#حاج_قاسم میگفت:
دنبال شهادت نرو که بهش نمیرسی ؛
یهکاریکن شهادت دنبال تو باشه...
🖤⃟؎•°🚦↓
https://eitaa.com/prof313
.بیاین باهم یه ثواب یهویی کنیم🪄
لباسی که الان پوشیدید چه رنگیه؟؟ببین قراره برای چه شهیدی صلوات بفرستید و ثواب کنید🤌🏻
آبی 💙 شهید حاج قاسم سلیمانی
قرمز ❤️ شهید بهشتی
سبز 💚 شهید تهرانی مقدم
زرد 💛 شهید حسین فهمیده
مشکی 🖤 شهید محسن حججی
سفید 🤍 شهید ریحانه سادات
صورتی 💖 شهید آوینی
نارنجی 🧡 شهید امیرعلی حاجیزاده
کرمی 🔅 شهید ابراهیم هادی
بنفش 💜 شهید حسین خرازی
قهوه ای 🤎 شهید فاطمه سادات
طوسی🤍 🩶 شهید سید ابراهیم رئیسی
_
رقم آخر شارژتون چنده ؟؟
به همون تعداد برای همون شهید صلوات بفرست🌷✨
__
حالا ببین چقدر ثواب میکنی .کپی کردنش یک ثانیه هم نمیشه پس بفرست توی هر گروه و کانالی تا اوناهم ثواب کنن❤️
https://eitaa.com/prof313
ابجد هایی که باید بدونید:😉
حضرت زهرا'²¹³'
حضرت زینب'⁶⁹'
امیرالومنین'¹¹⁰'
حضرت علی اکبر'³³³'
امام حسين'¹²⁸'
حضرت عباس'¹³³'
حضرت رقیه'³¹⁵'
https://eitaa.com/prof313
خبر خبر خبر دارم براتون📣📣📣
قراره رمان های عاشقانه مذهبی بزاریم❤️❤️
💜اسم رمان؛ #پلاک_پنهان
💚نام نویسنده؛ بانو فاطمہ امیرےزاده
💙چند پارت:١۵٣ قسمت
پلیسی و عاشقانه و امنیتی
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
👒#پلاک_پنهان
📗#پارت۱
ــ سمانه بدو دیگه
سمانه در حالی که کتاب هایش را در کیفش می گذاشت، سر بلند کرد و چشم غره ای به صغرا رفت:
ــ صغرا یکم صبر کن ،میبینی دارم وسایلمو جمع میکنم
صغراــ بخدا گشنمه بریم دیگه تا برسیم خونه عزیز طول میکشه
سمانه کیفش را برداشت و چادرش را روی سرش مرتب کرد و به سمت در رفت:
ــ بیا بریم
هر دو از دانشگاه خارج شدند،
امروز همه خونه ی عزیز، برای شام دعوت شده بودند، دستی برای تاکسی تکان داد، که با ایستادن ماشین سوار شدند،
سمانه نگاهی به دخترخاله اش انداخت، که به بیرون نگاه می کرد، او را به اندازه ی خواهر نداشته اش دوست داشت، همیشه و در هر شرایطی کنارش بود، و به خاطر داشتنش خدا را شکر می کرد.
صغرلــ میگم سمانه به نظرت شام چی درست کرده عزیز؟
سمانه ارام خندید و گفت:
ــ خجالت بکش صغرا تو که شکمو نبودی!!
ــ برو بابا
تا رسیدن حرفی دیگری نزدند
سمانه کرایه را حساب کرد و همراه صغرا به طرف خانه ی عزیز رفتند.
زنگ در را زدند،،
که صدای دعوای طاها و زینب، برای اینکه چه کسی در را باز کند، به گوشِ سمانه رسید،
بلاخره طاها بیخیال شد، و زینب در را باز کرد، با دیدن سمانه جیغ بلندی زد، و در آغوش سمانه پرید:
زینب ــ سلام عمه جووونم
صغرا چشم غره ای به زینب رفت و گفت :
ــ منم اینجا بوقم
وبه سمت طاها پسر برادرش رفت،،
سمانه کنار زینب زانو زد و اورا در آغوش گرفت و با خنده روبه صغرا گفت:
ــ حسود
بعد از کلی حرف زدن و گله از طاها، زینب از سمانه جدا شد، که اینبار طاها به سمتش آمد و ناراحت سلام کرد:
ــ سلام خاله
سمانه ــ سلام عزیزم چرا ناراحتی؟؟
طاهاــ زینب اذیت میکنه
سمانه خندید و کنارش زانو زد ؛
ــ من برم سلام کنم با بقیه بعد شام قول میدم مشکلتونو حل کنم!!
طاهاــ قول ؟؟
سمانه ــ قول
https://eitaa.com/prof313