بچه ها
بازی نخورید
اینکه کار تمومه و رای ما فایده نداره و... حرف ناامیدکنندهس.
حتما حتما برید رای بدید یکی هم با خودتون ببرید.
تا لحظه اخر هیچی معلوم نیست.
4⃣4⃣✌️😉
امشب شب اول محرمه، و به نام مسلمابنعقیل نامگذاری شده.
میخوایم انشاءالله اگر عمری باشه به رسم هر سال، هرشب قبل ازینکه به مراسم بریم ماجرای شهادت شخصی که اون شب به اسمش خورده رو با هم مرور کنیم.
#ادمین_نوشت
⬅️ عقیل رو که یادتونه؟ عقیل برادر امام علی(ع) بود. وقتی سهمی از بیتالمال خواست حضرت علی(ع) به او فرمود:
↩️ «به خدا سوگند عقیل را در نهایت بینوایى دیدم، از من خواست تا یک صاع از گندم شما مردم را به او ببخشم، در حالى که فرزندانش را از شدت فقر آشفته موى و گردآلود با چهرهاى نیلین مىدیدم. چند بار نزد من آمد و خواهش خود مکرر کرد و من همچنان به او گوش مىدادم و او پنداشت که دینم را به او مىفروشم و شیوه خویش وا مىگذارم و از پى هواى او مىروم.
🔥 پس پاره آهنى را در آتش گداختم و تا مگر عبرت گیرد، به تنش نزدیک کردم. عقیل همانند بیمارى ناله سر داد و بیم آن بود که از حرارتش بسوزد.
گفتم: اى عقیل!
نوحهگران در عزایت بگریند،
آیا از حرارت آهنى که انسانى به بازیچه گداخته است مىنالى و مرا از آتشى که خداوند جبار به خشم خود افروخته بیمى نباشد؟
تو از این درد مىنالى و من از حرارت آتش ننالم؟»
📚نهجالبلاغه(للصبحی صالح)، ص346
💌 مسلم پسر همین عقیل بود. در واقع پسرعموی امام حسین(ع).
📑 کوفیان ۱۲ هزار دعوتنامه به سمت حضرت اباعبدالله فرستادن. حضرت هم مسلم رو فرستاد کوفه تا اگر کوفیان همچنان بر دعوتشون هستن، حضرت به کوفه بیان.
💌 مسلم به کوفه رفت و با خلف وعده کوفیان مواجه شد. مسلم رو لو دادن و به دست سربازان عبیداللهابنزیاد افتاد. وقتی مسلم رو به نزد عبیدالله بردن،
عبیدالله به مسلم گفت:
مردم یزید رو قبول داشتن ولی تو اومدی و بینشون اختلاف انداختی!
مسلم گفت: شماها افراد درستکار این شهر رو کشتید اما ما اومدیم تا عدل رو برپا کنیم... تو کسی هستی که خون مسلمونارو میخوری و مردم رو با کینه و دشمنی میکشی و ازین کارت خوشحالی!
⬅️ عبیدالله گفت: جوری تورو بکشم که تا به حال در اسلام دیده نشده...
🔪 مسلم گفت: مناسب تو همینه که بدعتی در اسلام بذاری که قبل ازون نبوده. و مثله کردن(قطعهقطعه کردن) و پستفطرتی رو به خودت اختصاص بدی!
⬅️ ابن زیاد(لعنتالله) به مسلم، علی(ع)، حسین(ع) و عقیل دشنام داد. و دستور داد بالای قصر ببرندش. مسلم به اشعث گفت: بیا کمکم کن. که اگه امان تو نبود من به این بند گرفتار نمیشدم... و این آخرین سخنان مسلم بود...
🩸ابنزیاد از قاتل مسلم پرسید:
وقتی مسلم رو بالا میبردن چی میگفت؟
گفت: تسبیح میگفت و استغفار میکرد. و من با دوضربه اون رو کشتم...
...سر مسلم رو از بدن جدا کردن و بدنش رو از بالای دارالعماره به پایین انداختند...
