چقدر الکی زور میزدیم و میزنیم که مثلا آدم بزرگ بشیم. که مثلا خودمون تصمیم گیرنده خودمون باشیم. مستقل از خانواده. که کسی به من چیزی نگه، من دیگه بزرگ شدم.
انقدر مسئله های زیاد برای فکر کردن داشتم که حواسم نبود به این فکر کنم که من کمتر از دوهفته دیگه، فرزند اول این خونه نیستم :)
این شب زنده داری ها، یواشکی سریال دیدنا، ول چرخیدنا، جمع کردن ریخت پاش اسباب بازی ها، نجات دادن وسیله ها از دست خواهر تقریبا دو ساله، دعوای هر روزه با برادر ۸ ساله، یهو همینجوری بیهوا بغل کردن مامان، سلام کردن به بابا وقتی از سر کار برمیگرده، ساعت ها پشت میز نشستن، دغدغه های نوجوونونه و جوونونه داشتن، ربط دادن اخلاق و رفتارم به تایپ infpـم، خوردن خوابیدن کشیدن نوشتن زندگی کردن تو این اتاقم با این تخت دوطبقه و کمد و میز و کتابخونه،
همه اینا بعلاوه هزاران چیز دیگه،
همه اینا،
ده روز دیگه تمومه... :)
قرار نیست تغییر شرایط قسمتی از من رو حذف کنه
ولی اون هدای ۱۸-۱۹ سالهی مجردِ کمدغدغهی نوجوون
قراره بشه زهرای ۲۰ سالهی متاهل خونه دار با دغدغه های یه پله بالاتر
به قدری از خودم، همسرم و این مسیری که توش پا گذاشتم مطمئن بودم که با اشتیاق و عجله جلو میرفتم و زور میزدم موانع رو بزنم کنار.
ولی همیشه آدم یه قدم مونده به رسیدن میترسه نه؟
اصلا نمیتونم بگم
حس عجیبیه
به شدت میخوام زودتر اون روز برسه و بالاخره بعد مدت ها انتظار برم خونه خودم. ولی به قدری نسبت به تک تک تیکه های این زندگی مجردیم تو این اتاق تو این خونه تو این خونواده محبت دارم و میدونم به محض پا گذاشتن تو خونه خودم دلتنگش میشم که فقط میخوام گریه کنم.
شاید دیوونگی باشه
هزار بار این اسباب بازی ها رو جمع کردم و زینب دوباره اومده ریختتشون وسط اتاق. تو خونه خودم حالا حالا ها همچین معضلی ندارم و همه جا مرتب میمونه.
ولی برم تو خونه ای که زینبی نباشه که آبجی آبجی کنه و یه چیز رو ساعت ها تو دستش نگه داره؟ صدای کارتون دیدن امیرعباس نیاد و مامان روزی با هزار نفر تلفنی صحبت نکنه؟
همینم به گریم میندازه،
منی که روزانه صدای جیغ و داد بچه، صدای بلند تلویزیون و مامانی که مدام یا با بچه ها حرف میزنه یا با تلفن تو گوشم بود، میرم تو خونه ای که حتی صدای همسایه هاشم درنمیاد، ساعت ها سکوت تا شب.
من چجوری قراره اون همه سکوت رو تحمل کنم؟
من: خیل خب این ۱۰ روز باقی مونده تا عروسی باید حسابی مواظب خودم باشم سالم بمونم💪🏻
دو دقیقه بعد:
گوشواره رفت تو پام🗿