داغ ننگِ سکوت و بیطرفی
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
بیگمان، این روزها روزهای سخت و سرنوشتسازی در تاریخ ایران به حساب میآید؛ زیرا ایران در بزنگاهی تاریخیتمدنی است: یا جهشی بلند و روبهجلو خواهیم داشت یا دچار عقبگردی سخت و سنگین خواهیم شد و بخش بزرگی از دستاوردهایمان، یعنی استقلال و تمامیت ارضی ایران، آسیبهای جبرانناپذیری میبیند؛ پس با فهم دقیق و درست این موقعیت تاریخی، باید در همۀ عرصهها، ازجمله تحلیلهای اجتماعیفرهنگی هوشمندانه و البته شفاف عمل کنیم و ترسها و تعارفها را کنار بگذاریم.
یکی از تکنیکهای کارآمد در همراهکردن یا بازداشتن دیگران از انجامدادن کاری، تکنیک «داغ ننگ» است. همۀ آدمهای سالم، از نظر روانی، نیاز دارند عضوی از جامعه باشند و از سوی آن پذیرفته شوند. داغ ننگ، نقطۀ مقابل عضویت و پذیرفتهشدن است. در این وضعیت، چنانکه از نامش پیداست، جامعه صفتی به فرد نسبت میدهد و بهخاطر آن ویژگی، او را طرد میکند.
داغ ننگ، فرد را از جامعه جدا میکند و او را در برابر جامعه قرار میدهد و با فشار اجتماعی، بار روانی سنگینی روی شانههای فرد میگذارد تا او را به انجام کار مدنظر مجبور سازد. این فرایند خیلی از اوقات بهصورت ناخودآگاه در جامعه شکل میگیرد؛ اما گاهی گروهی، آگاهانه از این روش برای مجبورکردن دیگران بهره میبرند.
جریان اپوزوسیون و سکولار و غربگرا در دهههای اخیر، بیشترین بهره را از این تکنیک بردهاند و کوشیدهاند با داغ ننگهایی، مانند حکومتی، عقبمانده، سنتی، متعصب، ایدئولوژیک و... به کسانی که مانند آنها فکر و رفتار نمیکنند، داغ ننگ بزنند و آنها را به پیروی از خود یا دستکم، سکوت و انزوا وادارند و بسیار هم موفق بودهاند؛ زیرا از ویژگیهای فریبندهای بهرهمندند که برای عموم مردم، بهویژه جوانان و نوجوانان، بسیار جذاب است، از اداهای روشنفکری و ژستهای هنری و سینمایی تا پُزهای رسانهای و ژورنالیستی و حتی جذابیتهای جنسی.
شاید بتوان گفت نقطۀ تلاقی همۀ این جذابیتهای فریبنده، در سلبریتیها به چشم میخورد که همزمان با کوهی از ادعاهای توخالی و اظهارنظرهای بیپشتوانه، بهکمک رانتهای آشکار و پنهان، میتوانند با سبک زندگیشان به مردم فخر بفروشند و فضای جامعه را ملتهب سازند و نارضایتی در جامعه بیافرینند و در موقعیتهای حساس، برخلاف منافع ملی، برای تأمین منافع شخصیشان موجسواری کنند.
اما این بار در میانۀ جنگی وجودی با ابرقدرت (آمریکا) و لات بیسروپای (رژیم صهیونیستی) تمدن غرب و البته عصارههای فرهنگ و سبک زندگی غربی (شرکای اپستین)، باید این معادله را بر هم بزنیم؛ چون دیگر بحث حزب و گروه و سلیقه و... نیست. بحث موجودیت ایران و اسلام است و نمیتوانیم بیش از این، اداهای روشنفکران و پُزهای هنرمندنمایان و موجسواری سلبریتیها را تحمل کنیم و جاندادن هموطنانمان و ازدسترفتن ایران و اسلام را پیش چشممان ببینیم.
این بار جنگ، سنگ محک شرافت است و باید سکوت و بیطرفی در برابر تهاجم رژیمهای کودککُش و سیاستمداران شرکای اپستین، به داغ ننگی برای موجسواران تبدیل شود تا دیگر نتوانند در جامعه سر بلند کنند و دوباره با اداها و نمایشهایشان جامعه را فریب دهند و دنبال خود بکشانند. بعد از این جنگ، پیش از هر گفتوگو و نقد و نظری باید از خود و دیگران بپرسیم در جنگ، کجا بودی و چه کردی و چه گفتی و کدام سو ایستادی؟ سمت کودککُشان و رفقای اپستین یا شرافت ایرانی؟
مسئلهٔ ایران
مسئلۀ ایران از منظر شهید دکتر علی لاریجانی
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
در حدود نیم قرن پس از انقلاب اسلامی ایران، موفقیتهای چشمگیر و در مواردی بی سابقه را در زمینههای گوناگون، در ایران شاهد هستیم؛ به طوری که از کسب رتبهٔ اول افزایش سواد در جهان، رشد مشارکت زنان در آموزش عالی و فعالیتهای اجتماعی، ارتقای شاخصهای بهداشت و درمان، کاهش شگفت آور مرگومیر کودکان و افزایش امید به زندگی، واكسیناسیون، پوشش همگانی سلامت، گرفته تا توسعهٔ توان موشکی و پهپادی، پیشرفت چشمگیر در فناوریهای نوین از جمله نانوتکنولوژی، بیوتکنولوژی و سلولهای بنیادی همگی مسیری رو به پیشرفت را نشان میدهند.
اما با این وجود، ایران هنوز آنگونه نیست که انتظار داریم. امروزه سرزمین مادری با مشکلات و مسائل آزاردهندهای دست به گریبان است؛ مسائلی مانند تورم، بیکاری، فقر، نابرابری و بیعدالتی، فساد غیرساختاری، ناترازی انرژی، کمبود آب، رشد نامناسب جمعیت، آسیبهای اجتماعی، به ویژه طلاق و حاشیه نشینی، وابستگی به نفت و گاز، مهاجرت نخبگان از جمله این مسائلاند. زمانی که وضعیت خود را با برخی از کشورهای پیشرفته دنیا که بسیاری از این مسائل را برای خود حل کردند، مقایسه میکنیم، این مسائل برایمان عمیقتر جلوه میکند.