🗓 عبیدالله گفت هانی رو از زندان دراوردن و اون رو هم کشتن و سر از بدنش جدا کردند، در حالیکه فریاد میزد: کجاست قبیلهی مذحج؟!
ای آل مراد!
(هانی رییس قبیله مذحج بود. وقتی سوار اسب میشد چهارهزار سوار زرهپوش و هشتهزار پیاده همراش بود. اگه همپیمانانش جمع میشدن، سی هزار نفر بودن. با این همه حتی یک نفر هم به کمکش نیومد!)
📍ابن زیاد دستور داد سر مسلم و هانی رو به دمشق بفرستن و بدنهاشون رو از دروازه شهر اویزوون کنن...
و این اولین سر از بنیهاشم بود که به دمشق فرستاده شد...
@Profile_MS #ℳ_S
چرا اینارو مینویسم؟
۱_چون روضه بدون آگاهی، معمولا اشک نداره. زمانی که شما بدونی چیشده، اون وقته که لازم نیست زور بزنی ناخوداگاه اشکات میریزه در عزای اباعبدالله....
۲_خودم هم چون اطلاع دقیقی از قضایای این شبها نداشتم، اون طور که باید نمیتونستم ازش استفاده کنم و اون جور که باید جذبم نمیکرد.
پس رفتم دنبالش تا بفهمم چه بر خاندان پیغمبر گذشته....
و پس از اینکه آگاه شدم،
دیگه اشکم دست خودم نبود...
*پست قبل رو بفرست برای اونی که خودت میدونی❤️
ʝoɨŋ ➻ @Profile_MS
#شب_دوم_محرم
#رسیدنکاروانبهکربلا #به_وقت_مقتل_خوانی
⬅️ وقتی امام حسین(ع) میخواست از مکه به مدینه بره، نامهای از پسرعموش عبداللهبنجعفر(شوهر حضرت زینب) دریافت کرد که حضرت رو از رفتن منع میکرد و حتی از والی مکه برای حضرت اماننامه گرفته بود.
اما وقتی دید حضرت پای حرفشون هستن، دو پسرش عون و محمد(پسران حضرت زینب) رو همراه حضرت فرستاد و خودش به مکه برگشت.
⬅️ در منازل و توقفگاههایی که داشتن، افراد مختلفی از جمله عبداللهابنزبیر، عمروبن لوذان، عبداللهابنجعفر، عمروبنسعید و... خواستن حضرت رو از رفتن به کوفه بازدارن. ولی حضرت فرمودن که این ماموریت به من سپرده شده و باید انجامش بدم.
⬅️ زمانی که خبر شهادت مسلم و هانی بهشون رسید، حضرت بسیار ناراحت شدن. نظر فرزندان مسلم رو پرسیدن و اونها گفتن:
به خدا قسم که از این راه برنمیگردیم تا انتقام خونش رو بگیریم...
⬅️ قیسابنمسهر که نامهرسون حضرت برای مردم کوفه بود، به دست مامورای ابن زیاد افتاد و گفتن یا میکشیمت یا بالای منبر به حسین(ع) دشنام بده. رفت بالای منبر. ابنزیاد رو لعن کرد و به امیرالمومنین صلوات فرستاد... قیس رو هم از بالای قصر کوفه به پایین پرتاب کردن و به شهادت رسوندن...
@Profile_MS
⬅️ زمانی که حضرت با سپاه حر رودررو شدن، سپاه حر حسابی تشنه بود. حضرت دستور دادن به حر، همراهاش و اسباشون اب بدن... حر مامور شده بود امام حسین رو پیش عبداللهبنزیاد ببره. سپاه حر همچنان کاروان امام حسین رو زیر نظر داشت.
چهار نفر از کوفه اومدن که یکیشون طرماح یکی از یاران باوفای حضرت علی بود.
⬅️ طرماح گفت: حسین جان اگه به قبیله من بیای، من برات افراد زیادی رو جمع میکنم تا یاریت کنن.
