هدایت شده از نخل و نارنجِ خصوصی.
حاج آقا یه جای روضه گفت:
وقتی عمو عباس رو کارشو تموم کردن، وقتی ارباب دیگه پشتش خمید، خب همه مخدرات و دخترکای ارباب، همه زنا و بچه های اهل خیمیه، دلشون قرص بود به قمر بنی هاشم! وقتی اسم عباس میومد، ترس و دلهره و اضطراب معنی نداشت برا اهل حرم...حسین نمیتونست بگه عموتون رو کشتن...بچه ها قالب تهی میکردن که اگر عمو رو تو اون حال میدیدن! بچه ها دیدن بابا داره با قد خمیده میاد سمت خیمه ها. حسین آهسته دم گوش عمه سادات گفت: خواهر جان به دخترکا بگو معجرهاشون رو محکم تر بچسبن...
ینی تموم شد...ینی دیگه عمو نیست...ینی دیگه امنیت نداریم...ینی دیگه عمو عباس، نیست!