eitaa logo
پروفایل حسینی
704 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
718 ویدیو
29 فایل
در میانه‌ یک جنگ تمام عیار ترکیبی، مطالب کانال کپی‌رایت ندارد ⬅️ روبیکامون https://rubika.ir/profile_ms
مشاهده در ایتا
دانلود
اکثر آدمایی که مارو رنج میدن، همون رنج‌کشیده‌هایی هستن که نتونستن زخم‌های خودشون رو ترمیم کنن. ʝoɨŋ ➻ @Profile_MS
😂😂😂😂 سلام.. من قدم کوتاست و از شانسمم خواستگارااااام همه قد بلند بودننننن😁یکی از خواستگارام که اومدن خونه مون و پسره رو دیدیم طبق معمول از قد بلندش فهمیدیم که ما هیچ جوره بهم نمیخوریم.. دقیقاااااا شده بودیم فیل و فنجون..😁ایشون بیش از حد دیگه قدشون بلند بود.. خانواده پسر هم خوششون اومده بودو اصرار داشتن ما با هم بریم صحبت کنیم.. مامانم ک دید اونا خیلی راغبن درگوشم با اخم و تخم بهم گفت رفتین تو اتاق درو نبندینااااا...🤨 من بلندشم راه افتادم طرف اتاق و اقا پسرم پشت سرم.. تا رفتیم پسره درو پشت سرش بست و منم یاد حرف مامانم افتاده بودم و شدیدا خنده ام گرفته بود 🤣🤣🤣🤣 خلاصه شروع کردیم به صحبت ک خانم برادرم برامون میوه اورد و رفت و درو باز گذاشت بعدش فهمیدم ک از طرف مامانم بوده و میوه اوردن بهونه بوده😂😂😂😂 بعد وسط صحبتامون اقا پسر توقع داشت من براش میوه پوست بگیریم همه چی رو تموم شده میدونستن که من اصلا بروی خودم نیاوردم و خورد تو ذوقش.. میوه هام موند تو جیب خودمون..😁😁 و بعد ک رفتن مامانم همش حرص میخورد میگفت واقعا چی فکر کردن ک اومدن سراغ تو برای اون دیلاق😂😂 بعد چند روزم که زنگ زدن جوابشون کردیم.. ایشون رو نمیدونم چون کلا ازشون بیخبرم ولی من ازدواج کردم و خداروشکر همسرم تقریبا هم قد خودمه😍🥰😍 ʝoɨŋ ➻ @Profile_MS
سلام یادمه اولین خواستگار که تازه اومده بود البته مامانش فقط بعدش دیگه اجازه ندادم که بیان چون دوست داشتم بزرگتر بشم اون موقع من ۱۴سالم بود. ولی مامانش خیلی دوست داشت و هرجا مامان رو گیر میاورد بهش میگفت حتی با مامان بزرگش اومدن که بزرگ تره شاید قبول کنم ولی خب مرغ من یه پا داشت و گفتم نه 😁 من حتی اجازه ندادم که بیاد خونمون 😁 گذشت و اون داماد شد من به خواستگارای بعد از اونم گفتم نه دقیقا یه هفته مونده به عروسیش تصادف کرد و فوت شد 😔 اون موقع هم من تازه پدرم و از دست داده بودم سال ۹۵ وقتی عکسش رو دیدم شوکه شدم باورم نمی شد ولی خب مامان رفت تعذیه اش مامانش بلند گفته بود اگه تو دخترت رو می دادی اینجوری نمی شد 😳 آخه به من چه ربطی داره آخه😳 ولی خب بعدا فهمیدم مامان بزرگش نفرین کرده بود و دعاش مستجاب شد گفته بود بدی و برنگردی واقعا هم همین جوری شد 😔 دلم برای مامانش میسوزه گناه داره 😔😔 ببخشید اگه یکم غمگین هست ʝoɨŋ ➻ @Profile_MS
سلام وقت بخیر اولین خواستگار رسمی من چند ماه مونده به کنکور اومدن. شب یه تماسی گرفتن و ما فکر نمی کردیم به این زودی ها قصد داشته باشن بیان خونه. فرداش من از قضا دندون درد بدی داشتم و صبح رفتم دکتر که مادرم گفتن که زنگ زدن و تصمیم دارن عصر بیان خونه. من هم درد دندون، هم اینکه شب امتحان داشتم(اون زمان که مدارس آنلاین بود). گفتم نه و یه روز دیگه و اصرار که همین امروز خلاصه اومدن و صحبتی شد. پرسیدن که جوابتون چیه؟ بابام به من نگاه کرد و گفت هر چی که دخترم بگه. منم یه لبخند ملیح زدم و چیزی نگفتم که حس کردن جوابم منفیه. از قبل هم جوابم تقریبا منفی بود چون اون موقع ازدواج اولویتم نبود و به خاطر پافشاری بقیه گفتم بیان. بعد هم که اومدن از یه سری تاکید هاشون روی یه سری مسائل خوشم نیومد. موقع رفتن گفتن که بیشتر فکر کن،فلان و... وقتی رفتن مامانم گفت که نمیخوای بیشتر فکر کنی یا باز صحبت کنی؟ گفتم نه و دقیقا همون جایی که نشسته بودم، پتو کشیدم سرم و خوابیدم😂😂😂 در حال حاضر خبری ازشون ندارم. ʝoɨŋ ➻ @Profile_MS
سلام سلاام😍 خاطره از اولین خواستگارم این بود که رفته بودیم پارک که باهم صحبت کنیم ، بعد یه سوسک بزرگ داشت میومد سمتمون😱 من که خییلی از سوسک چندشم میشههه😱😱😱 در کمال تعجب با کفشم لهش کردم🫡😂 ولی اون لحظه اصلا متوجه نشدم آقای خواستگار چی داشتن نطق میکردن انقدر حواسم به جناب سوسک پرت شد😂🔪 الانم خواستگارم نمیدونم کجاست کلا غیبش زده😀😂 ʝoɨŋ ➻ @Profile_MS