این نوشتار به دنبال آن است که مسئله ایران را از منظر فیلسوف_سیاستمدار ایرانی معاصر، شهید دکتر علی لاریجانی استنباط کند. لاریجانی اندیشمندی بود که دغدغه ایران و ایرانی داشت ...
ادامه را در فرهیختگان بخوانید:
https://farhikhtegandaily.com/news/228502
مسئلهٔ ایران
تسلیحات بومی آری، علوم انسانی بومی نه
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
سالهاست بر سر امکان و ضرورت علوم انسانی بومی در ایران کشمکشهای بسیاری وجود دارد. مخالفان با این استدلالها که علم، علم است و قرار نیست چرخ را دوباره اختراع کنیم و تعریف و راه و شاخص توسعه روشن است و باید اروپا و آمریکا را الگوی خود قرار دهیم و همان راه غرب در پیش گیریم تا مانند آنها پیشرفت کنیم، همۀ توان خود را به کار بستند تا تلاش برای علوم انسانی ایرانی را هدفی حکومتی، غیرعلمی، ایدئولوژیک و سادهلوحانه نشان دهند و در این راه هم پیروز شدند.
از سوی دیگر، تلاشها برای شکلگیری علوم انسانی ایرانی، مسیر درستی را در پیش نگرفت و بهجای رویکردی مسئلهمحور، درگیر کلیگویی و فلسفهپردازی شد و از مسیر تولید علمی باز ماند و نتوانست به دستاوردهایی ملموس دست یابد تا بهانهای تازه به دست مخالفان بدهد: «اگر قرار بود علوم انسانی ایرانی شکل بگیرد، باید در چهار دهۀ گذشته شکل میگرفت، پس این هدف، شدنی نیست.» این استدلال، پاسخهای فلسفی و تاریخی بسیاری دارد که در یادداشت دیگری به آن میپردازیم.
اما در سوی دیگر، دانشمندان ایرانی در حوزۀ نظامی که برخلاف اصحاب علوم انسانی دچار غربپرستی و خودتحقیری برآمده از فلسفهها و نظریههای اروپامحور و آمریکامحور نشده بودند، بهجای مسخرهکردن تولید علم و تکنولوژی بومی یا فلسفیبافی و کلیگویی، دستاوردهای علمی و تکنولوژیک غرب را بهخوبی بررسی کردند؛ اما مرعوب آن نشدند و از آن عبور کردند و کوشیدند بهجای مصرفکننده، به تولیدکنندۀ علم و تکنولوژی در جهان تبدیل شوند.
این دستاوردها را امروز در میدان جنگ با ابرقدرت نظامی غرب و لاتِ بیسروپایش، با هدف قراردادن و ازکارانداختن آخرین تسلیحات نجومی آنها، همچون ناوهای هواپیمابر غولآسا و رادارهای چندهزارکیلومتری و هواپیماهای شناسایی غیرقابلردگیری و جنگندههای غیرقابلشناسایی میتوانیم بهروشنی مشاهده کنیم. این در حالی است که تعداد کشورهای دارای چنین توان نظامی از تعداد انگشتان یک دست کمترند. یک ماه پیش، اگر فرماندهان کشور چنین ادعاهایی مطرح میکردند، با طعنه و تمسخر مواجه میشدند؛ البته بیش و پیش از غربیها، غربپرستان ایرانی توانمندیهای ایران را نادیده و به مسخره میگرفتند.
آیا در علوم انسانی، بیشتر ضرورت و امکان تولید علم بومی وجود دارد یا در حوزۀ علوم و تکنولوژی تسلیحات؟ انسان موجودی فرهنگی و معناساز است؛ یعنی هر انسانی در بوم، بستر، فرهنگ و تاریخ منحصربهفردی زندگی میکند و ارزشها و باورها و هنجارهای یگانهای دارد که هیچ مشابهی در هیچ نقطۀ جغرافیایی و تاریخی ندارد. اما غرب استعمارگرِ دلسوز، نسخهای واحد برای پیشرفت همۀ جوامع میپیچد تا طوطیوار از او تقلید کنند و دنبالهرو او باشند. علمی که دربارۀ چنین موضوعی پژوهش و نظریهپردازی میکند، بیشتر ضرورت و امکان تولید بومی دارد یا علم تولیدکنندۀ تسلیحات؟
عجیب و حیرتانگیز اینکه در ایران، علوم انسانی بومی شکل نگرفت؛ اما علم و تکنولوژی بومی تسلیحات شکل گرفت. البته مفهوم بومی در گسترۀ علوم انسانی و تسلیحات، منطق و معنای متفاوتی دارد. منظور از علم و تکنولوژی بومی تسلیحات این است که دانشمندان ایرانی توانستند پس از هضم علوم موجود، به تولیدکنندۀ علم و تکنولوژی تبدیل شوند و از خرید تکنولوژی تا حد زیادی بینیاز شوند و متناسب با توان داخلی و نیازهای منطقهای و اقلیمی و ژئوپولیتیکی ایران، تسلیحات متناسب تولید کنند. همچنین، با توجه به همان هضم درست علم و تکنولوژی غربی، تسلیحاتی در تقابل با آنها طراحی و تولید کنند که بتواند به بهترین شکل ممکن آنها را از کار بیندازد. اینها ادعاهایی خودخوانده نیست و امروز در میدان جنگ بهروشنی مشاهده میکنیم. این یعنی تولید بومی دانش و تکنولوژی تسلیحاتی در ایران اسلامی.
این دستاوردها بیش از هر چیز حاصل خودباوری و دوری از غربپرستی و خودکمبینی است؛ یعنی دقیقاً برخلاف خواست و ارادۀ غرب. غرب در پی آن است که همۀ جهان را به شیوههای گوناگون، مرعوب خویش سازد و پس از آن، حلقۀ غلامی به گوش آنها بیندازد و در هر حوزه و زمینهای به هر سو که میخواهد، بکشاند. برخی را با تکنولوژی، عدهای را با فلسفه، گروهی را با نظریههای علمی، دستهای را با رسانه، جماعتی را با پول و شهوت و... مرعوب میسازد. بیگمان، باید از دستاوردهای غرب بهره برد؛ اما نباید مرعوب آن شد؛ زیرا مرعوبشدن برابر است با خودتحقیری و در نهایت تسلیم بیقیدوشرط، یعنی دقیقاً آنچه امروز آمریکا بدون تعارف و بهصراحت میگوید.
