هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
صدای فریاد کیا در عمارت پیچید و بند دل باران را پاره کرد.
_ برا من قرار میذاری ؟
باران با چشمانی نمناک نگاهش کرد
_ تو فرصتتو از دست دادی، من نمیتونم پاسوز تو بشم !
اخم کیا عمیق تر شد و با خشم به باران نزدیک شد
_ یادت که نرفته هنوز زن منی !
_ یادم نرفته ...اما تو هم یادت باشه که فردا مدت صیغه تموم میشه !
چشمان کیا برق زد و سرش جلوتر رفت و کنار گوش باران زمزمه کرد
_ از همین الان تا فردا صبح وقت داریم...مرد نیستم اگه بذارم به همین راحتی از این خونه بری!
ترس تمام تن باران را به لرز انداخت ... این مرد دیوانه شده بود؟!
https://eitaa.com/joinchat/1975583008C0c71a8fe03
رمان✨میوه_ممنوعه✨
نوشته: شیوا_بادی
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
کیا، پسر ثروتمند و خوشگذران، با اصرار پدربزرگش با بارانِ مذهبی محرم و همخونه میشه...
اما شرطی که از اول بینشون گذاشته بودن، باران رو به ممنوعهترین آدم زندگی کیا تبدیل کرده؛ ممنوعهای که شکستن این شرط، میتونه همهچیزش رو ازش بگیره! ❤️🔥🍃🍎
#میوهی_ممنوعه
#نوشته_شیوا_بادی
https://eitaa.com/joinchat/1975583008C0c71a8fe03
هدایت شده از تبلیغات ملودی
- مگه گناه کردم عروس کوردا شدم؟
اخم غلیظی کرد:
- کسر شانته اومدی تو طایفمون؟
با حرص لباس بلندم رو نشونش دادم:
- خب ببین مجبورم میکنی اینو بپوشم..
با خونسردی نوچی کرد:
- مجبورت نمیکنم عزیزم برو همون پبرهن کوتاهه رو بپوش ولی اگه کسی نگات کرد چشماشو میندازم جلو پات..🤯🩸🔥
https://eitaa.com/joinchat/757859521Caef8616504
ساعت 22:10 پاک شه ❌