سلام وقت بخیر در مورد اولین خواستگار باید خدمتتون عرض کنم که به احتمال قوی اونجور که یادم میاد پسر خالم بود که خانواده من هی ردش میکردن بعد یه مدت بی خیال شدن ولی باز این ماجرا شروع شد یه سری اتفاقایی افتاد و ذات واقعی خودشونو نشون دادن ، الان چند ساله که هیچ رفت و آمدی نداریم😁 نکبت خودشم تازه امسال زن گرفته زنشم یک افاده ای میده به فامیل انگار اتمی چیزی کشف کرده😵‍💫😵‍💫😵‍💫 فقط بدیش اینه باید تو جمعای خانوادگیمون که اونا هم حضور داشته باشن تحملش کنم تا برههههه🥴 ʝoɨŋ ➻ @Profile_MS
خوووب اسم اولین خاستگار ک میاد چهره ی حالت اینجوری😒😏به خودش میگیره نمیدونم شاید تو سن نادرستی پا پیش گذاشتن و خیلی شرایط رو رعایت نکردن! ایشون از آشنایان پدرم بودن خوب ما تقریبا خیلی زود به زود خونه هم میرفتیم اونم بدون قصد البته اونا رو نمیدونم.... خلاصه اون موقع راهنمایی بودم حتی توذهنم یک درصد هم فکر ازدواج نبودددد فقط داشتم به درس فکر میکردم که یکروز ک تو اتاقم بودم از بابابزرگم ک داشت به مامانم در مورد خاستگاری اون آقا پسر میگف،خبردار شدم همینجور خشکم زد😐😳 اصلا یک تضاد بزرگی داشتیم اون سنش نزدیک ۳۰ بود و مثل برادر برام بود من هنور خیلی بچه تر از این حرفا بودم🙂 کلا با شنیدن این خبر داغون شدم هر وقت میدیدمش عذر میخوام اما یک واقعیته ک حالم بد میشد... و تصمیم گرفتم به هر بهانه ای که شده نرم خونشون چون دیگ اون فرد به یک چشم دیگ منو نگا میکرد🤦‍♀️ و هر وقت تو جمعی بحث خاستگار میشد و خواهرشون (به دلیل ازدواجشون با آشنامون قوم نزدیک محسوب میشن) اونجا بودن میگفتم من اگ خاستگار برام بیاد از خونه بیرونشون میکنم مگه نمیبینن چقدر بچم این حرف رو میزدم ک طرف منظورم رو بگیره و خداروشکر به کمک اطرافیان ک موضوع رو متوجه شده بودن و میدونستن ما با این اختلاف سن بدرد هم نمیخوریم ردش کردن و تمام شد جالبه بدونین بعد از اون کلا رفت و آمد کم شد انگار همون بروبیا پشتش چیزایی بوده شاید ک نمیدونستیم البته بازم میگم شاااید🙃 و بعداز چن وقت ازدواج کردن فقط من خدامو شکر کردم و آرزوی خوشبختی در کل الان ک خودم خداروشکر تو سن مناسب خودم ،بعد ازدواج کردم راضی ام ولی برای من اولین خاستگار جنبه خوبی نداشت و فک کردن بهش هم حتی برام آزار دهنده هست و این درخواست رو از دوستان دارم توروخدا خاستگاری که میرید اولا به اصرار خانواده نباشه دوما ببینید هم کفو هم هستید یا نه سنتون بهم میخوره یانه کلا قصدتون از ازدواج چیییه ʝoɨŋ ➻ @Profile_MS
به تجربه‌ی سخت دریافتم، هر زمان از خدا و عزیزانش دور شدم، رنج‌هایم افزایش یافت. دست و پا زدن‌هایم زیاد شد. ʝoɨŋ ➻ @Profile_MS
عزیزُ عَلَیّ أن اری الخلق و لا تُری سخت است بر من که خلق را ببینم و تو را نبینم... ʝoɨŋ ➻ @Profile_MS
voice.ogg
زمان: حجم: 1M
خودشون پیدات میکنن... خودشون به موقعش به دادت میرسن... هیچ وقت دل نکن ازشون... این وجه الله الذی الیه یتوجه...
voice.ogg
زمان: حجم: 845K
این الطالب بدم المقتول بکربلاء...
با سلام خدمت شما امیدوارم حال دلتون خوبو خوش باشه✨ گفتین خاطره از اولین خواستگاری که براتون اومده یاد قدیم که کردم .‌‌.. به دیوونگیم خندم گرفت🤦‍♀😂 الان تنبلی میکنم کامل توضیح بدم فقط همینقد بگم که اینقد کوچیک بودم که دوماه قبل از اینکه برام خواستگار بیاد من برا خودم عروسک خریده بودم🤦‍♀😂 خواستگارمم از اقوام بودن وقتی رفتن اینقده گریه کردم که بابام به زور آرومم کرد الان یادم میاد خندم میگیره 😂 بنده خدا بابام میخواست گریمو بند بیاره میگفت گریه نکن بابا ما به این زودی شوهرت نمیدیم اینو که میگفت بیشتر گریه ام میگرفت 😂💔 دیگه این خواستگاری باعث شد من تو بازار چشمم دنبال عروسکا نگرده یکمَم خانومانه تر رفتار کنم😌😂 اون بنده خدای خواستگار هم الان ازدواج کرده یه دختر کوچولوی خوشگل داره خدا برا مادر پدرش حفظش کنه ʝoɨŋ ➻ @Profile_MS