مسئلهٔ ایران
یازده نشانۀ ناکامی آمریکا در دستیافتن به اهداف حملۀ نظامی به ایران
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
آنچه از نظر میگذرانیم، هرگز به این معنا نیست که دولتهای تروریستی آمریکا و رژیم صهیونیستی در حمله به ایران اسلامیمان شکست خوردهاند یا هیچ دستاوردی نداشتهاند یا ما برندۀ مطلق این نبردیم. برآورد شکست و پیروزی طرفهای جنگ، براساس چهارچوبهای نظری گوناگون، شاخصهای متفاوتی دارد و پس از پایان جنگ و بهکمک دادههای دقیق ممکن است. ما در این متن فقط میکوشیم براساس مدارک و شواهدی که تا روز سیویکم جنگ در اختیار داریم، بررسی کنیم که آمریکا تا چه اندازه توانسته است به اهداف اعلامیاش در آغاز جنگ، دست یابد.
هر حملۀ نظامی، مبتنی بر ارزیابی میدانی و محاسبۀ ریسکها و هزینههای دستیافتن به اهداف و... انجام میشود و براساس این ارزیابیها، تصمیم به انجام حملۀ نظامی اتخاذ و برای آن زمانبندی و اهدافی روشن و برنامههای عملیاتی اولویتبندیشده طراحی میشود. البته این نظم، چندان در اظهارات و رفتارهای ترامپ و تیم او به چشم نمیخورد؛ اما اینکه در پشت صحنۀ این دولت و تصمیمهای آنها چه میگذرد، بر ما پوشیده است و ناگزیریم بدون دسترسی به دادههای دستاول میدانی و اخبار رسانههای گوناگون جهان و مقایسۀ آنها با یکدیگر و فقط بهکمک نشانههای محدود در دسترس، موضوع را تحلیل میکنیم.
نخست، دستنیافتن به اهداف آغازین: آمریکا از ابتدا اهدافش از حمله به ایران را بهشکل مستقیم و غیرمستقیم مطرح کرد: براندازی جمهوری اسلامی، نابودی صنعت موشکی، ازبینبردن شهرهای موشکی، نابودی صنعت هستهای، خارجکردن اورانیومهای غنیشده، تسلط بر صنعت نفت ایران و... . براساس آنچه در میدان مشاهده میکنیم، موشکهای ایران، هم سیستم پدافند دشمن را تا حد زیادی از کار انداختهاند و هم اهداف راهبردی فراوانی را با موفقیت نشانه رفتهاند. اقدام ویژهای برای نابودی صنعت هستهای انجام ندادهاند و ایران روزانه در حال صادرات میلیونها بشکه نفت است.
دوم، بیتابی برای مذاکره و تغییر تیم مذاکره: دولتی که برای دومین بار در طول شش ماه، از مذاکره برای فریب بهره میبرد و در میانۀ مذاکره، به خیال خود، دست به حملۀ غافلگیرانۀ نظامی میزند، یعنی دست خود را در حملۀ نظامی بالاتر میداند و آن را برای دستیافتن به اهدافش مناسبتر میبیند؛ اما وقتی در میانۀ جنگ دستبهدامن مذاکره میشود، یعنی نتوانسته است در میدان نبرد به اهداف مدنظرش دست یابد؛ وگرنه سخنی از مذاکره به میان نمیآورد و با تکیه بر دستاوردهایش در جنگ که همان تحقق اهداف حملۀ نظامی باشد، پیروزیاش و پایان جنگ را اعلام میکرد. هماکنون آمریکا در چنین وضعیتی به سر نمیبرد؛ وگرنه لحظهای را برای اعلام پیروزی و پایان جنگ از دست نمیداد.
سوم، تغییر چندبارۀ اهداف جنگ و متناقضگویی مکرر: مهاجمی که با برنامهریزی و بهکمک مذاکرۀ فریبکارانه برای حملۀ نظامی آماده میشود، اهداف مشخصی از حملۀ نظامی در سر دارد و برای دستیافتن به آنها خود را آماده کرده است؛ اما وقتی پس از گذشت چند روز از آغاز جنگ، مدام اهدافش از جنگ را تغییر میدهد، نهتنها نشاندهندۀ دستنیافتن به اهداف آغازین حملۀ نظامی بلکه نشانۀ ناامیدیاش از دستیافتن به این اهداف است و این کنش را بارها و بارها در اظهارات دولتهای تروریستی آمریکا و رژیم صهیونیستی مشاهده کردهایم.
چهارم، درخواست مکرر کمک از همپیمانان: اگر آمریکا در حملۀ نظامی به ایران طبق برنامۀ ازپیشبرنامهریزیشدهاش پیش رفته و به اهدافش دست یافته بود، اینگونه آشکارا بارها و بارها و با زبان تهدید و تطمیع و خواهش و التماس و گلایه از بریتانیا و فرانسه و ناتو و... کمک نمیخواست. نکتۀ مهم دیگر اینکه اگر ایران ضربهای دردآور و ترسآور به آمریکا و رژیم صهیونیستی وارد نکرده بود، همپیمانان آمریکا در حملۀ نظامی به ایران تردید نمیکردند؛ چون آنها زبانی جز زور نمیفهمند و ذرهای دغدغۀ حقوق بشر و... ندارند.
پنجم، تهدیدهای توخالی: وقتی کشوری دست بالاتر در جنگ را داشته باشد، اهدافش را از ابتدا اعلام میکند و گامبهگام برای رسیدن به اهدافِ ازپیشتعیینشدهاش پیش میرود و مدیریت و نبض نبرد را در دست میگیرد. اما در نقطۀ مقابل، اگر از دستیافتن به اهدافش باز ماند و مدیریت بر جنگ را از دست بدهد، رو به تهدیدهای توخالی میآورد و هر بار بهانهای برای اجرانکردن آنها میتراشد تا بتواند دستکم میدان جنگ روانی و رسانهای را به حریف واگذار نکند. این رویکرد و روش را به روشنی در رفتارهای روسای دولتهای تروریستی آمریکا و رژیم صهیونیستی مشاهده میکنیم؛ هرچند در این حمله، نتانیاهو در تا حد زیادی پشت ترامپ مخفی شده است و مدیریت رسانه و جنگ روانی و افکار عمومی را به او سپرده است.