حضرت فرمود: بین ما و این مردم پیمانی وجود داره که با وجود اون ما امکان برگشت نداریم. اگه چارهای جز نبرد نباشه، نهایت کارمون شهادت و رستگاریه...
⬅️ طرماح گفت: میرم آذوقهای که برای خانوادهم تهیه کردم رو بهشون برسونم و برگردم...
@Profile_MS
‼️ حضرت فرمود: طرماح اگه قصد کمک به مارو داری عجله کن.
--طرماح وقتی برگشت که سرها بر نیزهها بود....
⬅️ کاروان به راهش ادامه داد تا به جایی بیاب و علف رسید. حر به امام حسین(ع) گفت: من از عبیدالله دستور دارم همینجا نگهتون دارم. و اون فرستادهای رو فرستاده تا مطمئن بشه من دستورشو اجرا کردم.
⬅️ امام حسین گفت بذار بریم کنار اب یا روستا... حر گفت اجازه ندارم، این مرد به عنوان ناظر ایستاده و نمیتونم کاری بکنم...
⬅️ ناگزیر در سرزمینی که کربلا نام داشت، کاروان فرود آمد و خیمهها برپا شد...
روز دوم محرم بود که همراه با اهل بیت و یارانشون وارد کربلا شدن. حضرت اسم اون سرزمین رو پرسید و شنید: ڪربلا
فرمود: اللهم انی اعوذ بک من کرب و البلاء...
🩸این همان سرزمینی است که خون ما در آن ریخته میشود که جدم رسول خدا به من اطلاع داده است...
📚 حسین از زبان حسین، به تلخیص، ص۱۴۶-۱۷۱
@Profile_MS #ℳ_S
#شهادت_حضرت_رقیه
#سوم_محرم
#ادمین_نوشت
🔸 اتفاقاتی که برای حضرت رقیه سه ساله در شام افتاده، از سوزناکترین وقایعیه که از اسارت اهل بیت در تاریخ ثبت شده.
💠 حضرت رقیه در عاشورا
🔹 در بعضی روایات اومده حضرت سکینه(دختر امام حسین) به خواهر سه سالهشون(که به احتمال قوی حضرت رقیه بوده) گفت:
بیا دامن بابا رو بگیریم و نذاریم بره کشته بشه...
امام حسین که این حرفا رو شنیده بودند، بسیار گریه کردند.
🔸 رقیه گفت:
باباجان، جلوت رو نمیگیرم... صبر کن تا ببینمت....
حضرت، رقیه رو بغل میکنن و نازدونهی اباعبدالله میگه:
العطش... العطش...
فان الظما قد احرقنی...
بابا خیلی تشنمه...
شدت تشنگی جگرم رو آتیش زده....
@Profile_MS
🔹 امام حسین (ع) به رقیه فرمود:
«کنار خیمه بشین تا برات آب بیارم».
🔸 حضرت بلند شدن تا به میدون برن، باز هم رقیه دامن پدر رو گرفت و با گریه گفت:
یا ابه این تمضی عنا؟
بابا جان کجا میروی؟
چرا از ما بریدی؟
🔹 سیدالشهدا، دوباره دردونهشون رو بغل کردن، آرومش کردن و با دلی پرخون ازش جدا شدن...
@Profile_MS
🖤 به یاد لب تشنه پدر آب نخورد!
▪️عصر عاشورا که دشمنان برای غارت به خیمهها ریختن، داخل خیمهها کلا ۲۳ کودک از اهلبیت رو پیدا کردن.
به عمر سعد گزارش دادن که این ۲۳ کودک، بر اثر تشنگی در خطر مرگن.
عمر سعد به اونها اجازه داد به کودکان آب بدن.
وقتی که نوبت به حضرت رقیه (ع) رسید، اون حضرت ظرف آب رو گرفت و دوون دوون به طرف قتلگاه رفت.
▫️یکی از سپاهیان دشمن پرسید: کجا میروی؟ حضرت رقیه (ع) فرمود: «بابایم تشنه بود. میخواهم او را پیدا کنم و برایش آب ببرم...»
سرباز گفت: آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهید کردند...!
