وقتی اقا اباعبدالله(ع) از مکه به قصد شهر کوفه خارج شدن، عبدالله بن جعفر (ع) نامهای به حضرت نوشت و گفت که شمارو به خدا قسم میدم از این سفر اجتناب کنید. چون من میترسم به واسطه این سفر شما به شهادت برسید و اهل بیتتون آواره بشن.
این نامه رو توسط محمد و عون به خدمت سیدالشهدا فرستاد و خودش نزد عمروبن سعید فرماندار مدینه رفت و ازش خواست که امــــان نامهای برای ابیعبدالله(ع) بنویسه و ازشون بخواد که از این سفر برگرده. عمروبن سعید امان نامهای برای اقا اباعبدالله نوشت و وعده پاداش داد.
اما حضرت قبول نکردن و گفتن در خوابی پیامبر رو دیدم و به من دستور داد به سفرم ادامه بدم.(این تیکه رو قبلا گفتیم)
عبدالله چون از منصرف کردن امام ناامید شد، به فرزندانش عون و محمد سفارش کرد که در طول سفر و جهاد در رکاب اون حضرت باشن و خودش با یحیی بن سعید برگشت.
در روز عاشورا، وقتی نوبت جوانان هاشمی رسید، زینب عقیله بنیهاشمه، اصلا شریک کربلای حسینه، با دستای خودش پسراشو کفن کرد و در راه اسلام به جنگ دشمنان فرستاد.
#شهادت_طفلان_حضرت_زینب
#شب_چهارم_محرم
#ادمین_نوشت
(نشر مطلب #فقط با ذکر ایدی کانال)
زمانی که حضرت زینب به سن بلوغ رسیدن، خاستگارای زیادی داشتن که از جمله اونها، پسرعموشون، عبداللهابنجعفر بود. حضرت علی ایشون رو به ازدواج عبدالله دراوردن.
(عبدالله ابن جعفر پسر جعفر طیار، برادر امام علی(ع) سومین کسی بود که مسلمون شد همراه مسلمانان در راه اسلام هجرت کرد، جهاد کرد تا به شهادت رسید.)
بعضیا گفتن:
شدت علاقهی زینب علیهاالسلام نسبت به برادرش حسین بن علی علیهالسلام به حدی بود که وقتی میخواست با عبدالله ازدواج کنه، شرط کرد که هروقت امام حسین علیهالسلام خواست به سفری بره، زینب بتونه به همراه برادر مسافرت کنه و عبدالله جلوگیری نکنه.
شیخ نقدی از نیشابوری نقل میکنه که:
زینب علیهاالسلام در فصاحت و بلاغت کلام، و زهد و عبادت و مرام، مثل پدرش علی مرتضی علیهالسلام و مادرش فاطمهی زهرا علیهاالسلام بود.
حاصل ازدواج زینب علیهاالسلام با عبدالله بن جعفر، سه پسر به نامهای:
محمد، عباس و عون، و یک دختر به نام «امکلثوم» بود.
📚 یادگار خیمههای سوخته: ترجمه کتاب «مع بطله کربلا» تالیف محمدجواد مغینه، ص ۳۶
در زمان حضور در کوفه در مجلس تفسیر قرآن، زینب ”کهیعص” را برای زنان کوفی تفسیر میکرد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به زینب فرمود:
این عبارت ”کهیعص” رمزی در مصیبت وارده بر شماست و کربلا رو برای حضرت زینب ترسیم کرد.
خیلیا میگن:
زینب کبری (سلام الله علیها)، دو فرزند خودش رو آماده نبرد کرد و بهشون یاد داد که اگه امام حسین اجازه میدون رفتن بهشون ندادن، حضرت رو به مادرش فاطمه زهرا قسم بدن تا اجازه میدون بگیرن.
امام راضی نشدن و با میدون رفتن طفلان مخالفت کردن. عقیله بنی هاشم زینب کبری(س) بلافاصله فرمود:
ای برادر چطور به فرزند خود اکبر(ع) اجازه میدان دادی و حال از رفتن کودکان من به میدان جلوگیری میکنی؟ آیا ما حق نداریم جان خود را فدای امام زمان خود کنیم؟
برادر به حق مادرم، اذن میدان به فرزندان خواهرت بده.
پسران هم این قسم مادرشون رو موثر میبینن و میگن:
دایی جان، به حق مادرت فاطمه زهرا(س)اجازه بده.
امام صورت خواهر زادههای نازنینشو میبوسه و اجازه نبرد میده.
طفلان زره پوشیدن و به خاطر سن کمشون، زورشون به جنگیدن با شمشیر نمیرسید. خنجرهای کوچیکشون رو کشیدن و پیاده عازم میدون شدن.
افراد باقی مونده از سپاه ابیعبدالله(ع) فریاد میزدن: چقدر جنگیدن این دو کودک شبیه عباس(ع) است؟!
ابن سعد اونهارو میشناسه و با تعجب میگه:
(عَجَبا لِلرَحِمِ )
شگفت از این پیوستگی خواهر و برادری بین حسین و زینب...
پس از مدت کمی این دو کودک هم جانشون رو فدای دین و ابیعبدالله(ع) کردن و به شهادت رسیدن.
@Profile_MS
اما نکته بسیار زیبای این مطلب اینه که:
در ظهر عاشورا هرکی از لشکر به شهادت میرسید، زینب(س) فورا خودشو بالای سر بدنش میرسوند. به غیر از عون و محمد، طفلان خودش!
ابیعبدالله(ع) با دیدن این صحنه بسیار ناراحت شد و بعد از آوردن بدنها دلیلشو از زینب(س) پرسید.
ببینید ایمان ستودنی زینب رو....
ببینید حمایت زینب از امام زمانش رو...
ببینید صبر زینب رو...
الکی که نیس....
زینب دختر علیه......
زینب(س) در نهایت ایثار در جواب فرمودن:
من ترسیدم تو، با دیدن بدن بی جان دو پسر من از من خجالت بکشی و نتونستم خودم رو بالای سر طفلانم برسونم...
ترسیدم از بیطاقتی زجه کنم و تو از من خجالت بکشی و ناراحت بشی....
(طفلای حضرت زینب به احتمال زیاد پایین پای حضرت اباعبدالله مدفون هستند.)
@profile_ms #ℳ_S
امشب رفتین هیئت
اول دعا برای فرج مولامون امام زمان
بعد برای خودتون
و اون آخرا لطفا ماروهم دعامون کنین💔
یه خواهرزاده ۴ ساله دارم. انشاءالله خدا ازین خواهرزادههای نمک نصیبتون کنه.
داشتیم از هیئت میومدیم بیرون
یه شکلات دادم بهش.
برگشت به مامانش گفت:
مامان ببین خاله شکلاتشو برا من نگه داشته بود😍
مامانش گفت منم شکلاتمو برا تو نگه داشتم خب😢
من دیرتر رسیده بودم هیئت. اون یکی خواهرزاده ۱۰ سالهم گفت: خاله برم براتون چایی بگیرم؟😍
گفتم نه عزیزم نمیخواد. بازم بدو بدو رفته یه چایی واسه من آورده.
ای خداااااااا😍😭
گمان میکنم دچار نشاط بعد روضه شدم.
وگرنه این حال خوب بعد گریه، یکم دور از انتظاره.
فدات بشم اقا جان
که اسم و رسمت و روضهت و خاندانت و همه چیت خیر و برکت و حال خوبیه