ششم، تحریف اهداف نخستین: در صورت تحقق اهداف آغازین حملۀ نظام، نیازی به تحریف آن اهداف نیست؛ اما رئیس دولت تروریستی آمریکا چند روزی است رو به تحریف اهداف آغازین جنگ آورده است و میگوید هدف تغییر از حکومت در ایران محقق شده است؛ چون ما در حال مذاکره با افراد تازهای در ایران هستیم و این نشان میدهد هدف تغییر حکومت در ایران محقق شده است. شاید اگر هر سیاستمدار دیگری در جهان چنین اظهاراتی میکرد، او را به باد انتقاد میگرفتند؛ اما ترامپ، استانداردهای اظهارنظر سیاسی و دیپلماتیک را جابهجا کرده است.
هفتم، ضربههای بیسابقۀ نظامی: شاید برای ما ایرانیها که این روزها تحتفشار جانی و روانی و نظامی و نیز داغدار شهادت هموطنان و سرداران و سیاستمداران عزیزمان هستیم، نتوانیم بهدرستی دستاوردهای حیرتانگیز نیروهای نظامیمان را درک کنیم؛ اما ناظران بیرونی از برنامهریزی هوشمندانۀ دفاعی کشور، جرئت هدف قراردادن هر مبدأ متجاوز به کشور، جسارت حملۀ بیمحابا به پایگاههای نظامی ابرقدرت نظامی غرب در منطقه و خسارتهای راهبردی شگفتانگیز به دولت تروریستی آمریکا، همچون از مدارخارج کردن دو ابر ناو هواپیمابر، نابودی چندین رادار چندهزارکیلومتری، انهدام یک هواپیمای شناسایی آواکس، یک هواپیمای اف۳۵، چندین هواپیمای اف۱۶، حیرتزدهاند؛ زیرا همۀ این هدفها، قلههای تکنولوژی جنگی غرب به حساب میآیند که بسیاری از آنها در انحصار آمریکاست و همۀ کشورها، بهجز یکیدو کشور، فرسنگها با دانش تولید یا حتی خرید آنها فاصله دارند، چه رسد به مقابله با آنها و منهدمکردنشان.
هشتم، فشار اقتصادی و اجتماعی: علل ایجاد فشار اقتصادی در آمریکا در پی حملۀ نظامی به ایران بسیار است که در یادداشت دیگری به آن میپردازیم. اما اصل وجود آن، انکارناپذیر است. همین فشار اقتصادی در جامعهای همچون آمریکا که دال مرکزی رویای آمریکاییاش، رفاه است، به نارضایتیهای اجتماعی میانجامد. البته نارضایتی اجتماعی علل و عوامل دیگری هم دارد که در اینجا از بررسی آنها چشم میپوشیم. آخرین و برجستهترین نمود نارضایتی اجتماعی افزون بر نتایج نظرسنجیها، راهپیماییهای گستردۀ اعتراضی با عنوان «No Kings» است که باید در یادداشت دیگری ابعاد گوناگون آن را واکاوی کنیم.
نهم، حمله به مناطق مسکونی و زیرساختها و دانشگاهها: طرفی که در جنگ به اهداف نظامیاش رسیده باشد، پس از گذشت مدتی از جنگ و اذعان به دستنیافتن به اهداف ازپیشتعیینشدۀ حملۀ نظامی، ناگهان تهدید حمله به مناطق مسکونی و زیرساختها و دانشگاهها و عملیکردن آن در سطوح گوناگون را آغاز نمیکند. این یکی از نشانههای ناکامیهای آمریکا در دستیافتن به اهداف حملۀ نظامی است؛ زیرا از ابتدا مدعی بود ما قرار است مردم ایران را از جمهوری اسلامی نجات بدهیم، نه اینکه به خانههایشان حملهور شویم.
دهم، ادعا و تلاش برای حملۀ زمینی: حملۀ زمینی به ایران از ابتدا تا حدود ده روز پیش، جزو اهداف حملۀ نظامی به ایران نبود؛ اما در پی ناکامی آمریکا در دستیافتن به اهدافش، بهویژه ناتوانیاش از بازکردن تنگۀ هرمز، ناگهان گزینه حملۀ زمینی به ایران مطرح شد و اقداماتی هم برای آن انجام داد که با هوشمندی نیروهای نظامی کشور، در نطفه خفه شد؛ اما هر روز اخبار تازهای در این زمینه در رسانهها مطرح میشود. تصمیم اصلی آمریکا در این زمینه بر ما پوشیده است؛ اما به نظر میرسد اخبار این حمله تا حدی هم تهدیدی برای پذیرش آتشبس مدنظر آمریکا توسط ایران باشد و به احتمال زیاد، در صورت تحقق این تهدید، فاجعهای تاریخی برای ارتش آمریکا رخ خواهد داد.
یازدهم، ناتوانی از ورود به تنگۀ هرمز: تأمین امنیت تنگۀ هرمز همواره در اختیار ایران بوده است؛ اما از ابتدای حملۀ نظامی به ایران، ممانعت از عبور کشورهای متخاصم از این تنگه، به یکی از برگهای برندۀ ایران در مدیریت جنگ تبدیل شد. این کنش ایران ضربۀ نظامی و صد البته اقتصادی سنگینی به طرفهای متخاصم وارد آورد و ناتوانی آنها از بازکردن تنگه، ضربۀ سهمگینی به حیثیت و توان نظامیشان بود. بارها درخواست کمک آمریکا از همپیمانانش با پاسخ منفی آنها روبهرو شد و تلاشهای خودش و همپیمانانش در منطقه هم دستاوردی برای او نداشت تا به متناقضگویی در این زمینه روی آورد و یک بار ادعا کند مدیریت تنگه در اختیار من و آیتالله است و بار دیگر مدعی شود ایران به ما چند کشتی برای عبور از تنگه هدیه داده است و در نوبتی دیگر، خود را بینیاز از تنگه معرفی کند و از کشورهایی که به آن نیاز دارد، بخواهد برای بازکردن تنگه اقدام کنند.