▪️حضرت رقیه (ع) در حالی که گریه میکرد، فرمود: «پس من هم آب نمیآشامم...»
@Profile_MS
🔸 هلال بن نافع که از سربازان دشمن بود، میگه: من جلوی صف وایستاده بودم. دیدم امام حسین (ع) پس از خداحافظی با اهلبیتش، به سوی میدون میاد.
🔹 در این هنگام ناگاه چشمم به دخترکی افتاد که از خیمه بیرون اومد و با قدمهای لرزون، دوون دوون به دنبال امام حسین (ع) دوید و خودش رو به اون حضرت رسوند.
🔸 دامن حضرت رو گرفت و صدا زد:
یا ابه! انظر الی فانی عطشان.
بابا جان، به من بنگر، من تشنهام...
🔹 سخنش آنچنان امام حسین (ع) رو منقلب کرد که بیاختیار اشک از چشمان مبارکش جاری شد. با چشمی اشکبار به دخترکش فرمود:
الله یسقیک فانه وکیلی.
دخترم، میدانم تشنه هستی خدا تو را سیراب میکند، زیرا او وکیل و پناهگاه من است.
🔸 هلال میگه: پرسیدم «این دخترک که بود و چه نسبتی با امام حسین (ع) داشت؟»
به من پاسخ دادند: او رقیه (ع) دختر سهسالۀ امام حسین (ع) است...
@Profile_MS
➖در کتاب مبکی العیون اومده:
🔴 در شب شام غریبان، حضرت زینب (ع) در زیر خیمه نیمسوخته، کمی خوابید. در عالم خواب مادرش حضرت فاطمه زهرا (ع) رو دید.
⚫️ عرض کرد: مادرجان آیا از حال ما خبر داری؟!
حضرت فاطمۀ زهرا (ع) فرمود: تاب شنیدن ندارم.
حضرت زینب (ع) عرض کرد: پس شکوهام را به چه کسی بگویم...؟
حضرت فاطمۀ زهرا(ع) فرمود: «من خود هنگامی که سر از بدن فرزندم حسین(ع) جدا میکردند، حاضر بودم. اکنون برخیز و رقیه(ع) را پیدا کن».
🔴 حضرت زینب (ع) بلند شد. هر چی صدا زد، حضرت رقیه (ع) رو پیدا نکرد.
⚫️ با گریه، با خواهرش امکلثوم (ع) از خیمه بیرون اومدن و دنبال رقیه گشتن، تا اینکه نزدیک قتلگاه صداشو شنیدن.
🔴 اومدن کنار بدنهای پارهپاره...
دیدن رقیه(ع) خودشو روی پیکر بابا انداخته و با باباش درد و دل میکنه.
حضرت زینب(ع) نوازشش کرد.
⚫️ سکینه(ع) هم اومد و با هم به خیمه برگشتن. در مسیر راه، سکینه (ع) از رقیه (ع) پرسید: چگونه پیکر پدر را یافتی؟
🔴 او پاسخ داد:
«آنقدر پدر پدر کردم که ناگاه صدای پدرم را شنیدم که فرمود:
بیا اینجا، من در اینجا هستم...»
@Profile_MS
🖤 کنار سجاده، چشم به راه پدر بود!
⚫️ از کتاب سرور المومنین نقل شده:
حضرت رقیه (ع) هربار وقت نماز، سجاده پدر رو پهن میکرد و روی اون نماز میخوند. ظهر عاشورا هم طبق عادت، سجاده پدر رو پهن کرد و منتظر نشست. ولی بعد مدتی، ناگهان دید شمر وارد خیمه شد.
🔴 رقیه (ع) به شمر گفت: آیا پدرم را ندیدی؟
شمر بعد از اونکه اون کودک رو در کنار سجاده، چشم به راه پدر دید، به غلامش گفت: این دختر رو بزن!
⚫️ غلام به این دستور عمل نکرد. شمر(لعنتالله) خودش جلو اومد و چنان سیلی بهصورت اون نازدونه زد که عرش خدا به لرزه درومد...
@Profile_MS