سوگند (약속)
جواب بدین.
یه مانگا (کمیک ژاپنی) بود، اسمش طلوع آرکانا بود. داستان راجب به دنیا بود که انسان ها و انسان نما ها(فکر کنم میگفتن آجیل😐 اصلا مطمئن نیستم) باهم زندگی میکردن ولی یه جورایی نسبت به انسان نما ها یا همون آجیل ها نژاد پرستی بود و اینارو به بردگی میگرفتن. این انسان نما ها اینجوری بودن که مثلا گوش و دم حیوونای مختلف رو داشتن. بعد ازدواج بین انسان و آجیل ممنوع بود و اگه بچه ای به دنیا میومد بچه هه رو میکشتن
بعد داستان راجب یه پرنسسه بود که پدر مادرش مرده بودن و خدمتکارش آجیل بود(پسر بود) و خیلی بهش وفادار بود. بعد دختره با یه شاهزاده از یه کشور دیگه ازدواج میکنه و کلا داستان یه ور دیگه میره ولی تا آخر همه فکر میکنن این خدمتکاره عاشق پرنسسه س ولی یه اتفاقایی میوفته و این خدمتکاره میره یه کشور دیگه و آخر داستان خبر مرگ خدمتکاره رو میارن. بعد دختره میفهمه این خدمتکاره داداشش بوده و هیچ وقت صداش درنیومده چون خودش گوش و دم داشته ولی دختره نداشته. برای همین اگه میگفته خواهر برادرن همه میفهمن که اینا دورگه انسان و آجیل ان. برای همین همیشه به عنوان خدمتکار کنار خواهرش میمونه درحالی که خودش شاهزاده بوده و هزار بار بهش ظلم میشده🥲🥲🥲
خیلی غمناک بود
من وقتی نصفه شب چپتر آخرش رو خوندم و تموم شد از شدت غصه و اشک خوابم نمیبرد🥲🥲🥲
این داداشه یه شخصیت فرعی بود و کلا داستان راجب یه چیز دیگه بود و به خوبی و خوشی داستان تموم شد
ولی در حق داداشه خیلی ظلم شد🥲