مسئلهٔ ایران
دکّان اخلاق: به بهانۀ سکوت مصطفی ملکیان
مهدی حسینزاده یزدی
[در خفقان سکوت برخی از ورزشکاران و سینماگران و آنان که صدایشان روزی به اندک بهانهای به آسمان بلند میشد، سکوت برخی از اهالی اخلاق و اندیشه برایم بهتآور است. مصطفی ملکیان یکی از همین چهرههاست. هنوز از یاد نبردهایم چگونه روزگاری این عبارات را چون گُرزی بر فرق مخالفانش میکوبید: «من نه دلنگران سنتام، نه دلنگران تجدد، نه دلنگران تمدن، نه دلنگران فرهنگ و نه دلنگران هیچ امر انتزاعی دیگری از این قبیل. من فقط نگران انسانهای گوشت وخونداری هستم که میآیند، رنج میبرند و میروند». آیا گوشت و خون دخترکان مینابی، گوشت و خون نبود تا صدایی هر چند به اندازه گلو صافکردنی از استاد اخلاق بلند شود؟ آیا جانهای عزیزی که در سرزمین مادری به خون میغلطند، در دغدغههای جناب استاد جایی ندارند؟ آیا این اخلاقاخلاق گفتنها تنها ابزاری بود برای مبارزه با جمهوری اسلامی ایران و انقلاب مستضعفان و پابرهنگان؟! میخواستم درباره سکوت استادی که چند صباحی است،در دکان اخلاق میفروشد، مطلبی بنویسم، اما حوصلهام نگرفت. چند سال پیش مطلبی را با عنوان «من و دو مصطفی» به بهانۀ جسارتی که به رئیس جمهور وقت، شهید مظلوم آیتالله رئیسی کرده بود، در صفحه اینستاگرامم و به اقتضای حالوهوای همان صفحات نوشتم، اکنون بازنشرش میکنم.]
من و دو مصطفی
در کودکی، نام دو مصطفی که هر دو از دوستان پدرم بودند، برایم جذاب بود: مصطفی ردانیپور و مصطفی ملکیان. در خانۀ ما بسیار از این دو سخن به میان میآمد. مصطفی ردانیپور برایم نماد عشق، غیرت، ایمان و شور بود و مصطفی ملکیان نماد سختکوشی، سادهزیستی، دینداری و عقلانیت. خاطرات زیادی که از آنها در خانه نقل میشد، تفاوتشان را با دیگران در چشمم پُررنگتر میکرد و بیراه نیست اگر بگویم در نوجوانی تا حدّی تحتتأثیرشان بودم. دلدادگی ردانیپور به اهلبیت، بهویژه حضرت زهرا(س) معروف بود، تا جایی که کسی جرئت نمیکرد بهراحتی پیش او روضۀ حضرت مادر بخواند. او همزمان هم در کارگاه آجرپزی اطراف قم کارگری میکرد و هم درس میخواند. عطش سیرابناپذیر ملکیان به علم و علمآموزی هم برایم جذابیت داشت.
یادم نمیرود، بعضی پنجشنبهشبها، با پدر به منزل استاد عبودیت که اهل فلسفه و هنر است، میرفتیم. از هر دری سخنی به میان میآمد: فلسفه، ادبیات، موسیقی، هنر و... . استاد نقاش ماهری است و آوازی خوش و دلنشین هم دارد. گاهی ساعاتی به توضیح یکی از تابلوهایش میگذشت. نمیدانم از حیث هنری این تابلوها چقدر باارزش بودند؛ ولی برای من بوی خوش زندگی میدادند.
در این میان، گاهی هم یادی از جناب ملکیان میشد. استاد عبودیت خاطرات جذابی از زندگی ایشان برایم تعریف میکرد، از اینکه در نوجوانی چراغ قوهای مخصوص مطالعه داشت تا وقتی پدر در منزل خاموشی میزد، او زیر پتو مطالعه کند؛ یا اینکه در زمان دانشجویی سی روز در خوابگاه تنها میماند و با نان لواش و تخممرغ سر میکرد تا بدون مزاحمت مطالعه کند.
بعدها از بد روزگار، سروکارم به فلسفه افتاد. در برههای با هجوم افکار مختلف، مسیر برایم مبهم شد. در نقطهای ذهن دیگر قفل میکند و توان استدلال ندارد. اینجا بود که با تغییر تدریجی جناب ملکیان کمکم این مسئله برایم شکل گرفت: مصطفی ملکیان یا مصطفی ردانیپور؟ بعدها جناب ملکیان برای من رنگوبوی دیگری گرفت. او که زمانی برایم نماد عقلانیت بود، در معرفتشناسی به انسداد رسیده بود و دیگر نمیتوانست به حقیقتی چنگ زند یا حتی بدان نزدیک شود.
اندیشۀ او به جریان خاصی در ایران خدمت میکرده و میکند. معتقدم یکی از آبشخورهای معرفتی نئولیبرالیسم ایرانی افکار اوست. میخواستم در پایاننامهای با یکی از دانشجویانم آثار اجتماعی اندیشههای او را بررسم، میخواستم نشان دهم خاستگاه نظری برخی بیعدالتیها را باید در تفکر و کنشهای سیاسی او جستجو کرد. اما چون در آن زمان حال روحی و جسمانیاش مناسب نبود، به توصیۀ عزیزی منصرف شدم.
در نظرم از برههای به بعد، فلسفه برای ملکیان دیگر راهی برای رهایی و درآغوشکشیدن حقیقت یا تقرب به آن نبود؛ بلکه به ابزاری تبدیل شده بود برای مقابله با آنچه نمیپسندید و خوش نمیداشت. اینک فلسفه نه سودای رسیدن به حقیقت داشت و نه در تمنای زدودن ابهام بود؛ بلکه شمشیری بود برای دریدن رقیب.
شیوه هم روشن است و تاثیرگذار. اندیشۀ رقیب را با پرسشهای فلسفی و اخلاقی چنان به چالش میکشی، طلب صغریکبری میکنی، پیشفرضهایش را میخواهی، تدقیق واضحترین مفاهیمش را مطالبه میکنی، شکل قیاسش را میپرسی و... که کسی جرئت نکند آن اندیشه را اظهار کند، چون خود را با انبوهی از پرسشها مواجه میبیند که هفتهها یا ماهها یا سالها پاسخ به آنها زمان میبرد.
🔻🔻ادامه یادداشت
مسئلهٔ ایران
🔻🔻ادامه یادداشت
گویی همه چیز در عالم روشن و مبرهن است، بهجز این اندیشۀ مخالف من. زمانی که این پرسشها با ژست روشنفکری و نگاه عاقلاندرسفیه و ازبالابهپایین همراه شود، کمتر کسی تاب مقاومت دارد؛ اما زمانی که اندیشۀ موافق من باشد، با مفهوم وجدان جمعی یا شهود یا تجربۀ زیسته و امثال آن سروتهش را هم میآوری.
