلق این نبردیم. برآورد شکست و پیروزی طرفهای جنگ، براساس چهارچوبهای نظری گوناگون، شاخصهای متفاوتی دارد و پس از پایان جنگ و بهکمک دادههای دقیق ممکن است. ما در این متن فقط میکوشیم براساس مدارک و شواهدی که تا روز سیویکم جنگ در اختیار داریم، بررسی کنیم که آمریکا تا چه اندازه توانسته است به اهداف اعلامیاش در آغاز جنگ، دست یابد.
هر حملۀ نظامی، مبتنی بر ارزیابی میدانی و محاسبۀ ریسکها و هزینههای دستیافتن به اهداف و... انجام میشود و براساس این ارزیابیها، تصمیم به انجام حملۀ نظامی اتخاذ و برای آن زمانبندی و اهدافی روشن و برنامههای عملیاتی اولویتبندیشده طراحی میشود. البته این نظم، چندان در اظهارات و رفتارهای ترامپ و تیم او به چشم نمیخورد؛ اما اینکه در پشت صحنۀ این دولت و تصمیمهای آنها چه میگذرد، بر ما پوشیده است و ناگزیریم بدون دسترسی به دادههای دستاول میدانی و اخبار رسانههای گوناگون جهان و مقایسۀ آنها با یکدیگر و فقط بهکمک نشانههای محدود در دسترس، موضوع را تحلیل میکنیم.
نخست، دستنیافتن به اهداف آغازین: آمریکا از ابتدا اهدافش از حمله به ایران را بهشکل مستقیم و غیرمستقیم مطرح کرد: براندازی جمهوری اسلامی، نابودی صنعت موشکی، ازبینبردن شهرهای موشکی، نابودی صنعت هستهای، خارجکردن اورانیومهای غنیشده، تسلط بر صنعت نفت ایران و... . براساس آنچه در میدان مشاهده میکنیم، موشکهای ایران، هم سیستم پدافند دشمن را تا حد زیادی از کار انداختهاند و هم اهداف راهبردی فراوانی را با موفقیت نشانه رفتهاند. اقدام ویژهای برای نابودی صنعت هستهای انجام ندادهاند و ایران روزانه در حال صادرات میلیونها بشکه نفت است.
دوم، بیتابی برای مذاکره و تغییر تیم مذاکره: دولتی که برای دومین بار در طول شش ماه، از مذاکره برای فریب بهره میبرد و در میانۀ مذاکره، به خیال خود، دست به حملۀ غافلگیرانۀ نظامی میزند، یعنی دست خود را در حملۀ نظامی بالاتر میداند و آن را برای دستیافتن به اهدافش مناسبتر میبیند؛ اما وقتی در میانۀ جنگ دستبهدامن مذاکره میشود، یعنی نتوانسته است در میدان نبرد به اهداف مدنظرش دست یابد؛ وگرنه سخنی از مذاکره به میان نمیآورد و با تکیه بر دستاوردهایش در جنگ که همان تحقق اهداف حملۀ نظامی باشد، پیروزیاش و پایان جنگ را اعلام میکرد. هماکنون آمریکا در چنین وضعیتی به سر نمیبرد؛ وگرنه لحظهای را برای اعلام پیروزی و پایان جنگ از دست نمیداد.
سوم، تغییر چندبارۀ اهداف جنگ و متناقضگویی مکرر: مهاجمی که با برنامهریزی و بهکمک مذاکرۀ فریبکارانه برای حملۀ نظامی آماده میشود، اهداف مشخصی از حملۀ نظامی در سر دارد و برای دستیافتن به آنها خود را آماده کرده است؛ اما وقتی پس از گذشت چند روز از آغاز جنگ، مدام اهدافش از جنگ را تغییر میدهد، نهتنها نشاندهندۀ دستنیافتن به اهداف آغازین حملۀ نظامی بلکه نشانۀ ناامیدیاش از دستیافتن به این اهداف است و این کنش را بارها و بارها در اظهارات دولتهای تروریستی آمریکا و رژیم صهیونیستی مشاهده کردهایم.
چهارم، درخواست مکرر کمک از همپیمانان: اگر آمریکا در حملۀ نظامی به ایران طبق برنامۀ ازپیشبرنامهریزیشدهاش پیش رفته و به اهدافش دست یافته بود، اینگونه آشکارا بارها و بارها و با زبان تهدید و تطمیع و خواهش و التماس و گلایه از بریتانیا و فرانسه و ناتو و... کمک نمیخواست. نکتۀ مهم دیگر اینکه اگر ایران ضربهای دردآور و ترسآور به آمریکا و رژیم صهیونیستی وارد نکرده بود، همپیمانان آمریکا در حملۀ نظامی به ایران تردید نمیکردند؛ چون آنها زبانی جز زور نمیفهمند و ذرهای دغدغۀ حقوق بشر و... ندارند.
