هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#Part113
برگه ها رو بین همه پخش کرد... نگاهی به
سوالات انداختم که مخم سوت کشید
!هیچی ازشون بلد نبودم.
خدا میدونه این سوالاتو از کجا دراورده
با بدبختی به دور و اطرافم نگاهی انداختم که حضورشو بالای سرم احساس کردم
...سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم
یه ابروشو انداخت بالا و سوالی نگاهم کرد
!سعی کردم با مظلوم ترین حالت ممکن به
چشماش خیره بشم
:بدون جلب توجه سرشو خم کرد و کنار گوشم و با احتیاط گفت
!آرمین: مشکلی هست خانم مجد؟
چون ته کلاس بودیم کسی متوجهمون نبود
!با حرصی که توی نگاهم بود، خیرهاش شدم
!هیچ مشکلی نیست استاد -
:به دور و اطرافش نگاهی انداخت و با تفریح گفت
!ارمین: مطمئنید؟؟ پس چرا برگتون هنوز
سفیده؟
:حصار مقاومتم شکست و مشتی نسبتا محکمی به بازوش کوبیدم و گفتم
!وقتی میدونی دردم چیه دیگه چرا اذیتم
میکنی؟؟ گوشه لبش بالا رفت و گفت
ارمین: عاقبت نخوندن همینه خانم کوچولو
با اعتراض اسمشو صدا زدم که هیسِ یواشی گفت صاف ایستاد و ازگوشه چشمش نگاهی بهم انداخت
نفس: بهم برسون هر کاری بگی میکنم
آرمین:هرکاری؟؟ نفس:اره آره هر کاری
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
پارت واقعی رمان نفسم باش
برو پارت ۱۱۳ اگه نبود لف بده
برید و ماجراهای این استاد مغرور و دانشجو شیطون و بخونید
فقط ببینید استاده برای اینکه بهش تقلب رسوند مجبورش میکنه چیکار کنه 😉😉
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
با ناز گفتم:
- اســتـاد، شما متاهلین؟؟
عینک روی چشمش رو جا به جا کرد و گفت:
- خیر
تابی به گـ*ـردنم دادمو گفتم
- قصد ازدواج چی؟ دارین؟
- این سوالا چیه میپرسید خانم وسط کلاس؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم
- خب گفتم شاید خواستید براتون آستین بالا بزنیم
با چشمای برق زده گفت
- اگه یه دختر شیطون و زبون دراز مثل تو باشه چرا که نه
بعد جلوی نگاه مبهوت بچه ها جلو اومدو..🚫😨
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
- یا منو پاس میکنی یا میری خونه مامانت
شیطون نگاهم کرد
- منم گفتم، یا برام بچه میاری یا این ترمو میوفتی
با مظلوم ترین چهرهام نگاهش کردم که گفت
- بالا بری پایین بیای شرط من همینه
خواستم چیزی بگم که به سمتم هـ*ـجوم آورد و...🫣⁉️
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91