مثلاً تصور کنید فردی بگوید «فکر میکنم بیش از ۷۰میلیون در این کشور داناتر از آقای خاتمی یا روحانی یا میرحسین موسوی هستند». مواجهۀ ملکیان با او چگونه است؟ او خواهد پرسید: چه دلیلی برای این اندیشهات داری؟ آیا پیمایشی دراینباره داشتهای؟ چند درصد از جامعۀ ما کودک و نوجوان و بیسوادند؟ آیا او نسبت به اینان داناتر نیست؟ اساساً اظهار چنین مطلبی دربارۀ یک فردی که در جامعه شئون مختلفی دارد، پدر است، پدربزرگ است، همسر است، استاد است و... اخلاقی است؟ آیا هتک آبروی او نیست؟ آیا این بیان، برساختی از شخصیت او را به دنبال ندارد که دیگر کسی جرئت دفاع از او را نداشته باشد؟ آیا درست نبود با منطق و استدلال بیان میکردی که کدام اندیشه یا عملش را قبول نداری؟ آیا اینگونه مواجهه با افراد تالی فاسد برای جامعه ندارد؟ اساساً آیا این مواجهه ترویج اشعریگری یا اخباریگری نیست؟
هنوز برایم پاسخ این پرسش روشن نیست که آیا ملکیان ترور شخصیتی رئیسجمهور ایران را آغاز کرده است؟ آیا استاد اخلاق چنین ترورهایی را اخلاقی میداند؟
پینوشت
۱. هنوز پیکر مطهر مصطفی ردانیپور به میهن باز نگشته است.
۲. اینستاگرام بعد از مدتی صفحهام را بست.
مسئلهٔ ایران
ایران پساجنگ: عبرتها و افقها
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
جنگ تحمیلی سوم، دیر یا زود به پایان میرسد. مردمان این سرزمین پرگُهر، به خواست خدا، پشت اهریمن را به خاک خواهند مالید. در هر صورت، نظمی جدید و متفاوت در منطقه و شاید جهان متولد میشود. با توجه به این مهم، این پرسش بنیادین مطرح میشود که برنامۀ ما برای ایران پساجنگ چیست؟ به نظر میرسد بر هر اندیشمند و صاحبنظری که دل در گرو اسلام و ایران دارد، فرض است که به این پرسش بیاندیشد.
پایان جنگ هشتسالۀ عراق علیه ایران و آغاز موج تازهای از سیاستگذاریها و برنامهریزیها در عرصههای گوناگون، شاید مهمترین برهه برای عبرتآموزی در تاریخ انقلاب اسلامی باشد. الگویی که مسئولان و کارگزاران در آن دوره، در پیش گرفتند، مسیری بود که به نظر میرسید دستکم بخشی از آن با آرمانهای انقلاب فاصلهای عمیق داشت. به راستی، پس از هشت سال مقاومت، شهادت و جانبازیِ بهترین مردمان این سرزمین، چه کسانی برنامههایی در تعارض آشکار با آرمانهای انقلاب طراحی و اجرا کردند؟ مگر قرار نبود انقلاب اسلامی پایانی باشد بر توسعۀ ایران به سبک غربی؟ چند صباحی بعد از جنگ، برنامه تعدیل اقتصادی از کجا و از چه پایگاه فکری سربَرآورد و نسبتش با جنگ و جبهه و مقاومت چه بود؟ برنامۀ تعدیل اقتصادی کدام پیامدهای اجتماعی و فرهنگی را برای کشور داشت؟ چه سهمی را در جهش آسیبهای اجتماعی در کشور ایفاکرد؟ کارگزاران آن گونه اندیشهها اکنون در زمانه جنگ کجایند؟ چه هنگام قرار است از نسخههای جدیدشان رونمایی کنند؟ آیا برای دغدغهمندان انقلاب، آن تجربه بسنده نیست تا این روزها و شبها خواب را برخود حرام کنند و افزون بر حضور در میدانِ خیابان، به اندیشیدن و بازاندیشی مشغول شوند؟
از سوی دیگر، سال ۱۴۰۴ پایان سند چشمانداز بیستسالۀ کشور بود. این پایان مقارن شد با شروع جنگ با ابرقدرت جهان. هرچند آرمانهای چشمانداز به تمامی برآورده نشد، اما حاصل مسیر بیستساله، کشوری شد که توانست در برابر دو قدرتِ اتمی، قامت بَرکشد. بنابراین، اکنون میتوان پرسید:
۱. چشمانداز بیستسالۀ آینده چگونه باید ترسیم شود تا از اشتباهات مسیر قبلی در ترسیم سند، مصون باشد؟
۲. اولویتبندی کشور در سیاستگذاری بر اساس چه معیارهایی باید سامان گیرد؟
۳. الگوی مداخلهٔ دولت در اقتصاد چگونه باید بازتعریف شود؟ آیا هنوز هم تکرار الگوی حذف ارز ترجیحی با همه پیامدهای اجتماعی در سال مزین با مفهوم «اقتصاد مقاومتی» اجرا میشود؟
۴. ظرفیت عظیم مردمی را چگونه میتوان به بازیگر اصلی در اقتصاد ایران تبدیل کرد؟
۵. نقشهٔ راه بازسازی یا برنامهٔ ملی گذار از بحران جنگ به ثبات با چه ویژگیهایی و توسط چه دستگاههایی باید ترسیم گردد؟
۶. کدام بخشهای اقتصادی (انرژی، کشاورزی و ... ) از مزیت نسبی پایدار و ظرفیت تابآوری بالاتری در این شرایط برخوردارند؟ اولویتبندی میان این بخشها باید با چه ماتریسی انجام شود؟
۷. آیا برنامۀ هفتم توسعه مناسب دوران پسا جنگ هست؟ آیا اساساً برنامههای پنجساله آن هم با این فرایند تصویب و اجرا، مناسبتی با موقعیت ژئوپلتیک کشور دارد؟
۸. در شرایط جدید، با چه ساختارها و نهادهایی باید خداحافظی کرد؟ کدامیک را باید ابقا و بلکه تقویت کرد؟ و کدام را بازتعریف؟
۹. با توجه به ظرفیت عظیم مردمی که در خیابانها در دفاع از ایران و آرمانهای انقلاب شاهدش بودیم، ساختارهای فرهنگی کشور چگونه باید بازتعریف شود؟
۱۰. حوزهها و دانشگاههای کشور چگونه میتوانند در شناسایی، اولویتبندی و حل مسائل به ایران پساجنگ کمک کنند؟
شاید پاسخ دقیق این پرسشها، وابسته بر روشنشدن متغییرهایی است که تکلیفشان با پایان جنگ مشخص میشود. اما به نظر میرسد مسیر جنگ به گونهای پیش رفته که بتوان آیندۀ مطلوب را با توجه به وضعیت اکنون تا حدودی ترسیم کرد و در مسیر پاسخ به این پرسشها قدم برداشت.