پنجم، تهدیدهای توخالی: وقتی کشوری دست بالاتر در جنگ را داشته باشد، اهدافش را از ابتدا اعلام میکند و گامبهگام برای رسیدن به اهدافِ ازپیشتعیینشدهاش پیش میرود و مدیریت و نبض نبرد را در دست میگیرد. اما در نقطۀ مقابل، اگر از دستیافتن به اهدافش باز ماند و مدیریت بر جنگ را از دست بدهد، رو به تهدیدهای توخالی میآورد و هر بار بهانهای برای اجرانکردن آنها میتراشد تا بتواند دستکم میدان جنگ روانی و رسانهای را به حریف واگذار نکند. این رویکرد و روش را به روشنی در رفتارهای روسای دولتهای تروریستی آمریکا و رژیم صهیونیستی مشاهده میکنیم؛ هرچند در این حمله، نتانیاهو در تا حد زیادی پشت ترامپ مخفی شده است و مدیریت رسانه و جنگ روانی و افکار عمومی را به او سپرده است.
ششم، تحریف اهداف نخستین: در صورت تحقق اهداف آغازین حملۀ نظام، نیازی به تحریف آن اهداف نیست؛ اما رئیس دولت تروریستی آمریکا چند روزی است رو به تحریف اهداف آغازین جنگ آورده است و میگوید هدف تغییر از حکومت در ایران محقق شده است؛ چون ما در حال مذاکره با افراد تازهای در ایران هستیم و این نشان میدهد هدف تغییر حکومت در ایران محقق شده است. شاید اگر هر سیاستمدار دیگری در جهان چنین اظهاراتی میکرد، او را به باد انتقاد میگرفتند؛ اما ترامپ، استانداردهای اظهارنظر سیاسی و دیپلماتیک را جابهجا کرده است.
هفتم، ضربههای بیسابقۀ نظامی: شاید برای ما ایرانیها که این روزها تحتفشار جانی و روانی و نظامی و نیز داغدار شهادت هموطنان و سرداران و سیاستمداران عزیزمان هستیم، نتوانیم بهدرستی دستاوردهای حیرتانگیز نیروهای نظامیمان را درک کنیم؛ اما ناظران بیرونی از برنامهریزی هوشمندانۀ دفاعی کشور، جرئت هدف قراردادن هر مبدأ متجاوز به کشور، جسارت حملۀ بیمحابا به پایگاههای نظامی ابرقدرت نظامی غرب در منطقه و خسارتهای راهبردی شگفتانگیز به دولت تروریستی آمریکا، همچون از مدارخارج کردن دو ابر ناو هواپیمابر، نابودی چندین رادار چندهزارکیلومتری، انهدام یک هواپیمای شناسایی آواکس، یک هواپیمای اف۳۵، چندین هواپیمای اف۱۶، حیرتزدهاند؛ زیرا همۀ این هدفها، قلههای تکنولوژی جنگی غرب به حساب میآیند که بسیاری از آنها در انحصار آمریکاست و همۀ کشورها، بهجز یکیدو کشور، فرسنگها با دانش تولید یا حتی خرید آنها فاصله دارند، چه رسد به مقابله با آنها و منهدمکردنشان.
هشتم، فشار اقتصادی و اجتماعی: علل ایجاد فشار اقتصادی در آمریکا در پی حملۀ نظامی به ایران بسیار است که در یادداشت دیگری به آن میپردازیم. اما اصل وجود آن، انکارناپذیر است. همین فشار اقتصادی در جامعهای همچون آمریکا که دال مرکزی رویای آمریکاییاش، رفاه است، به نارضایتیهای اجتماعی میانجامد. البته نارضایتی اجتماعی علل و عوامل دیگری هم دارد که در اینجا از بررسی آنها چشم میپوشیم. آخرین و برجستهترین نمود نارضایتی اجتماعی افزون بر نتایج نظرسنجیها، راهپیماییهای گستردۀ اعتراضی با عنوان «No Kings» است که باید در یادداشت دیگری ابعاد گوناگون آن را واکاوی کنیم.
