من یکشنبه که مریض شدم، چهارشنبه دیگه حالم خوب شده بود. برای همین گفتم اوکی حالا که خوبم بیا به نظافت خونه بپردازیم😃✨
بعد حین شستن دسشویی و تمیز کردن سینک و گاز و دستمال کشیدن آینه ها، تا جایی که میشد بوی مواد شوینده ها رفت تو حلقم😀 و اینجوری شد که از شبش دوباره افتادم✨✨
بعد دوساعت بیدار شدم و دیدم دارم هنوز از دلدرد میمیرم و هنوز آقای همسر نیومدن.
فقط یه خاطره محوی از اینکه تو خواب بهم زنگ زده بود و یه چیزایی راجب دیرتر خونه اومدن گفته بود یادمه
سوگند (약속)
و کل خوابم راجب خرما و شکلاتی کردنش بود 😐
و اینکه باید موقع ارائه فردام خرمای شوکولاتی بدم به بچه ها.
در صورتی که من فردا ارائه ندارم🗿