مسئلهٔ ایران
به نام خدا
جناب آقای دکتر امید
رئیس محترم دانشگاه تهران
با سلام و ادب
هنوز نتوانستهام معنای درخواستتان دربارۀ خویشتنداری نیروهای مسلح قدرتمند ایران را بفهمم. در میانۀ جنگی نابرابر و تحمیلی که خون فرزندان و کودکان این مرز پُرگهر روی زمین ریخته میشود، ضجههای مادران داغدار، آسمان را میشکافد، خانوادههایی که تا دیروز بودند و امروز نیستند و گوشت و پوست و استخوانها در آتشی که اهریمن برافروخته، کباب و بیحرمت میشوند، سخنگفتن از جایگاه و اهمیت فوقالعادۀ علم، دانش، مراکز و نهادهای علمی و فرهنگی، چه جایگاهی میتواند داشته باشد؟
براساس این استدلال، در برابر حمله به جان شهروندان هم نباید حملهای صورت گیرد؛ چون آشکار است که حرمت جان انسانها بیشتر از حرمت نهاد علم است و براساس این منطق، کلاً باید در برابر تجاوز دشمن اقدامی نکرد که حرمتی شکسته نشود.
اما در این درخواست عجیب، نکتۀ دیگری هم به چشم میخورد. آنچه حرمت علم را میشکند، پاسخدادن به متجاوز است یا پاسخندادن؟ باید پرسید آیا نهاد علم فقط در کشورهای متخاصم حرمت دارد؟ نهاد علم در ایران حرمت ندارد؟ چون بیتردید، پاسخندادن به دشمن متجاوز و وحشی، او را گستاختر میکند و با شدت بیشتر دانشگاههای ایران را هدف قرار میدهد. مگر اینکه فقط نهاد علم در کشورهای متخاصم حرمت داشته باشد که این بحث درخور توجه دیگری است.
گویا هنوز برخی دانشگاهیان که قرار است اذانگوی جامعه باشند تا جامعه خواب نماند، منطق رژیمهای تروریستی آمریکا و رژیم کودککش صهیونیستی را درک نکردهاند و احساس میکنند با خویشتنداری در برابر آنها حرمتها حفظ میشود. نمیدانم این رژیمهای تروریستی باید دست به چه جنایتی علیه ملت ایران بزنند که منطق رفتار آنها با ما را دریابند و واکنش درستی در برابر آن نشان بدهند؛ نمیدانم چقدر باید از ایرانی خون ریخته شود تا به خود آییم؟!
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
مسئلهٔ ایران
بازگشت سیاستمدارانِ فرصتطلبِ مفقودالاثر
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
بیش از یک ماه از تهاجم دولتهای تروریست آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران میگذرد و در این مدت مردم ایران عجایب بسیاری به چشم دیدهاند. از حضور رهبر ایران در دفتر کارش با وجود احتمال قوی حمله و تهاجم وحشیانه به چندین مدرسه و شهادت بیش از صد دانشآموز از خانوادۀ نیروهای مسلح کشور در روز نخست تهاجم تا واکنش سنجیده و برنامهریزیشده و هوشمندانۀ نیروهای نظامی کشور و دستاوردهای حیرتانگیز نظامی و حضور بیوقفۀ مردم در خیابان و هماهنگی بینظیرشان با فرماندهان نظامی برای مدیریت و پیشبرد همزمان جنگ در دو عرصۀ میدان و خیابان.
از دیگر عجایبی که مردم ایران دیدند، مفقودالاثر شدن بسیاری از کسانی است که در روزهای امن و آرام جامعه، بیشترین سهم را از رسانهها و منافع عمومی کشور به خود اختصاص میدادند؛ اما در روزهای سخت و پرالتهاب حمله به ایران ناگهان بهکلی مفقودالاثر شدند. از سلبریتیهای بیمایه و نونبهنرخروزخور که بگذریم، باید نگاهی دقیق به شخصیتهای برجستۀ سیاسی بیندازیم که تا پیش از جنگ کمتر روزی سرتیتر خبرها نبودند و ناگهان از آغاز جنگ نام و نشانی از آنها نبود؛ مگر پیام تسلیتی از سر محضورات سیاسی.
اما عجیب اینکه ناگهان در روزهایی که بوی پایان جنگ و آنشبس و مذاکره و... به مشامشان رسیده است و در وضعیتی که تعداد بسیار زیادی از فرماندهان و سیاستمداران سازشناپذیر با آمریکا بهدست دولت تروریست آمریکا و رژیم صهیونیستی به شهادت رسیدهاند، ناگهان سیاستمداران شیفتۀ غرب و معتاد به مذاکره، یا با پیامهایی از جنس تهدید کشورهای همسایه برای گرفتن ژست آوانگارد یا با پیامهایی از بالا و رهنمودی با ژست رهبری (آرزوی بربادرفتهشان)، فرصت را برای بازگشت به عرصۀ سیاست ایران مناسب دیدهاند تا دوباره رسانهها را بدون مزاحمها و مخالفهای پیش از جنگ که در جنگ شهید شدهاند، به دست بگیرند و با سوءاستفاده از دستاوردهای مردم و نیروهای نظامی در جنگ، جادۀ تسلیم در برابر آمریکا را هموار سازند؛ بهویژه با برجستهکردن ضربههای دشمن به ایران و نادیدهگرفتن دستاوردهای مردم و نیروهای نظامی کشور.