نهم، حمله به مناطق مسکونی و زیرساختها و دانشگاهها: طرفی که در جنگ به اهداف نظامیاش رسیده باشد، پس از گذشت مدتی از جنگ و اذعان به دستنیافتن به اهداف ازپیشتعیینشدۀ حملۀ نظامی، ناگهان تهدید حمله به مناطق مسکونی و زیرساختها و دانشگاهها و عملیکردن آن در سطوح گوناگون را آغاز نمیکند. این یکی از نشانههای ناکامیهای آمریکا در دستیافتن به اهداف حملۀ نظامی است؛ زیرا از ابتدا مدعی بود ما قرار است مردم ایران را از جمهوری اسلامی نجات بدهیم، نه اینکه به خانههایشان حملهور شویم.
دهم، ادعا و تلاش برای حملۀ زمینی: حملۀ زمینی به ایران از ابتدا تا حدود ده روز پیش، جزو اهداف حملۀ نظامی به ایران نبود؛ اما در پی ناکامی آمریکا در دستیافتن به اهدافش، بهویژه ناتوانیاش از بازکردن تنگۀ هرمز، ناگهان گزینه حملۀ زمینی به ایران مطرح شد و اقداماتی هم برای آن انجام داد که با هوشمندی نیروهای نظامی کشور، در نطفه خفه شد؛ اما هر روز اخبار تازهای در این زمینه در رسانهها مطرح میشود. تصمیم اصلی آمریکا در این زمینه بر ما پوشیده است؛ اما به نظر میرسد اخبار این حمله تا حدی هم تهدیدی برای پذیرش آتشبس مدنظر آمریکا توسط ایران باشد و به احتمال زیاد، در صورت تحقق این تهدید، فاجعهای تاریخی برای ارتش آمریکا رخ خواهد داد.
یازدهم، ناتوانی از ورود به تنگۀ هرمز: تأمین امنیت تنگۀ هرمز همواره در اختیار ایران بوده است؛ اما از ابتدای حملۀ نظامی به ایران، ممانعت از عبور کشورهای متخاصم از این تنگه، به یکی از برگهای برندۀ ایران در مدیریت جنگ تبدیل شد. این کنش ایران ضربۀ نظامی و صد البته اقتصادی سنگینی به طرفهای متخاصم وارد آورد و ناتوانی آنها از بازکردن تنگه، ضربۀ سهمگینی به حیثیت و توان نظامیشان بود. بارها درخواست کمک آمریکا از همپیمانانش با پاسخ منفی آنها روبهرو شد و تلاشهای خودش و همپیمانانش در منطقه هم دستاوردی برای او نداشت تا به متناقضگویی در این زمینه روی آورد و یک بار ادعا کند مدیریت تنگه در اختیار من و آیتالله است و بار دیگر مدعی شود ایران به ما چند کشتی برای عبور از تنگه هدیه داده است و در نوبتی دیگر، خود را بینیاز از تنگه معرفی کند و از کشورهایی که به آن نیاز دارد، بخواهد برای بازکردن تنگه اقدام کنند.
مسئلهٔ ایران
دکّان اخلاق: به بهانۀ سکوت مصطفی ملکیان
مهدی حسینزاده یزدی
[در خفقان سکوت برخی از ورزشکاران و سینماگران و آنان که صدایشان روزی به اندک بهانهای به آسمان بلند میشد، سکوت برخی از اهالی اخلاق و اندیشه برایم بهتآور است. مصطفی ملکیان یکی از همین چهرههاست. هنوز از یاد نبردهایم چگونه روزگاری این عبارات را چون گُرزی بر فرق مخالفانش میکوبید: «من نه دلنگران سنتام، نه دلنگران تجدد، نه دلنگران تمدن، نه دلنگران فرهنگ و نه دلنگران هیچ امر انتزاعی دیگری از این قبیل. من فقط نگران انسانهای گوشت وخونداری هستم که میآیند، رنج میبرند و میروند». آیا گوشت و خون دخترکان مینابی، گوشت و خون نبود تا صدایی هر چند به اندازه گلو صافکردنی از استاد اخلاق بلند شود؟ آیا جانهای عزیزی که در سرزمین مادری به خون میغلطند، در دغدغههای جناب استاد جایی ندارند؟ آیا این اخلاقاخلاق گفتنها تنها ابزاری بود برای مبارزه با جمهوری اسلامی ایران و انقلاب مستضعفان و پابرهنگان؟! میخواستم درباره سکوت استادی که چند صباحی است،در دکان اخلاق میفروشد، مطلبی بنویسم، اما حوصلهام نگرفت. چند سال پیش مطلبی را با عنوان «من و دو مصطفی» به بهانۀ جسارتی که به رئیس جمهور وقت، شهید مظلوم آیتالله رئیسی کرده بود، در صفحه اینستاگرامم و به اقتضای حالوهوای همان صفحات نوشتم، اکنون بازنشرش میکنم.]