اما ما دیگر خوشخیالهای پیش از جنگ نیستیم و در برابر این سیاستمداران ساکت نمینشینیم و فریب اتحاد و انسجام و... را نمیخوریم. قرار نیست با کسی که از پشت خنجر میزند، متحد و منسجم شویم. زین پس، نخستین سوالی که هر سیاستمداری باید پاسخ بدهد، این است که در روزهای سخت مقاومت در برابر تهاجم دو دولت وحشی و تروریستی با آخرین امکانات نظامی و رسانهای و اقتصادی، چه مواضعی اتخاذ کردهاند و چه اقداماتی انجام دادهاند؟
مسئلهٔ ایران
خطر ابژکتیو ترامپ یا خطر سوبژکتیو ظریف؟
مهدی حسینزاده یزدی
شاید برای برخی، این پرسش در نگاه نخست، حیرتانگیز به نظر برسد، اما با فهم دقیق پرسش و دقت در زوایای پنهان آن، از این حیرت کاسته میشود. هدف اصلی از نگارش این متن، نه پاسخ به این پرسش، بلکه تفکر دربارۀ آن است. در وهلۀ اول، توجه به نکات زیر ضروری است:
۱. وقتی از خطر a برای b میگوییم، پای ارزش و مطلوبی درمیان است. مثلاً وقتی میگوییم خوردن سرکه خطرناک است، سلامتی را مدنظر داریم. اینجا خطر دربارۀ ارزش «سلامتی» است. در پرسش از خطرناکتر بودن برای ایران، پای ارزش «بقا» در مقابل «نابودی و تجزیه» در میان است؛
۲. برای تعیینکردن خطرناکبودن a برای b زمینه و شرایط مهم است. خطرناکی یک عامل، کاملاً وابسته به بستر زمانی_مکانی است. مثلاً خوردن سرکه در شرایط معمولی نه تنها خطری ندارد، مفید هم هست، اما در هنگام سرماخوردگی، خطرناک است؛
۳. یک امر خطرناک، مانند a همیشه یک پدیده ابژکتیو (عینی) نیست. ممکن است امری سوبژکتیو (ذهنی) باشد. گاهی یک ایده، یک اندیشه یا حتی یک حالت نفسانی مانند حسادت ممکن است یک زندگی را تا مرز نابودی بکشاند؛
با توجه به این نکات، خطر ترامپ برای بقای ایران یک خطر ابژکتیو است؛ او به ایران حمله کرده و در صدد نابودی آن است تا جایی که زورش برسد. اما ظریف چه خطری برای بقای ایران داشته و دارد؟
پاسخ را باید در نقشی یافت که وی در فراهمکردن زمینه برای حمله به ایران، ایفا کرده است. به عبارتی، بیتردید در این تجاوز، استکبار جهانخوار مقصر است. اما چه کسانی ایران را به نقطهای رساندند که استکبار آن را مساعد برای حمله ببیند؟
به نظر میرسد سهم ظریف را در این سه مؤلفه میتوان جست:
۱. تئوریزهکردن تسلیم؛ وی با برساخت دوگانههای پوشالی، «مقاومت میدانی» و «مذاکره دیپلماتیک» را در تقابل با یکدیگر تعریف و مذاکره را به مثابۀ تنها راه هوشمندانه و میدان را به عنوان راهی پرهزینه و احساسی و غیر عقلانی وانمود کرد. همفکران او در این راستا توانستند با توجه به قدرت و موقعیتی که او داشت، با دیکتاتوری فکری، هر کسی را که دم از مقاومت میزد، خشن، جنگطلب، نابلدِ زبان دنیا، ضد مردم و ... برچسب زنند و هر که را تسلیم تجویز میکرد، آزادیخواه، روشنفکر، عقلانی، صلحطلب و ... معرفی کنند. کدام انسان آزاده و متفکری از مذاکره بدش میآید و جنگ را تجویز میکند؟ آنچه عقلانیت برنمیتابد، رویافروشی به کسانی است که از بندِ تحریمهای ظالمانه، روزگار به عسرت میگذرانند؛ مذاکره با کسانی است که به هیچ مذاکرهای پایبند نیستند. تئوریسینهای سازش و تسلیم، اندیشۀ کسانی که با تسلیم و وادادگی مخالف بودند، مخالفت با مذاکره جا زدند و در قالب «واقعگرایی دیپلماتیک» کشور را به سمت تسلیم سوق دادند و تسلیم را عادیسازی کردند؛
۲. واژگون جلوهدادن واقعیت برای تصمیمگیران کشور؛ شاهکار ظریف گزارشهای نادرستی بود که از متن برجام، در مجلس شورای اسلامی ارائه داد که بعدها کذبش بر همگان آشکار گردید. این وارونهجلوهدادنها به قصۀ پر غصۀ فرانچسکو منتهی شد؛ بماند که چه دادهها و اطلاعاتی در سایه برجام از کشور خارج شد و ...؛
۳. ضعیف و ناچیز وانمودکردن توان نظامی کشور؛ به عنوان مثال، او زمانی که وزیرخارجه ایران بود و در شرایط حساس مذاکره ادعا کرد که آمریکا با یک بمب میتواند توان دفاعی ایران را نابود کند. آیا چنین اظهاراتی دشمن سفاک را برای حمله به کشور مصمم نمیکند؟
با توجه به این مطالب، وطن عزیزتر از جان ما، از یک سو با خطر ابژکتیو حملۀ استکبار جهانی و کودککش به سرکردگی ترامپ مواجه است و از سوی دیگر با خطر سوبژکتیوی که با تئوریزهکردن تسلیم، تضعیف ارادهٔ ملی، عادیسازی تسلیم و واژگون نمایی واقعیت، زمینه را برای این حمله فراهم آورد و اکنون با تئوریزهکردن چرخۀ شوم جنگ_مذاکره_آتشبس میخواهد ایران را، هرچند از روی جهل، تا پرتگاه نابودی بکشاند. خطرهای سوبژکتیو، پنهان و درازمدت است. در شرایطی که یک کشور در محاصرهٔ تهدیدات بیرونی است، هر عامل درونسیستمی که «تابآوری جمعی» را کاهش دهد، میتواند به اندازهٔ خود دشمن خارجی مرگبار باشد.
در نهایت، خطرناکترین وضعیت زمانی رخ میدهد که خطر ابژکتیو ترامپ و خطر سوبژکتیو ظریف با یکدیگر همپوشانی یابند. در این میان، این پرسش به ذهن میرسد: آیا دونالد ترامپ برای «ایران» خطرناکتر است یا فرانچسکو ظریف؟
مسئلهٔ ایران