من و دو مصطفی
در کودکی، نام دو مصطفی که هر دو از دوستان پدرم بودند، برایم جذاب بود: مصطفی ردانیپور و مصطفی ملکیان. در خانۀ ما بسیار از این دو سخن به میان میآمد. مصطفی ردانیپور برایم نماد عشق، غیرت، ایمان و شور بود و مصطفی ملکیان نماد سختکوشی، سادهزیستی، دینداری و عقلانیت. خاطرات زیادی که از آنها در خانه نقل میشد، تفاوتشان را با دیگران در چشمم پُررنگتر میکرد و بیراه نیست اگر بگویم در نوجوانی تا حدّی تحتتأثیرشان بودم. دلدادگی ردانیپور به اهلبیت، بهویژه حضرت زهرا(س) معروف بود، تا جایی که کسی جرئت نمیکرد بهراحتی پیش او روضۀ حضرت مادر بخواند. او همزمان هم در کارگاه آجرپزی اطراف قم کارگری میکرد و هم درس میخواند. عطش سیرابناپذیر ملکیان به علم و علمآموزی هم برایم جذابیت داشت.
یادم نمیرود، بعضی پنجشنبهشبها، با پدر به منزل استاد عبودیت که اهل فلسفه و هنر است، میرفتیم. از هر دری سخنی به میان میآمد: فلسفه، ادبیات، موسیقی، هنر و... . استاد نقاش ماهری است و آوازی خوش و دلنشین هم دارد. گاهی ساعاتی به توضیح یکی از تابلوهایش میگذشت. نمیدانم از حیث هنری این تابلوها چقدر باارزش بودند؛ ولی برای من بوی خوش زندگی میدادند.
در این میان، گاهی هم یادی از جناب ملکیان میشد. استاد عبودیت خاطرات جذابی از زندگی ایشان برایم تعریف میکرد، از اینکه در نوجوانی چراغ قوهای مخصوص مطالعه داشت تا وقتی پدر در منزل خاموشی میزد، او زیر پتو مطالعه کند؛ یا اینکه در زمان دانشجویی سی روز در خوابگاه تنها میماند و با نان لواش و تخممرغ سر میکرد تا بدون مزاحمت مطالعه کند.
بعدها از بد روزگار، سروکارم به فلسفه افتاد. در برههای با هجوم افکار مختلف، مسیر برایم مبهم شد. در نقطهای ذهن دیگر قفل میکند و توان استدلال ندارد. اینجا بود که با تغییر تدریجی جناب ملکیان کمکم این مسئله برایم شکل گرفت: مصطفی ملکیان یا مصطفی ردانیپور؟ بعدها جناب ملکیان برای من رنگوبوی دیگری گرفت. او که زمانی برایم نماد عقلانیت بود، در معرفتشناسی به انسداد رسیده بود و دیگر نمیتوانست به حقیقتی چنگ زند یا حتی بدان نزدیک شود.
اندیشۀ او به جریان خاصی در ایران خدمت میکرده و میکند. معتقدم یکی از آبشخورهای معرفتی نئولیبرالیسم ایرانی افکار اوست. میخواستم در پایاننامهای با یکی از دانشجویانم آثار اجتماعی اندیشههای او را بررسم، میخواستم نشان دهم خاستگاه نظری برخی بیعدالتیها را باید در تفکر و کنشهای سیاسی او جستجو کرد. اما چون در آن زمان حال روحی و جسمانیاش مناسب نبود، به توصیۀ عزیزی منصرف شدم.
در نظرم از برههای به بعد، فلسفه برای ملکیان دیگر راهی برای رهایی و درآغوشکشیدن حقیقت یا تقرب به آن نبود؛ بلکه به ابزاری تبدیل شده بود برای مقابله با آنچه نمیپسندید و خوش نمیداشت. اینک فلسفه نه سودای رسیدن به حقیقت داشت و نه در تمنای زدودن ابهام بود؛ بلکه شمشیری بود برای دریدن رقیب.
شیوه هم روشن است و تاثیرگذار. اندیشۀ رقیب را با پرسشهای فلسفی و اخلاقی چنان به چالش میکشی، طلب صغریکبری میکنی، پیشفرضهایش را میخواهی، تدقیق واضحترین مفاهیمش را مطالبه میکنی، شکل قیاسش را میپرسی و... که کسی جرئت نکند آن اندیشه را اظهار کند، چون خود را با انبوهی از پرسشها مواجه میبیند که هفتهها یا ماهها یا سالها پاسخ به آنها زمان میبرد.
🔻🔻ادامه یادداشت
مسئلهٔ ایران